متن های کوتاه زمستانی : اشک بلورین

نویسنده: loyal

از تو به خودم می رسم. 
آفتاب برمی آید و شبنم ها در خلال برگ های تازه راهی می شوند. صدای پرندگان مهاجر از دوردست به این سمت می آید و این مژده را می دهد که سیل پرواز آن ها به زودی در مقابل چشمانم رونمایی خواهدشد.
 از تو به خودم می رسم. 
 در ظهری زیبا که آفتاب به میانه رسیده، تلالو پرتوهای نور به سیاهی چشمانم می رسد. پلک هایم جمع می شود و  مژه هایم از گرمای آن جان می گیرد. دست هایم را مقابل صورتم می گیرم و با نورها بازی می کنم. بازی بازی. این وقت از روز هم به پایان میرسد و جای خود را به عصر می دهد.
 از تو به خودم می رسم.
 عصر شیرین، عصر تلخ. مزه ای غیرقابل توصیف. گاهی به تلخی می گراید و اشک جاری می شود و گاهی شیرین مانند چای عصرگاهی که به قند می خورند. شب که شد باید منتظر فردا شد. شب که شد گویی پاهای زندگی سست می شود؛ اما من می خواهم اشک های تلخ عصر را با شبنم های بلوری صبحگاهی گره بزنم و گرمای ظهر را از آن بکاهم تا با اشک های بلورین به استقبال شب بروم و تا گرگ و میش صبوری پیشه کنم تا از تو به خودم برسم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.