عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۳

نویسنده: sanyamalay70

دیشب که تینا بهم پیامک داده بود،همش نقشه آراد بود.تینا خانوم خودش،در خانه اشان نشسته بود.

و این کار را فقط برای این؛که،من پایین بروم کرده بودند.

گوشی را چند باری در دستم چرخاندم.

کمی به صفحه خاموشش خیره ماندم.

اما بهتر دانستم همان گونه خاموش بماند.

کاغذ را از روی میز برداشتم،وبه شماره نوشته شده در آن چشم دوختم.

عدد ها را خودش نوشته بود.

دستی به عدد هایش کشیدم.حتی نوشته هایش هم برای من عزیز است.پس چرا زنگ نمی زنم.

این دفعه،سریع گوشی را برداشتم.

شماره را وارد کردم،و دکمه سبز را لمس کردم.

گوشی را به گوشم نزدیک کردم.

بوق اول...بوق دوم...

صدایش در گوشم پیچید:الو

ضربان قلبم بی اراده بالا رفت.

انگار جلوی دهانم را گرفته بودند،تا حرفی نزنم.

باز صدایش پیچید:الو،کی پشت خطه؟

آروم زمزمه کردم:الو،سلام

آراد:سلام،شما؟

چشم هایم را روی هم فشار دادم.

:مهسا

با صدای متعجبی گفت:مهسا؟هیچ وقت تصور نمی کردم،تو بهم زنگ بزنی.

:خب الان که دیدی زدم.

صدای لبخندش از آن ور خط آمد:یعنی جوابت مثبته؟قبول کردی با هم باشیم؟

نفس عمیقی کشیدم:معنی دیگه ای می تونه داشته باشه؟

آراد:فکر نکنم

هردو کمی سکوت کردیم.

آراد:می دونستم دوستم داری.

با حالت سئوالی پرسیدم:و اما تو؟

کمی سکوت کرد

:الو

ادامه داد:فردا می تونم بیام دنبالت،که بریم بیرون.

بدون فکر گفتم:اگه وقتم آزاد باشه حتما

آراد:پس فردا بعد از ظهر،میام دنبالت.

آروم زمزمه کردم:باشه،خداحافظ

آراد:خداحافظ

گوشی را روی تخت انداختم.

از سر خوشحالی جیغ بلندی کشیدم.

بالشم را در آغوش گرفتم.

:هو.....را،آخ جو...ن

ملیسا با تعجب وارد اتاق شد.

به قیافش توجهی نکردم،و دستشو گرفتم.

اطراف خودم می چرخاندم،و جیغ می زدم.

ملیسا با صدای بلندی،که در صدای من گم

می شد گفت:چته...چی شده...مدال قهرمانی که بردی،انقد خوشحال نبودی...ای جیغ نزن گوشم رفت.

با همان ذوقم ادامه دادم:امروز خیلی خوشحالم.

هرچی بخایی گوش می دم.امروز بهترین روز زندگیمه.

ملیسا همچنان در بهت و تعجب بود.

ماچ آبداری از گونه اش گرفتم.

*****

دور خونه می چرخیدم.

و همش نگاهم بر روی گوشی ام بود.

مامان و ملیسا رفته بودند بازار،باباهم که طبق معمول سر کارش بود.

من تنها در خانه بودم،و منتظر زنگ آراد بودم.

خودم را آماده کرده بودم.

هوا دیگر داشت رو به گرمی می رفت.

فقط چند روز دیگر به سال نو مانده است.

یک پیراهن قرمز با کفش اسپرت قرمز و جلو باز و شلوار مشکی پوشیده بودم.

تظاد میان قرمز و مشکی بسیار زیبا بود.

هیچ وقت روسری سرم نمی کردم.

کلاه مشکی رنگ و پارچه ای را هم سرم کرده بودم.آرایش هم هیچ وقت نداشتم.فقط یک برق لب از لوازم آرایشی ملیسا برداشتم.ملیسا هم فقط گاهی اوقات آرایش داشت.

