تولد یک دیکتاتور : پارت 4

نویسنده: NoobsFath3r

 نور داخل کانال افتاده بود و حالا متوجه شده بودم که دستم به طور کامل پاره شده بود.

چاره ای نبود برای باز کردن دریچه باید با دستم بهش ضربه میزدم.

دستم را دوباره روی دریچه گذاشتم و درد را درون خودم کشتم.

با تمام وجود به دریچه ضربه زدم بعد از چند ضربه متوالی دریچه از جای خودش کنده شد و بیرون پرید.

حالا زخم دستم دوباره باز شده بود و باید جلوی خون ریزی را میگرفتم وگرنه رد خون جای من را لو میداد.

تکه ای از لباسم را پاره کردم و روی دستم محکم کردم. فایده ی زیادی نداشت اما از هیچی بهتر بود.

روی زمین نشستم و سعی کردم موقعیت خودم را پیدا کنم.

رو به روم یک اتاق قرار داشت که شباهت زیادی به اتاق خودم داشت.

روی در اتاق عدد 78 را دیدم، حدس زدم که موفق شدم یکی از زندانی ها را پیدا کنم.

دو دوربین دو طرف راهرو ها را تحت پوشش قرار داده بودند، محیط این ضلع دقیقا شبیه ضلع بخش خودم بود با این تفاوت که در این ضلع دو نفر در دو اتاق مجزا زندانی هستند.

از جایم بلند شدم و سعی کردم در اتاق را باز کنم اما فایده ای نداشت از پنجره داخل را نگاه کردم.

زن مو سفیدی روی تخت نشسته بود و چشم هایش را بسته بود. صورتش بیضی شکل بود و روی پیشانی اش چین و چروک هایی به چشم میخورد.

رنگ موهایش دقیقا شبیه رنگ موهای خودم بود پس حدسم درست بود او یکی از کسانی بود که دکتر راجبش حرف زده بود.

به در ضربه زدم تا توجهش را جلب کنم، موفق هم شدم.

من را دید، چشم هایش برق زد، چشم هایی قهوه ای رنگ داشت. از جایش بلند شد و سمت در اتاق امد، و گفت :

-باورم نمیشه چطوری از بخش خودت بیرون امدی؟

-داستانش طولانیه ولی تو کی هستی؟

-منظورت رو نمیفهمم.

-من تو یا حتی خودم رو نمیشناسم 5 ساله که اینجام و هیچ چیزی رو به خاطر نمیارم.

-وقتی مارو اینجا اوردن تو رو بی هوش کردن و از ما جدات کردن حدس میزدیم یه بلایی سرت اورده باشن.

اونا به حافظت آسیب زدن تا نتونی چیزی به یاد بیاری ظاهرا خیلی هم موفق بودن.

- میشه بگی ما کی هستیم؟ هدف ما چیه؟ اسم من چیه؟ و اینجا چی کار میکنم؟

-داستان خیلی طولانی ای داره.

-ببین احتمالا الان دنبال من هستن و این تنها فرصت منه پس آخرشو بگو.

-ما اسم نداریم همونطور که میدونی تو 321 هستی و من 79، هدف ما جلوگیری از شکل گرفتن یه حکومت پس از جنگ جهانی دوم بود و هست.

-جنگ جهانی؟ چه حکومتی؟ ما تو چه سالی هستیم؟

-مطمئن نیستم اما اینو میدونم کار ما در سال 1990 چهل و پنج سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم و شکست آلمان شروع شد.

-من هیچی از کشور ها و جنگ جهانی نمیدونم.

-طبیعیه ولی نگران نباش هرچقد بیشتر از گذشته برات تعریف بشه خاطراتت سریع تر بر میگرده

-خلاصه حرف هایی که زدی یکبار دیگه میگی؟

-ما چند سال بعد از جنگ جهانی دوم بدنیا امدیم و الان تقریبا 33 سالمونه. از بچگی به ما آموزش دادن که باید برای جمهوری آزادی هرکاری بکنیم و هدف ما این شد که بعد از جنگ جهانی کمک کنیم جمهوری آزادی به یه حکومت واحد تبدیل بشه. اما بعد از بلوغ فکری، تو متوجه شدی جمهوری آزادی فقط یک شعاره مثله اسمش و ما 5 نفر قرار گذاشتیم که این جمهوری رو نابود کنیم.

-ما شکست خوردیم درسته؟

-نه کاملا اونا برای برپایی این جمهوری به قدرت احتیاج دارن و این قدرت فقط با بدست اوردن سلاح های هسته ای فراهم میشه، اونها به اورانیوم نیاز دارن و ظاهرا تنها کسی که کاملا از نقشه ها با خبره تو هستی، هرچند ما هم راجب نقشه خبر داریم. در نهایت هدف ما ترور رهبر جمهوری آزادیه چون با مرگ اون ریشه و پایه ی جمهوری آزادی نابود میشه.

-من خیلی از چیز هایی که گفتی رو متوجه نشدم ولی باز هم ممنونم.

-به محض اینکه بتونیم از اینجا فرار کنیم برات کاملا توضیح میدم، الان نقشه ای برای فرار از اینجا داری؟

-نقشه ای ندارم ولی اگر بتونم تورو از اتاق بیرون بیارم شاید بتونیم پیش بقیه ی اعضای گروه بریم

-باشه اما چطوری این درو باز کنیم.

-این ساختمون خیلی قدیمیه و احتمالا با یکم زور و فشار بشه در رو باز کرد. اگر همزمان اینکارو انجام بدیم شاید شانسی باشه.

-باشه پس من میشمارم و شروع میکنیم.

یک دو سه.



حق با من بود لولا های در کاملا زنگ زده بود و با فشار از جا کنده شد. 78 بیرون امد و با هم به سمت دریچه رفتیم.

-دوربین ها دو طرف راهرو هارو تحت کنترل دارن و ما نمیتونیم به اون یکی زندانی در این بخش برسیم پس بهتره اول از طریق دریچه تهویه هوا به کانال سمت چپی که به یکی دیگه از بخش های این ساختمون میرسه بریم.

سرش را به علامت موافقت تکان داد و با هم به سمت دریچه رفتیم. اول من وارد شدم و پشت سرم 78 وارد کانال شد و دریچه را پشت سرش به دیوار تونل تیکه داد.

-راستی دستت چیشده؟ با کسی درگیر شدی؟

-آره با دیوار کانال.

به حرکت ادامه دادیم تا به دو راهی برسیم.

به آخر کانال راستی رسیده بودیم دستم را روی دیوار کشیدم تا مطمئن بشم به دو راهی رسیده بودیم.

به سمت کانال سمت چپی راه افتادیم و بعد از مدتی به آخر کانال نزدیک شدیم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.