جنگل مردگان : قسمت چهار

نویسنده: dideban007

آن روز نيز يك روز معمولي همچون روز‌هاي پيش بود البته تا قبل از وقت ناهار كه با هياهوي دل‌خراشي روز همگان را خراب كرد . اد مشغول پاک کردن لیوان ها بود که ناگهان در رستوران خیلی آرام بازشد و مرد قوی هیکلی که کودکی را در آغوش گرفته بود وارد رستوران شد و فریاد زد: دکترتوی درمانگاه نبود گفتن که اینجاس.
 توم که تازه زمین رستوران را تمیز کرده بود و اكنون با ورود مرد کاملا کثیف و در ظاهر گلی شده بود چشم غره ای به او رفت و با خشم رو به مشتری ها کرد و گفت: ((کسی اینجادکتره؟)) 
 صدای زيري از ته رستوران به گوش رسید که گفت: ((من دکترم اما فعلا دارم ناهار می خورم اگه مي‌توني براي درمان صبر كني )) و قبل از شنيدن پاسخ ، به خوردنش ادامه داد . 
مرد با شنیدن این حرف فورا بچه را روی میزی گذاشت و گفت: ((این بچه زخمیه باید بهش کمک کنی)) 
 اد به کودک نگاه کرد ، قسمتی ازگوشت پای کودک کنده شده بود و چند ثانیه طول نکشید که میز و زمین را خون فراگرفت ،اينجا بود كه توم با دقت بيشتري جلوي رستوران را نگاه كرد و متوجه شد آنچه كه گمان مي کرده گل است در واقع خون بوده اما به دلیل تابش نور آفتاب ، برایش قابل تشخیص نبود. 
 با دیدن این صحنه ، همه ی مشتری ها از رستوران خارج شدند به جز دکتر که وقتی وضع کودک را دید خوردنش را فراموش کرد و به کمک کودک شتافت ، توم که وحشت زده شده بود آرام و با صدایی لرزان ، خطاب به دکتر گفت: ((بهتر نیست ببریش درمانگاه)) 
دکتر نيز كه مشغول وارسي كودك بود به آرامي گفت : ((نمی شه تکونش داد)) 
او کیفش را بازکرد و سعی کرد به کمک وسایل درون آن جلوی خون ریزی را بگیرد اما فایده ای نداشت و خون ریزی بند نمي‌آمد مدتی بعد دکتر در حالي كه عرق پيشاني‌اش را با آستين پاك مي‌كرد گفت: ((چه اتفاقی برای این بچه افتاده ، انگار گوشت پاش جویده شده)) 
مرد : ((وسط راه پیداش کردم قبل ازاینکه بهش برسم یه حیوون بالای سرش بود خوب ندیدمش خیلی سریع و تیزبود تا منوسوار کالسکه دید به طرف جنگل فرار کرد)) از زمان شروع درمان دكتر نيم ساعت هم نگذشت كه خون پسر بچه بند نیامد و کودک مرد ....   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.