داستان های delroba_ahmadvand

سایه ای درونم نجوا میکند 10 در حال تایپ

سایه ای درونم نجوا میکند

۱۵ فروردین ۱۴۰۴

اون شب، وقتی صداش توی ذهنم پیچید، همه چی تغییر کرد. اون صدا نبود. یه زخم بود که تازه شروع به خونریزی کرده بود. یه خشم دفن‌شده که حالا نمی‌تونست دیگه خودشو کنترل کنه. حالا دیگه تموم شده. دیگه نه اون دختر بودم، نه حتی چیزی که قبلاً می‌شناختید. حالا یه سایه‌ام که در سکوت منتظر فرصته، با چشم‌های بی‌رحم و صدایی که توی ذهنم مدام تکرار می‌کنه: «ببین چطور دنیای قبلی‌تو از بین می‌برم...» هر لحظه بیشتر می‌فهمم که دیگه راه برگشتی وجود نداره. دیگه به چیزی جز انتقام فکر نمیکنم. هر خاطره، هر لحظه‌ای که گذشته، حالا به یه جرقه تبدیل شده، شعله‌ای که دیگه نمیشه خاموشش کرد. و من گوش می‌دم. و می‌خندم. چون انتقام، طعمش هیچ‌وقت فراموش نمی‌شه. و این بار، هیچ‌چیز نمی‌تونه جلوی من رو بگیره.

0 0 5.5 K
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.