گزارش یک احتضار : فصل اول انسان، دیدار

نویسنده: seyedalirezaazimi




بعد از بیست و چهار ساعت از خواب عجیب بیمار تخت ۵۰۵ پچ پچ ها بین خدمه و سوالات نامعمول پزشکان در مورد میزان جدیت خواب نامتعارف بیمار تخت ۵۰۵ بالا گرفت ! 



{خلاقیت آدم که ته میکشه نهایتا مشاهده گر میشه .} 
 فکر می کنم یک هفته پیش هم، همینجا بودم روی همین کاناپه در حال مشاهده. دقیقا یادم نیست هفته چطور گذشته ولی دقیقا میدانم اینجا یک مجله بود که روی جلد آن تبلیغ یک خمیر دندان با یک مرد سپید دندان که سعی میکرد احساس مسیولیت بفروشد یا همچین مزخرفی ، سعی کردم پارو روی پابندازم تا کمی موقرتر بنظر برسم، اما کدام آدم موقری اینهمه وسیله اضافه حمل میکند. بیشتر شبیه به کارتونخواب ها به نظر میرسم. پالتو، کلاه، یک کیف بزرگ که دیگر برای دفتر یادداشتم هم جا ندارد. خیس عرق دراین اتاق سرد، حتی حال ماهی های تنک آکواریوم هم خوب نیست، کند تر از قبل اند، بعد یکهو انگار از این تنهایی عمیق می ترسند، برای چند دقیقه متوحشانه به خودشان میپیچند و باز آروم و کند به گوشه ای از آکواریم می خزند . 
 اتاق انتظار خالی، خالی تر به نظر میرسید. 
 پس افرودیت* جناب دکتر کجاست ؟اصلا کی در رو باز کرد؟ 
کِی اومدم اینجا؟ قبل از اینجا کجا بودم ؟ 
نمی دونم.
خانم منشی باریتم منظم پاشنه ها از اتاق دکتر بیرون آمد و با وسواسی شبیه به همان راه رفتن، در اتاق دکتر را بست، انگار همه این ها جزوی از یک کت واک* برای نمایش لوندی ایشان است . 
اول به سر رسید کنفیشان گوشه چشمی انداختند و با لحنی آرام وکشیده فرمودند : 
+اوه سلام، یکم زود اومدید. قبل شما یک نفر دیگه هم هست ، می دونید؟ 
 حتی منتظر جواب من نموندن، به همان شیوه مانکن های سالن مد روی یک پاشنه چرخیده و به راهشان ادامه دادند.




کتی بلند و قرمز که دکمه های منتهی به برجستگی های کوه المپ* آن باز مانده بود و در زیرکت پیراهنی چینداربا ساتن *سفید چشمک می زد که تجسم سفید و لطیف تری از محتویات داخلی تر می داد، تا خانم منشی به میزشان برسند من فرصت کافی داشتم که خوب چکمه هایی مشکی تا زیر زانو یشان را برنداز کنم. پاشنه هایی بلند تر و پر صدا تر از حد معمول داشت شاید اول به عنوان یک ساز ساخته شده بودند بعد کاربرد دوم پیدا کردند ، احتمالا ایشان هم پشت میزشان پا روی پا می اندازند البته نه مثل من، ان نوع که وجاهت و لوندی یک خانوم می طلبه . 
قهوه ایی دیوارها که تغیر نکرده آمار دقیقی هم از گلدان ها ندارم ولی یک چیزی تو اتاق تغییر کرده البته به جز لباس و آرایش خانم منشی . تلوزیون بی صدا روشنه تصویر مبهم داخلش میچرخه ،گلهای طلایی دیوار همچنان نا موزون به نظر می رسن تعداد مجله های انباشته روی میز بیشتر شده ولی اینا نیست این اتاق یه تغییری کرده که نمی بینمش ولی حسش میکنم . 
مرور دفتر یاداشت آخرین سنگر وقت گذرونیه .
-اول آخر مبحث ساحت زبان به اسم این آقا ختم میشه لودویگ ویتگنشتاین* ! چرا ؟



  
«هرچه قدر بیشتر بدانی، دروغ گفتن آسان‌تر می‌شود.» این جناب نهایتا فیلسوف بوده منطق شناس یا ریاضیدان ؟ پس چرا مزخرف به نظر میرسه حرفش اصلا تو من نمیره اصلا تو ساحت زبان دروغ و حقیقت معنایی ندارن هرچی در ساحت زبان جاری بشه صادق مطلقه باید برگردم عقب ببینم کجا رو اشتباه رفتم. 
کی می تونه تو اینهمه در هم برهم من برگرده ببینه چی شد به اینجا رسیدم .
صدای مهیب زنگ در، چنان وجودم خراشاند انگار سرم در نقش پاندول ناقوس ترک خورده یک کلیسای مشرف به قبرستانی متروک ظاهر شده . 
- وقتی اون طرف دری انقدر مهیب به نظر نمیرسه.
 بعد از بار سومی که سرم دیواره داخلی ناقوس را نوازش کرد سر کار خانم افردیت زحمت کشیده، بلند شدند .خرامان خرامان به سمت در، مارش* پاشنه های شان را شروع کردند.




