چرا برام فرق داری؟ : فصل سه

نویسنده: atiahmadi669

کلوپ**

هه این پسر هیچ وقت عوض نمیشه همون کلاب قدیمیمون که همیشه همو میدیدیم توش هیییی معلوم نیس دوباره کی دلشو شکسته... رفتم تو و تام با صدای زنگوله در بهم نگا کرد یه لیوان مشروب با یخ وسطش دستش بود رفتم پیشش و لیوانشو از دستش کشیدم همرو با یه نفس رفتم بالا
تام: چجوری میتونی انقدر الکل بخوری؟
من؛ توهم اگه دردای منو بکشی الکلو میتونی راحت بخوری
من؛ چی شده این جایی؟ کی قلبتو شکسته؟
تام: هیچ کی
من: پس چی؟
تام: دلم برات تنگ شده بود
من: پدرسوخته ازم چی میخوای؟
تام: هیچ به خدا
من؛ همممم من تورو میشناسم
تام: بی خیالش چه خبرا ؟
من: هیچ سلامتی تو؟
تام؛ منم هیچ
من: ماموریت جدید دارم
تام: واقعا چی هس؟
من: ماموریت موادارو یادته؟ یه پسری از عمان پاشده برا یوتوبش ولاگ بگیره به طور خیلی یهویی جنسای مارم تو فیلمش گرفته و فهمیده کار ماس و تهدیدمون کرده
تام: چجوری فهمیده؟
من: نمیدونم
تام: تو از پیسش بر میای تو کسی که تو بزرگ ترین باند روسیه نفوذ کردو رییسشونو کشت ....اونم بدون اینکه کسی بو ببره... میدونی که باندای روسیه یکی از خطر ناک ترینن تو جهان
یه پوزخند زدم و گفتم
من: اوهم...رییسشون خیلی وحشی بود ولی هیچ مردی نمیتونه جلو یه زنه قدرت مند و لوند جلو خودشو بگیره
از جام پاشدم دستامو تو جیبم کردم میخواستم برم که تام گفت
تام: کجا؟ تازه اومدی که کجا میری؟
حرکتی نکردم فقط سرمو طرف چپ یعنی طرف تام گرفتمو گفتم
من: وقت ندارم باید برم به ماموریتم برسم و رفتم بیرون
داشت بارون میومد اخییییشششش بارون فقط میتونه ارومم کنه یکی از بادیگاردامو صدا کردم و سوییچ ماشینمو پرت کردم طرفش و گفتم ماشینمو ببر خونه میخوام تنها بیام
بادیگارد: اما خانوم
رفتم طرفش و یقشو تو دستام گرفتمو کشیدمش طرف خودم
من: چیه؟ فقط مونده بود احمقی مث تو بیاد بهم نظر بده که چه گوهی بخورم از جلو چشام خفه شو تا نکشتمت
بادیگارد: چ...چشم خانوم
و راهمو ازشون جدا کردمو اول رفتم سمت یه کافه که همیشه اونجا میرم صاحب اونجا یه دختری به نام رکسانا بود و رفیق فابم بود خیلی دوسش دارم تنها کسی که دوسش دارم البته اون بهم کمک کرد
یه روز که وسط جاده مونده بودم و با پدرم دعوا کرده بودم اون اومد به دادم رسید و منو به خونش دعوت کرد و من ۳ یا ۴ روز خونش بودم عجیب این بود که اصلا ازم نمیترسید و خیلی با ارامش باهام حرف میزد
اخه هرکی منو میبینه برا سرد بودن صورتم و صدام جوری ازم فرار میکنه که انگار بهش گفتم گمشو واگرنه میدم سگام تیکه تیکت کنن
وجی: گفتی دیگه نگفتی؟
من: خفه شو...اههه خدا باورم نمیشه بعد از اون همه گوه کاری هنوز وجدانم زندس
وجی: چیه چشات دراد زندم
من: گوه نخور
وجی: عزیزم من تورو نمیخورم
من: عجب نفهمیی هااااا
وجی: به تو کشیدم
من: اووووف
به کافه رسیدم و درو اروم باز کردم رکسانا پشتش بهم بود یهو پریدم بغلش گفتم چطوری گوخر عزیزم
اونم خندید برگشت طرفمو گفت
رکسانا: خوبم شغال حمالم
و یه لخند دندون نما زد
من: بیشعوررررر خیلی بیشعوری
باز خندید گفت
رکسانا: میدونم تو نمیخواد بهم بگی
من: چیکارا میکردی؟
رکسانا: هیچ کارای کافه توچی؟ از طرز لباس پوشیدنت معلومه پیش تام بودی
من: به خدا من تورو باید وارد باندم کنم از کجا فهمیدی؟
رکسانا: اول اینکه نمیخواد من زندگی اروممو دوست دارم دوما وقتی میری پیش تام همیشه یه بافت سیاه با شلوار زاپ دار و با کفش نیم بود و یه کت بلند که تا مچ پات میرسه میپوشی و نکتش اینه که همیشه همش سیاه
من به رکسانا گفته بودم که چیکار میکنم توقع داشتم ازم بترسه و فرار کنه برعکس گفت خیلی باحاله و امید وار بود به خواستم برسم خواستمم میدونید چیه دیگه همون از دست پدر گرامی راحت شم
من:.....


ادامه دارد 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.