یک لحظه صفحه گوشی ام روشن شد.

مثل باد خودم را بهش رساندم.

شماره او بود.

برش داشتم.

آراد:سلام عشقم.

انگار برای یک لحظه کل جهان از حرکت ایستاد.

او به من گفته بود عشقم.

به سختی زمزمه کردم:سلام

آراد:آماده ای.

:بله

آراد:خب بیا پایین

گوشی را قطع کردم.

نگاه دیگری در آینه،به خودم انداختم.

دو تیکه جلوی موهایم را از بقیه موهایم جدا کردم.

و کلاه را طوری سرم کردم،که آن دو تیکه با بقبه موهایم قاطی نشوند.

سریع از پله ها پایین رفتم،و کفش هایم را پوشیدم.

در را باز کردم.

ماشینش را،روبه روی خانه امان نگه داشته بود.

با دیدنم پیاده شد.

نگاهی به اطراف انداختم.

خوشبختانه کوچه خلوت بود.

نگاهم به تیپش افتاد.

یه تیشرت سفید با شلوار مشکی و کفش سفید.

همیشه تیپ هاش عالی بود.

هر بار که می دیدمش قلبم انگار می خواست از قفسه سینه ام جدا شود.

:سلام

لبخندی زد و در ماشینش را برایم باز کرد.

آراد:خوش اومدی گلم.

در را بست.

باز حرف های قشنگ زد.

خدایا،اگر ادامه دهد غش می کنم.

خودش هم سوار شد و راه افتاد.

آراد:چقدر خوشکل شدی.

لبخندی زدم:توهم همینطور

آراد:چرا حس می کنم،دختر زبان دراز محل،الان خجالت می کشد.

لب خندم پر رنگ تر شد:نه خجالت نمی کشم.

آرام دستش را به دستم نزدیک کرد.

با یک دست رانندگی می کرد،با دست دیگرش دست مرا نوازش می کرد.

من هم دستش را،در میان دستانم اسیر کردم.

چه آرامشی داشت گرفتن دستش.

آراد:کجا بریم.

:هر جا تو بخوایی

آراد:باشه بریم کافی شاپ

لبخندی زدم:بریم

کمی سکوت ما بین مان برقرار شد.

دوست نداشتم سکوت کنم.

می خواستم از ثانیه به ثانیه ای که کنارش بودم لذت ببرم.

:ما چرا با هم دعوا می کردیم؟

ابرویی بالا داد:اونش به شما ربط داشت.

با تعجب گفتم:به من؟

آراد:بله،شما بودی که دعوارو شروع کردی

:می دونی،هیچ وقت اون آب سردی که روی سرم ریختی رو فراموش نمی کنم.

لبخندی زد(یا شاید هم پوزخند)نمی دانم،لبخند هایش یک جوری عجیب بود.

آراد:منم نه آن سیلی،نه آن انداختن،و نه آن مشت محکم را،هیچ کدام را فراموش نمی کنم.

با شک گفتم:یعنی می خوای تلافی کنی.

نگاهی بهم انداخت.

یک نگاه،که انگار سعی در خوب نشان دادنش

می کرد.یک نگاه که هر کسی می دید،

می فهمید،دروغ است.

آراد:تلافی،مگه من دلم میاد تلافی کنم.

ته دلم خالی شد.چقد حرف هایش مرا دگرگون می کرد.من آن دختر یک ماه پیش نیستم.

من حالا یک دختر عاشق شدم.

عاشق یکی که هیچ گاه تصور نمی کردم،حتی نفرتم ازش کم شود.

من دوستش داشتم بی آنکه بدانم اوهم دوست داد یا نه؟

حالا می فهمم که می گویند،عشق کورت می کند.

واقعا من کور بودم.

کور بودم،و آن نگاه های معنا دارش را،نمی دیدم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.