گزارش یک احتضار : فصل اول انسان، گفتگو

نویسنده: seyedalirezaazimi

تخت ۵۰۵ برای ساعتی خالی مانده بود ، گوی بیمار تخت ۵۰۵ برای پاره ای از آزمایشات و عکس برداری های پیچیده از سیستم عصبی شان به برای مدت کوتاه ولی نامعمولی به بخش دیگری منتقل شده است . تنها باقیمانده از ایشان تخت مرتب شده ودست گل نرگس نیمه پژمرده روزگذشته بود.



-من نمی دونم شما به چی می گید,، منطق! تا اینجا تنها چیزی که متوجه شدم بین تعریف شما و تعریفی که من به عنوان علم منطق دارم یه اختلاف خیلی بزرگ هست . 
+منظور من اشاره به مباحث فلسفی و ساحت ادبیات منطق نبود، منظورم نگاه منطقی تر ! 
نذاشتم جملش کامل بشه به جلوی مبل خم شدم و گفتم : 
ـ همینه مشکل من، اصلا نمی فهمم منظور شما چیه !!! 
-من می گم هرچی به زبون میاریم وجود داره ، این اصل اساسی ساحت کلام هست .بعد شما می گید منطقی باش اینطور نیست ، درسته ؟

+بله 
-منم می گم ما وجود مخلوقات ساحت زبان رو فقط با علم منطق ثابت می کنیم چطوری با منطقی بودن انکارشون کنم . 
+شاید بهتر بود می گفتم واقع بین باش .
 
دیگه داشتم فریاد میزدم . 
-همینه همینه، من هیمن جاش گیر کردم، همیشه به همینجا میرسه چه وقتی با شما بحث می کنم چه با خودم. 
-ما حتی نمی تونیم سعی کنیم فقط توی حرف به توافق برسیم شیوه درست فکر کردن چه شکلیه . 
رفتم سر گنجه پاکت و فندک رو از جیب پالتو در اوردم ، جای روشن کردن سیگار خیره موندم به تابلو ها ...
-اینهمه نقاشی ، چرا؟ 
سعی کردم با دقت بیشتری ببینمشون تا بهتر درک کنم یه بار سعی کردم کلی کنار هم نگاهشون کنم بعد ، دونه به دونه تابلوها هیچ ارتباط خاصی بینشون پیدا نمی کردم حتما ایده ای پشتشون بوده . 
-چرا؟ 
+بشین لطفا ،
ما قبلا صحبت کردیم که توافق نداریم در مورد کشیدن سیگار تو این اتاق .
ـ منم روشنش نکردم . 
- نگفتی چرا ؟
+ احتمالا بابت اینکه نمی تونی از دنیای کتابت به دنیای واقعی به موقع سوییچ بشی. 
- اون الان منظورم نبود  .
- چرا این نقاشیا ؟ اینا چه ارتباطی باهم دارن ؟منظورت از چیدنشون چی بوده اونم با این ترتیب.
+اگه دنبال پیوستگی و منطقی تو تابلو ها می گردی بزرگترین منطق وجودشون زیبایی و چینششون به ترتیب زمانی که خریدمشون همین بی هیچ پیچیدگی منطقی و خردمندانه. 
+چرا تو هر جا دنباله فلسفه می گردی؟دوست داشتی اینجا ارسطو *رو به صلیب بکشیم، افلاطون* براش مرثیه بخوونه ویتگنشتاین* لغات مرثیه و چینشون رو نقد کنه ؟ نیچه *از خردمندی بی حاصل ارسطو بگه و سارتر* کنار کافکا* در مورد شباهت وضعیت ارسطو به خرمگس یا سوسک به توافق برسن. بگذر لطفا بیا تو دنیای انسان ها. 
-انگار من بین مخلوقات فضایی و ابر انسان ها زندگی می کنم . 
+نه ولی تو توانایی ارتباطت رو با ما انسان های معمولی از دست دادی. 
+ انگار چون ما کمتر از تو از فلسفه می دونیم موجودات ترسناک و خطرناکی هستیم.
-تو از من کمتر فلسفه نمی دونی.فقط مجبور نیستی هر لحظه درگیرش باشی. 
+یه نخ سیگار هم به من بده. 
-می خوای بکشی؟ 
+نه می خوام از منظر فلسفی بررسیش کنم ، واقعا ؟ 
بلند شدم پاکت سیگار جلوش باز کردم ، سیگار خودم رو هم با دندون گرفتم و فندک رو روشن کردم. 
چنان پک عمیقی به سیگار زد که انگار داشت معاشقه می کرد ، چند ثانیه مکث کرد و با یه آه بلند دود بیرون داد و به پشت مبلش تکیه داد . 
+یک سال بودسیگار نکشیده بودم. 
برای بار دوم در به صدا در اومد . 
+چند لحظه صبر کنید . 
پرده کرمی بزرگ رو به زحمت جا به جا کرد و پنجره رو نیمه باز گذاشت ، انگار اکسیژن به داخل اتاق حمله کرد . 
-امشب با من شام می خوری؟ 
+از نظر شغلی این کار درستی نیست. 
-خودت گفتی من نیاز دارم با مردم معاشرت کنم و تو تنها کسی هستی که من می شناسم. 
+درسته ولی منظورم آدم ها جدید بود . 
- اصرار می کنم، اگه برای تو فقط بیزنس هست من حق مشاور رو هم پرداخت می کنم . 
+ این حرفت بسیار زننده بود و من یک مراجع بعد از شما هم دارم بهتره بیشتر از این نرنجونیم .

- باشه آقای دکتر ، پس تو اتاق انتظار منتظرتون می مونم. 
+ مردک لجوج، باشه. 
تو اتاق انتظار خانم عصبانی با یه کت بارونی زرد قدم می زد، انتظار انگار برای همه رنج آوره جز برای خانم منشی چون همیشه میشه ناخن هارو سوهان زد . از کنار صاحب چشمهای کهربایی به ارومی رد شدم وقتی کامل گذشتم وبدونه اینکه برگردم گفتم :
-سلام 
اونم بدون جوابی به سمت اتاق آقای دکتر رفت.رو کاناپه ولو شدم انگار فاتحانه از یه جنگ برگشتم . 



حالا سوال اساسی اینه چقدر از من بدش میاد. 
 
دیدگاه کاربران  
0/2000