 منگی ضربه های زنگ در که کمتر شد انگار دریای از اضطراب درونم به خروش درآمد اینهمه استرس یکجا ، انگار عجلم پشت در منتظر ورود بود ، یک سنگینی همراه با نگرانی . یک جور دلشوره ی آشنا ، در که باز شد برق چشمهای روشن خانم عصبانی دلیل این حس ها را مشخص کرد حتی شاید دلیل این میزان گوش خراش بودن صدای زنگ . 
با کمال تعجب باید اعلام کنم که خانم عصبانی لبخند نرمی به لب داشت و بدو ورود جواب تشر تند افردیت مبنی بر تاخیر زیاد و انتظار جناب دکتر رو با نرمش و ماماشات ملیحی داد . من هر لحظه بیشتر تپش قلبم رو حس می کردم ، با یه ریتم تند که شبیه لی لی کردن دختر بچه ها بود به سمت در اتاق دکتر راه افتاد تا به جلوی من رسید برای یک لحظه متوقف شد من به کتونی های کرمی رنگش خیر بودم و نگاه عصبانیش رو در یک چشم به هم زدن تو تمام تنم حس کردم ، انگار تازه متوجه حضور من شده بود ، بعد مکث کوتاهش جلوی من به مسیرش ادامه داد ولی این باربا گام های خسته و استوار یک زن عصبانی . 
چند ضربه کوتاه به در اتاق دکتر زد 
+سلام آقای دکتر ببخشید بابت تاخیر 
در رو به همون آهستگی که باز کرده بود بعد از ورودش بست فشار حضورش کم شد و من به شهودی رسیدم ، این حس خالی بودن از اتاق انتظار مطب نیست بلکه کاملا از درون من سر چشمه می گیره . 
دوباره سردم شد و کاملا خیس از عرق ، انگار تو همون دریای متلاطم درونم که چند لحظه پیش بوجود اومده بود والان داشت به سمت آروم شدن می رفت غرق شدم . 
-هفته پیش من تو اتاق بودم و اون چشم انتظار حالا من منتظرم و هیچی . 
نمی دونم چقدر غرق این حالاتم بودم ولی آروم آروم حس کردم از دریای درونم رها شده و رو همون کاناپه اتاق انتظار کنار کوهی از وسایل تلنبارم آروم گرفتم متوجه شدم صفحات دفترچه یاد داشتم از شدت تعریق دستم مرطوب شده به شلختگی نوشته هام با پخش شدن جوهر بر اثر رطوبت به حد اعلای ناخوانی رسیده سعی کردم دست هام با پشت جلد دفترچه خشک کنم ولی جلد چرمی لزج شد و به حالت استیصال مزخرفی نا امیدانه دفتر روی میز رو بروم رها کردم ، یک لحظه سعی کردم زیر چشمی خانم منشی رو ببینم تا بدونم متوجه وضع رقت انگیز من هست یا نه که به لطف دنیا تا انتهای ممکن مشغول مجله ایی که احتمالا مزامین مورد پسند ایشون رو در برداشت بود .
یه چندتا دستمال کاغذی از جیب کیفم خارج کردم اول به وضع دستام رسیدم بعد گونه و پیشونی آخر سر هم یواشکی دور گردن و پشت گوشم رو خشک تر کردم و دستمال های مچاله رو داخل جیب شلوارچپوندم . 
یه نگاه به دفتر یادداشت انداختم و با پذیرش این موضوع که کار از کار گذشته بستمش کشش رو با احتیاط دورش انداختم و خودکارم رو هم به گوشه کش وصل کردم انگار با حداقل تلفات ممکن از بحران گذشته بودم ، یکم با پیرهن و کمربندم ور رفتم ، سعی کردم متوجه بشم خانم منشی با اینهمه توجه مشغول چه مجله ی هست از این فاصله قابل درک نبود ولی به نظر ژورنال* لباس و مد می رسید از افردیت انتظار دیگه ای هم نمی رفت یه حس نیمچه وجد داشتم انگار یه موضوع که از قبل بهش اشراف داشتم رو تونستم ثابت کنم . 
یه لحظه متوجه شدم در اتاق مشاوره باز شد . 
انگار اینبار جای سرما تو وجودم یه ردی از گرما دوید 
+خیلی ممنونم آقای دکتر خدا نگهدار
+خدا نگهدار 
خانم عصبانی از اتاق دکتر خارج شد. 
نا خود آگاه جلو پاش وایسادم و با لکنت کامل گفتم : 
-سلام
با تعجب شایدم اکراه جواب دادو مسیرش سمت میز منشی کج کرد . 
بدون معطلی همه جول و پلاسم رو زدم زیر بغلم، پریدم سمت اتاق دکتر بدون اینکه منتظر بشم منشی چیزی بگه یا حتی در بزنم ، در پشت سرم بستم و یه نفس عمیق کشیدم که نفسم جا بیاد انگار چند دقیقه بود هیچ هوایی وارد ریه هام نشده بود. 
دکتر یه نگاهی بم انداخت آروم لبخند زد و همینطور که نشسته بود به ماساژ دو انگشتی شقیقه و پیشونیش ادامه داد ، نمی دونم می خواست من از این حالت اضطراب خارج بشم یا مدیتیشن*خودش نیمه کاره نمونه ، در هر حالت خوب بود عملا به در تکیه داده بودم و مثل یه نجات یافته از یه فاجعه نفس عمیق می کشیدم ، یه تصویر دیگه تو نقاشی های دیوار توجهم رو جلب کرد تصویر یه مرد با صورت استخونی ریش و مو نارنجی و گوش باند پیچی شده اینبار می دونستم نقاشی چه داستانی داره من کی وکجا دیدمش ولی هر چی زور زدم اسم نقاشش یادم نمیومد. 
دکتر به آهستگی از جاش بلند شد سعی کرد با یه لبخند گشاد و گرد کردن چشماش پوست صورتش رو کش بیاره ، قبل از اینکه چیزی بگه گفتم : 
-سلام 
+سلام جانم 
+چرا هنوز دم دری وسایلت رو بذار رو گنجه و بشین 
قبل از اینکه تکون بخورم در به صدا در اومد ، سریع از در فاصله گرفتم خانم منشی در نیمه باز کرد و ماگ کدر هفته پیش رو پر از قهوه معطر تحویل دکتر داد منتظر موندم تا منشی در رو ببنده تا وسایلم رو روی گنجه خالی کنم
وقتی نشستم دکتر هم لیوان به دست جلوی مبلش نشسته بود . 
+خب شروع کنیم؟ 
-بله 
+پس تعریف کن ؟ 
یکم جا به جاشدم، سعی کردم انتهای صندلی بشینم، شروع کردم به خاروندن پشت سرم و انقدر اینکار رو ادامه دادم که جناب دکتر مجبور به عکس العمل شد، احتمالا ترسید اگر اقدامی نکنه مجبوره مبل هاش برای پاک کردن از خون سر من به دست متخصصین نظافت بسپره . 
+بزار کمکت کنم . امروز قبل از اینجا کجا بودی؟اینطوری شروع می کنیم . 
-قبل از اینجا قاعدتا کتاب خونه یا شایدم کافه بودم ! کلا روزام رو اینطور میگذرونم، قبلا هم بهتون گفتم دارم تلاش می کنم ،چیزی بنویسم. 
-جزئیات زیادی ندارم برای گفتن .



