عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۱

نویسنده: sanyamalay70

سرو صدا و جیغ خیلی بالا بود،خیلیا،حریفم رو که اسمش(نسترن)بود،صدا می کردند،و تشویق می کردند.منم تقریبا همه دخترای فامیلمون و خاله هام،زن عموهام،عمه هام....

خلاصه کل زنای خانواده بودند.

مهسا...مهسا...مهسا...

با انگیزه بیشتری ادامه می دادم.ضرباتم خیلی تند شده بود،حریفم انگار خسته شده بود،ولی مقاومت بالایی داشت.

خدایی خیلی هم حرفه ای بود.

اما من باخت رو نمی خواستم.

با قدرت بیشتری ادامه می دادم.

با پام ضربه می زدم،تو یک حرکت دستشو گرفتم و چرخاندم،و با پایم زیر پاشو خالی کردم.

افتاد،مسئول آمد و تبریک گفت.جیغ و داد کل فضا رو پر کرده بود‌.اسمم از سر تا سر باشگاه شنیده می شد.خوشحالی ام غیر قابل وصف بود.

مدال طلایی را تقدیمم کردند،سوت و صدای دست زدنشان بالا تر رفت.

ملیسا از میان تماشگران آمد کنارم،محکم بغلش گرفتم.

مرا دور خودش چرخاند.جیغم از سر خوشحالی بود.بعد از این مسابقات وارد مسابقات بین المللی

می شدم.حالا برنده شده بودم.حریفم تبریک گفت.

لبخند گرمی زدم،انتظار تبریک از سوی حریفم را نداشتم.

برایش آرزوی موفقیت کردم.روز عالی بود.

ساعت ۱۳:۳۰به خانه برگشتیم.

کل فامیل در خانه ما جمع بودند.

دختر عمویم پریا همش در حال غر بود،خیلی عصبی بود.

با خنده رو بهش گفتم:چته دختر عمو؟ناراحتی.

با نفرت نگاهی بهم انداخت،که خنده ام را خوردم.

پریا:چمه،می پرسی چته،مگه چی کار کردی؟همه این جا جمع شدند،تو یک مسابقه برنده شدی که هر بچه ای دو ساله ای هم می تونست برنده شه،فکر می کنی خیلی مهمی؟

با ناراحتی گفتم:چرا این جوری می کنی پریا،

مگه من گفتم خیلی مهمم،چرا ناراحتی؟

با نفرت داد زد:فکر نکن کاری کردی،تو هیچی نیستی.

ازم فاصله گرفت.با بهت،راه رفتنش را نگاه

می کردم‌.

چرا این جوری رفتار کرد،چرا از خوشحالیم ناراحته؟

ملیسا کنارم آمد.

ملیسا:چی شده؟این چش بود.

سرمو به طرفین تکان دادم:نمی دانم،انگار خوشحال نبود برنده شدم،می گفت که من چنان هم کار بزرگی نکردم،که بخاطرم این جا جمع شدند.

ملیسا سری از تاسف تکان داد:ولش کن،اهمیت نده خوشحال باش.

لبخندی زدم:راست می گی بابا،به درک

با آن همه خوشحالی انگار چیزی را کم داشتم.

یک چیز بزرگ،انگار یک کمبود بزرگ داشتم.

قلبم آن کمبود را می خواست.

اما ذهنم نه،ذهنم از آن فراری بود.

جنگ بزرگی میان عقل و قلبم بود.

عقلم می گفت،اون آدم نیست،می گفت اون انسانیت سرش نمی شه،می گفت اون ازت تنفر داره

اما قلبم،قلبم می گفت،خوشکله،آدمو دیوونه می کنه.

می گفت،دوست داشتنیه،قلبم می گفت،حتی اذیت کردناشم جذابه.

ولی من به کی باید گوش بدم؟

عقلم یا قلبم؟ 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.