جنگل مردگان : قسمت هفتم

نویسنده: dideban007

آن شب نیز اد نتوانست به درستی بخوابد ، دقیقا مانند چند شب اخیر. خانه ی آن ها نزدیک جنگل بود پس احتمال حمله ی حیوان وحشی وجود داشت اما نگرانی اد ، چیزی فراتر از اینها بود ، او می ترسید ولی حتی نمیدانست از چه.
صبح روز بعد اد و توم طبق معمول، با یکدیگر به رستوران رفتند ، درست چند دقیقه پس از باز شدن در رستوران ، مردم ، گروه گروه وارد می شدند و درمورد حادثه ی روز گذشته بحث می کردند ، بحث ها همگی تکراری بود و همه تقریبا هم عقیده بودند و آن ، وجود یک حیوان وحشی مثل یک ببر یا جگوار گرسنه .

نزدیک ظهر بود که جک دوباره با عجله وارد شد و اخبار جدیدی را باز گو کرد ، اینکه پدرش به همراه بقیه ی اعضای شورای شهر چند ساعت پیش یک جلسه تشکیل داده بودند و نتیجه آنکه قرار بر این بود که چند نفر از مردان قدرتمند شهر به جنگل بروند و آن حیوان وحشی را شکار کنند .

اد از این خبر بسیار خوشحال شد. با کشتن آن حیوان ، آرامش بار دیگر به شهر بر می گشت و ترس و نگرانی مردم از بین می رفت.

جک:((خیلی دوست دارم وقتی اون حیوونو می کشن منم اونجا باشم))

توم:((خیلی ترسناکه ، ترجیح میدم به هیچ عنوان با یه حیوون قاتل روبه رو نشم ))

((اما اونا با رفتنشون به جنگل فقط خودشونو به کشتن میدن))

این حرف های مرد غریبه ای بود که تازه وارد رستوران شده بود .


اد و توم و جک با تعجب به مرد غریبه خیره ماندند.

جک : (( تو به حرف های ما گوش می دادی؟))
مرد غریبه: ((این مهم نیست ، مهم اینه که قبل از اینکه اونا به جنگل برن باید جلوشونو بگیریم وگرنه قربانیا بیشتر و بیشتر می شن))

جک کمی جلوتر آمد،لبخندی از روی خشم روی لبانش نشسته بود ، اما قبل از اینکه کاری انجام دهد اد او را عقب کشید و گفت :(( آروم باش صبرکن ببینیم چی میگه))

سپس رو به مرد کرد و از او خواست که دلیلش را برای گفتن این حرف بگوید ، غریبه نیز با همان لحن آرام و تا حدی جدی خود ادامه داد :((الان وقت کافی برای توضیح ندارم حتی اگه بگم شما باور نمی کنین، حالا اگه جون اون افراد براتون مهمه برین و جلوشونو بگیرین))

سپس رو به جک کرد و گفت :((تو...مگه پدرت عضو شورای شهرنیست ؟ پس برو و ازش بخواه که جلوی رفتن اونا رو به جنگل بگیره))


مردغریبه کاملاجدی صحبت می کرد اما دلایلش برای آنکه چرا نبایدمردان داوطلب به جنگل بروند وآن حیوان را شکارکنند، محکم و قابل قبول نبود.

نگاه متعجب اد و توم و جک به یک نگاه بی اعتنا تبدیل شد ، جک بدون توجه به صحبت های مرد غریبه به نشانه ی خداحافظی از دوستانش سری تکان داد ، اد و توم نیز برای تمدید آب جو مشتریان به سراغ آن ها رفتند .

وقتی مرد غریبه با بی اعتنایی آنان مواجه شد بدون هیچ صحبتی از رستوران خارج شد .

در مرکز شهر ، مردان داوطلب مشغول مسلح کردن خود برای شکار حیوان بودند ، پدر جک نیز عضو گروه داوطلب بود ، جک از هر ترفندی استفاده کرد که پدرش به او اجازه دهد که همراه آنان بیاید اما پدر به هیچ عنوان راضی به این کار نشد .

آن روز ، روز خسته کننده ای بود ، رستوران شلوغ بود و تقریبا تمام طول روز اد و توم مشغول سرویس دادن به مشتریان بودند .