   
+خب اینم خوبه ، دیشب شام چی خوردی ؟ 
-چیزبرگر و یه نوشابه دایت*. 
+بیشتر تعریف کن. 
-تعریفی نیست ، هر شب میرم برگرزغالی روبروی شفق، چون همیشه تا دیر وقت بازه غذا می خورم و یه نوشابه اضافه می گیرم و باخودم میبرم در حین پیاده روی می خورم . 
+وقتی تا دیروقت بیرونی و پرخوری میکنی انتظار داری مشکل خوابت حل بشه . 
من دیر وقت شام می خورم چون معمولا سر شب تلاشم برای خوابیدن شکست می خوره، برای گذروندن وقت وکم کردن فشار بیرون میزنم . 
+ترجیح میدی در مورد کتابت صحبت کنی ؟ یا کابوس هات ؟ 
یجوری زدم زیر خنده که صداش بیشتر شبیه انفجار بود ، امیدوارم باعث مشوش شدن خانم افردیت نشده باشم و امیدوارم خانم عصبانی رفته باشه. خنده عصبیم تهی نداشت ولی آقای دکتر هم موجود صبوری هست. 
+هیچ ایرادی نداره . 
-متاسفم، معمولا وقتی تو مخمصه میوفتم این شکلی میشم. 
-راستی اسم نقاش تابلوی که تصویر مردی که گوشش رو به یک فاحشه هدیه داده چی بود اون تابلو. 
همچنان با نیش باز تابلو رو با دست نشون دادم دکتر با تعجب گفت : 
+وینسنت ونگگ* 
-اسمش رو فراموش کرده بودم ولی یادم میاد این تابلو رو . 
-باید بگم من فک می کردم هر دوشون یکین. 
+بله ونگوگ صورت خودش رو نقاشی کرده و در مورد داستان هدیه دادن گوشش مطمن نیستم. 
-منظورم ونگوگ نبود, 
- کابوسام و کتابم .




دیدگاه کاربران  
0/2000