متن های کوتاه زمستانی : یخ شکاف ها

نویسنده: loyal

نور ملایمی از بین ملحفه اش به چشمانش می تابید پس باید بیدار می شد. هر روز باید کارهای ملال آور و تکراری انجام دهد. بین کارهایش غوطه ور می شود و تا زمانی که که جزر دریا آب را به عقب براند در حوضچه ی آب کوچکش شنا کند.سرانجام از صخره های یخی دور شود و نفسی تازه کند تا روز بعد.
او در این حوضچه ی آب سرد گیر افتاده است در بین این صخره هاییی که از سرمای طاقت فرسا خود را به یخ تقدیم کرده اند گیر افتاده است و هر روز گیر می افتد.

پیش از این در زمین هایی که انباشته از یخ اند، قدم برمیداشت. انتهایی نداشت اما لدت بخش بود. درونش تاریک بود اما اگر صبر می کردی و پیش می رفتی رگه های طلایی خورشید از کیلومتر های دورتر به تو می رسید.

 او پیش از این چنین چالش هایی در زندگی هاش داشت اما خوشحال بود. ملال آور نبود. اما از یک زمانی علاقه اش به یخ شکاف ها کمتر شد وبه حوضچه های نزدیک دریا رو آورد. حالا هم یخ داشت و سرما. سخت بود اما نه به سختی قبل. یخ شکاف ها.. مکان های عجیبی بودند اما او عشق نوری بود که از بین تمامی آن پیچ و تاب می گذشت و به او می رسید. 

موضوع تنها نور خورشید نبود چون حالا هر روز مقابل نور خورشید بود اما این نور مثل قبل نمایان نمی شد. شاید موضوع یخ شکافی بود که در آن قدم بر میداشت. سخت و نفس گیر.
اما آن نور تنها به همان مکان تعلق داشت. 
او می خواست به آنجا بازگردد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.