عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۰

نویسنده: sanyamalay70

با تکان‌هایی از خواب پریدم.به زور چشمامو باز کردم.ملیسا بالای سرم بود.
ملیسا:امروز چته چرا بیدار نمی شی؟پاشو دیگه.
شاید به این دلیل بود،که کل شبو به اون پسره احمق فکر کرده بودم،و خوابم نبرد.
 الانم نمی تونم بیدار شم.
:ساعت چنده؟
ملیسا:هفت،داره مدرسه دیر می شه.
به زور از جام بلند شدم،و دست و صورتمو شستم.
صبحانه رو هل هلکی خوردیم.
واز خانه بیرون رفتیم.
بی اراده چشم می چرخاندم،تا او را ببینم.
چرا آخه،من چم شده خدای من،من عاشقش 
نمی شم.
من از اون قوی ترم.اون نمی تونه منو عاشق خودش کنه.
چشمامو محکم روی هم فشار دادم،تا از یادم بره.
ولی با بستن چشمام،دوباره اون دو تیله مشکی اومد جلو چشمم.
صداش تو ذهنم اکو شد:«تا حالا کسی بهت گفته، چه چشمای قشنگی داری؟»
بی اراده لبخندی زدم.
ملیسا تکانم داد،که باعث شد چشمامو باز کنم.
ملیسا:حالت خوبه؟وسط راه وای سادی چشاتو بستی، به چی خندیدی؟مدرسه داره دیر می شه.
بدون هیچ حرفی راه افتادم.
داشتم دیوونه می شدم،من چرا عاشق اون شدم.
نه نه نه من عاشق اون نشدم،نشدم.
این دفعه قطره اشکی از چشمام چکید.
وارد مدرسه شدیم.از ملیسا خداحافظی کردم.
همیشه پیاده میام مدرسه،چون زیاد دور نیست،و این که بیشتر کیف می ده.
یک کلاسو همش با فکر اون گذروندم.
هیچی‌ام از درس‌نفهمیدم.
کلاس بعدی‌امان ریاضی بود.
رشتم تجربی،واسه همین خیلی با ریاضی سروکار دارم،اگه بازم با فکرش نتونم،درسو بفهمم،با دستام غرق خونش می کنم.
ندایی از وجودم بلند شد:دلم نمیاد این کارو باهاش بکنم.
دیگه از خودمم تنفر داشتم،من دیگه کنترلی رو خودم ندارم.
همه چی شده فکر کردن به او،خدایا منو از این حس نجات بده.
همه که می گن عشق قشنگه،ولی چرا من دارم، باهاش عذاب می کشم.
سرمو روی میز گذاشتم،چشمام از اشک نم دار شده بودند.
صدای بلند معلممان باعث شد سرم را بلند کنم:نصیری،سر کلاس جای خواب نیست،بیرون
دستشو به سمت در گرفته بودم.
سرمو به طرفین تکان دادم:نه خانم من نخوابیده بودم.
خانم یلدایی:پس اگه نخوابیده بودی بیا این مسئله رو حل کن.
تو دلم گفتم:خانم بزار اول مسئله عاشق شدنمو حل کنم،بعد
نگاهی به تخته انداختم،آنقدر زیاد بود که سریعا وسایلمو جمع کردم و با نفرت به معلم نگاهی انداختم،واز کلاس بیرون رفتم.
قبل از اینکه برم بیرون گفت:نمره انضباطی سر کلاس من صفر شد،نصیری
وارد حیاط شدم و لگد محکمی به دیوار زدم.
حالم داغون بود،حالی که هیچ وقت نداشتم.فردا هم که مسابقه کاراته داشتم،با این حواس پرتی که داشتم،نمی شد،کاری انجام بدم.
امروز هم با اعصاب خوردی گذشت.
بعد از مدرسه رفتم کلاس کاراته،البته امروز نوبت کلاس شنا بود،ولی آخرین تمرینات و باید انجام می دادم.
از مدرسه هم اجازه گرفتم.
فردا ساعت هشت باید در باشگاه حاضر شم.
اما آیا برنده می شم.دلم نمی خواد استادو نا امیدش کنم.
اصلا دلم نمی خواد.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.