عشقی در چنگ غرور : پارت ۵

نویسنده: sanyamalay70

کیفم خیلی سنگین شده بود.کلی کتاب گذاشته بودم توش.

جدیدا دقت کردم،ملیسا خیلی دنبال پسرا بود.و به هشون رو می داد،و بیشتر اوقاتم سرش تو گوشی بود.

نمی دونم چش شده.

به مدرسه که رسیدم،سر جام نشستم.

دوتا کلاس رو به خوبی گذروندم،کلاس سوم که کلاس ریاضی بود،معلم جدیدی اومده بود.

معلم خوب و خوش برخوردی بود.

ازش خوشم اومد.

با ملیسا در راه برگشت به خانه بودیم.

یک لحضه نگاهم،بر روی یکی متوقف شد.

نفس عمیقی کشیدم،و با ریلکسی رو به رویش ایستادم.

وقتی من رو دید با لبخند نگاهم کرد.

پسره:چیه اومدی واسه جبران

پوزخندی زدم.

:بله می بینی دیگه

ملیسا دستمو کشید:بیا بریم.

دستمو با عصبانیت از دستش کشیدم.

ملیسا رو به پسره با ناز گفت:چرا شما باهم دعوا می کنید.

پسره:انگار این دوستت ادب یاد نگرفته.

ملیسا باز با همون عشوه گفت:ما خواهریم.

عصبی شدم:هی،چه نیازیه بهش توضیح بدی؟

پسره لبخند زد:اصلا شبیه هم نیستید.

ملیسا با نازی که هیچ وقت ازش ندیده بودم، گفت:من خوش برخورد ترم.

باز خنده پسره:معلومه.

آتیش از چشمام می بارید.

دورو برو نگاه کردم ببینم چی کار می شه کرد.

نگاهم کف پایش متوقف شد.

یخ.

دستامو پشت سرم بردم.

با صدای نسبتا بلندی گفتم:ملیسا بریم.

پسره توجه هشو به من داد.

همین که به سمتم برگشت،تو یه حرکت پامو زدم زیر پاش.

و شلپ افتاد.

صدای خنده افراد دورو بر بلند شد.

ملیسا عصبی گفت:هی چی کار کردی؟این چه کاریه.

خواست بلندش کنه دستشو گرفتم.

چشماش از شدت عصبانیت قرمز شده بود.

از جاش بلند شد.

این بار من خندیدم.خنده ای عصبی،البته دلمم خنک شد.

با پوزخند گفتم:خوش برخوردم،مگه نه؟

در حالی که داشت شلوارشو تمیز می کرد،با عصبانیت گفت:جبران می کنم.

منم با عصبانیت شدید تری گفتم:منتظرم

و دست ملیسارو دنبال خودم کشیدم.

ملیسا با عصبانیت سرم داد زد:چرا این کارو

می کنی،مگه باهات کاری داشت.

من بدتر گفتم:تو چرا این جوری باهاش حرف می زنی هان؟

ملیسا با کلافگی گفت:رفتارت درست نیست.

بعد از من جلوتر راه افتاد.

هرسم گرفته بود،چرا از اون طرفداری می کرد.

قدم ها مو تند کردم و بهش رسیدم:معلوم،چرا اینجوری ازش طرفداری می کنی؟انگار یادت رفته چجوری منو تو اون سرما خیس کرد.

چیزی نگفت و قدماشو تندتر کرد.

باز خودم را بهش رسوندم:نکنه ازش خوشت اومده؟

با عصبانیت برگشت طرفم:ولم کن

و باز از من جلوتر راه افتاد.

با عصبانیت ازش جدا شدم،و از یه کوچه دیگه رفتم.

احمق سر کی با من دعوا می کنه،اخه ارزششو نداره،اون کیه،اون منو اذیت می کنه،اون حقش بود بدتر سرش بیاد،ازش متنفرم،

ازش بدم میاد.

باعث شد با خواهرم دعوا کنم.

ولش نمی کنم ازش متنفرم.

من ازش متنفرم.

اه

با هرس راه می رفتم.

امروز کلاس شنا داشتم.

باید می رفتم.

بیخیال هردو شون شدم.

****

مایو شنامو پوشیدم.

و موهام رو جمع کردم،بردمشون داخل کلاه شنام.

واسه مسابقه چهار نفر بودیم.

من و شقایق و ترانه و شکیلا

مربی:با عدد سه شروع کنید...یک...دو...سه

خودم را انداختم تو آب

با قدرت دستامو باز می کردم و جلو می رفتم.

گاهی اوقات سرمو از آب بیرون می آوردم،و نفس می کشیدم.

دورمو نگاه کردم.

شقایق از من جلو زده بود،ومن نفر دوم بودم.

هیچوقت باخت رو قبول ندارم.

بیشتر سعی کردم،دستامو باز کردم و پا زدم،مربی همش راهنمایی می کرد.

ولی من بی توجه بودم.

بالخره با کلی تلاش ازش جلو زدم،

شقایق همچنان درتلاش بود،

ازم جلو بزنه فقط یکم مونده بود،به خط اخر برسم.خسته شده بودم،ولی تلاشم رو قطع نکردم.

بالخره به خط اخر رسیدم.

برنده شدم.

پایان پارت6

""
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.