عشقی در چنگ غرور : پارت ۳

نویسنده: sanyamalay70

بوت های مشکی ام را پام کردم،و از خانه بیرون رفتم.

و با قدم هایی آرام از خانه دور شدم.

دختری چشم مشکی بهم نزدیک شد.

با مهربانی سلام کرد.

با رویی خوش جوابش را دادم.

دختره با ذوق گفت:اسم من تینا ست.

لبخند پر رنگی زدم:منم مهسا م.

تینا:از اشناییت خوشبختم.

:همچنین

تینا:چند سالته؟

:شانزده،سه ماه دیگه هیفده سالم می شه.

تینا:ئه...چه خوب منم هیفده سالمه.

خندیدم:پس همسنیم.

تینا:تقریبا

:هم مدرسه ای نیستیم،درسته؟

تینا:نه من ندیدمت.

سری تکان دادم:منم ندیدمت.

تینا:خب اشکال نداره حداقل همسایه ایم.

لبخندی زدم:اینم کافیه

آرام شروع به قدم زدن کردیم.

تینا:تو این سرما چرا میایی بیرون

:من عاشق برفم،الان نیام کی بیام.

تینا:وایی چه تفاهمی منم.

لبخندی زدم.

تینا:چند وقته اینجایی؟

:تقریبا یک هفته ای می شه.

تینا:کسی رو اینجا می شناسی؟

سری به معنی نه تکان دادم:تو اولین نفری هستی که من اینجا می شناسم.

خندید:واقعا؟

خدایا،چقد سئوال می پرسه.

دوباره سرم را تکان دادم:بله واقعا کسی رو

نمی شناسم.

به میدان بزرگی که ملیسا می گفت رسیدیم.

پراز صندلی بود کلا جای زیبایی برای نشستن بود.

تینا:خب صبر کن به دوستام زنگ بزنم،آشنا بشی.

سری چرخاندم،من کی به این دختر گفتم،

می خوام با دوستات آشنا بشم آخه؟

بر روی صندلی های برف گرفته نشستم.

موهایم را از داخل کاپشنم بیرون آوردم،و دورم پخش کردم.

کلاهم را بیشتر بر روی سرم کشیدم.

در همان،حین ضربه محکمی از پشت به سرم اصابت کرد.

دردش باعث شد چشمانم را محکم ببندم،

از جایم بلند شدم.

تینا با ناراحتی جلو آمد:حالت خوبه؟

سرمو با عصبانیت تکان دادم.

توپی که در زیر پایم افتاده بود را برداشتم.

به پشت سر برگشتم،گروهی پسر کنار هم جمع شده بودند،و والیبال بازی می کردند.

احمقا،تو برف والیبال چیه؟

با عصبانیت و تنفر،بهشون نزدیک شدم.

تینا دستم را گرفت:صبر کن

دستم را از دستش کشیدم:باید نشو نشون بدم.

تینا:عمدی نبود،که

بی توجه به تینا روبه روی پسرها وای سادم.

با صدای بلندی داد زدم:کی بود این توپو انداخت؟

همه انگشت ها به سمت یک نفر گرفته شد.

نگاهم بر رویش ایستاد.

قد بلندی داشت چشمهای سیاهش با آن لب های کوچک و زیبایش خود نمایی می کرد.

هردو دستش را در جیبش قرار داد،و باغرور خواصی چند قدم بهم نزدیک شد.

از شدت عصبانیت دندان هایم را بهم می سابیدم.

پوزخندی زد:من،من بودم.

توپ را در دستم فشار دادم و سرش را،نشانه گرفتم.

با تمام قدرت به توپ ضربه زدم.

دستش را به سرش گرفت.

انگار انتظار نداشت جبران کنم.

با عصبانیت غرید:هی...چیکار کردی؟

لبخند عمیقی زدم:جبران

سعی کرد خود را،به خوبی جلوه دهد.

سرش را چند باری تکان داد:این کارت بی جواب نمی مونه.

دستی زیر موهایم کشیدم و در هوا پخششان کردم.

واز آنجا دور شدم.

هه مثلا می خواد چی کار کنه پسره احمق

تینا برگشت پیشم:وایی چیکار کردی؟

:من چیکار کردم فقط حقشو گذاشتم کف دستش

تینا با ذوق گفت:با خوشتیپ ترین پسر محله در افتادی

چشم غره ای بهش رفتم.

تینا:باشه چرا اون جوری نگاهم می کنی؟

دستانم را در جیبم گذاشتم،و چشمانم را محکم بستم.





آن روزها نمی دانستم

همان یک ضربه توپ

چگونه زندگی ام را دگرگون می کند....... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.