قرار بر این بود که صبح زود مردان داوطلب به شکار بروند .

اد و توم در حال رفتن به روستا بودند که مثل همیشه جک برای دادن اطلاعات جدیدی که از سمت پدرش دریافت میکرد نزد آنان آمد.

جک : هی رفقا ، یه خبر جدید دارم براتون .

اد و توم میان جاده ایستادند و به عقب نگاه کردند .

توم: امیدوارم بازم یه خبر غمگین مثل دیروز نباشه جک

جک : اون مردی که امروز حرفای عجیب میزد رو یادتونه؟

اد : خب ؟


جک : امروز بعد از اینکه ما به حرفاش بی اعتنایی کردیم به میدون شهر رفته و سعی کرده جلوی رفتن مردم برای شکار رو بگیره .

توم : واقعا ؟ چرا اون انقد سعی داره جلوی اینکارو بگیره .


اد : عجیبه ، چرا باید بخواد جلوی مردمو بگیره ، شاید واقعا یه دلیل موجه داره.

جک‌ با لحن تمسخرآمیزی گفت : شایدم فقط یه دیوونه س که میخواد جلب توجه کنه .


نزدیک جاده ی منتهی به روستا جک‌ راهش را با خداحافظی از دوستانش جدا کرد .

گویا بعد از صحبت های آن غریبه ، شهردار و کلانتر ، که به گمانشان او یک آشوب طلب بوده است او را موقتا تا زمان بازشت شکارچیان به زندان انداخته بودند.

تمام طول مسیر ، اد به این فکر می کرد که چرا مردی که هیچ شباهتی به یک دیوانه ندارد باید بدون بیان هیچ دلیلی مانع شکار شود ، اما رشته ی افکار او با رسیدن به خانه و بوی خوش غذای مادرش بهم ریخت.



صبح روز بعد ، داوطلبان به طرف جنگل به راه افتادند ، آنها همراه خود مقدار زیادی گوشت خون آلود نیز بردند تا از این طریق بتوانند دام خوبی برای حیوان پهن کنند .


آن روز نیز ،روز کاری شلوغی برای همه بود ، مردم باز هم برای بحث در مورد نوع حیوان ، اینکه با پوستش چکار کنند ، اینکه شکارچیان چه وقت به شهر بازمیگردند ، و اینکه باید به آنان مدال افتخار داد دور هم جمع میشدند .


آن روز برخلاف روز های گذشته ، رستوران خیلی دیر تر بسته شد ، تقریبا نزدیک نیمه شب .
و اد و توم مجبور شدند برای رفتن به به روستا، یک کالسکه اجاره کنند .


اد به شدت خسته بود و همین که روی تخت دراز کشید به خواب عمیقی فرو رفت .

که ناگهان با صدای ضربه ی محکمی از خواب پرید ، قلبش به شدت میتپید ،نمی دانست منبع صدا چه بوده و از سمت چه کسی .

اولین چیزی که به ذهنش رسید سلامتی پدر و مادرش بود ، و حیوان وحشی و بلائی که بر سر خانواده ی آقای جیمز آورده بود.


به سرعت و با ترسی در دل از تخت بیرون آمد و به طبقه ی پایین رفت اما هیچ خبری از زد و خود و حیوان وحشی نبود.

صداها از بیرون می آمد خیلی آرام در خانه را باز کرد ، کمی دورتر ازخانه و دقیقا کنار جنگل نورهایی دید ، همه چیز مشکوک به نظر می رسید، به شدت می ترسید و از آن جا که پدر ومادر در اتاقشان نبودند نگرانیش بر ترسش غلبه کرد و به سمت نور کمی جلوتر حرکت کرد. ناگهان متوجه شد که نور ، به سمت او میاید ، خیلی ترسیده بود و می خواست به داخل خانه برگردد اما ترس این که اتفاقی برای پدر و مادرش افتاده باشد مانع رفتنش می شد ، نورهابه اونزدیک ونزدیک تر شدند ، اد به شدت وحشت زده شده بود ، ناخود آگاه چند قدمی به عقب رفت اماناگهان متوجه چیز عجیبی شد .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.