تارنو سیتی : فصل۱ پیرمرد

نویسنده: www_Nobaghi

هوای بیرون از پشت پنجره دلگیرتر بود.خانم تارانی در تراس خونش داشت به گلاش آب میداد؛آقای سورتان با اون سیبیل های تاب خورده و سرکچلش مشغول بادکردن لاستیک دوچرخه قراضه اش بود.
به طرف کامپیوترم میرم و روشنش میکنم؛پسوورد طولانیم رو وارد میکنم،تصویر مادربزرگم روی صفحه نمایان میشه،پیرزنی همیشه خندان با روسری گلگلی و صورت گرد.وقتی میخندید چشماش درون صورت تپلش گم میشد،ازوقتی مرده زندگی منم کسل آور شده.
رو بازی رایانه ای مورد علاقم کلیک میکنم،ناتیس مثل همیشه آنلاین و آماده بازیه.ناتیس پسری باموهای قارچی به رنگ قهوه ای تیره و با عینکی بزرگ و دایره ای شکله.او قدی کوتاه و هیکلی ریزه میزه داره ولی در درس ریاضی غولیه،هیچ وقت تو این درس ترسناک نمره پایینتر از بیست نمیگیره.ناتیس علاقه شدیدی نسبت به رایانه داره و شاید روزانه7.6ساعت از وقتشو پشت لب تابش بگذرونه.
اولین پیامو تو بازی اون بهم میده: سلام فروت خوبی؟چندروزه بازی نکردی
در جوابش مینویسم:سلام دیگه حوصله این بازیو ندارم. نمیای بریم یه چرخی بزنیم؟
دستش خیلی تنده تا میخوام دستمو از رو کیبورد بردارم یه پیام دیگه میاد:نه الان قراره پسرخالم بیاد.
یکهو لامپاومانیتور خاموش میشن.دوباره برقا رفته.دیگه اصلا حوصله خونرو ندارم.لباسامو میپوشم و میرم جلوی آینه تا تیپمو چک کنم.
موهای مشکیم با کاپشنم سته و چشم های درخشان و درشتم قهوه ای رنگه؛ساعت مچیم توی دست لاغرم لغ میزنه برای همین زیاد نمیپوشمش.

              ☆☆☆
چمن های پارک زرد شده بود.همراه با آواز خش خش برگها حرکت میکنم،صدای ناله پیرمردی از پشت درختان خشکیده پارک منو به سمت خودش میکشه.
3 جوون سیاهپوش درحال کتک زدن پیرمردی با کت کرم و شلوار قهوه ای بودند.
پیرمرد روی زمین افتاده بود و دستش رو جلوی صورتش گرفته بود.
یکی از اون جوون ها به طرف من میاد...

پایان فصل1


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.