عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۴

نویسنده: sanyamalay70

کنار یک کافی شاپ،شیک و با کلاس ایستاد.
پیاده شدیم.
باز هم دستم را گرفت.
هر دفعه که دستم را می گرفت،داغ می کردم.
من چرا آنقدر زود،به این شکل دل بسته اش شده بودم؟
روی یک میز،روبه روی هم دیگر نشستیم.
اطرافمان پر از دختر،و پسر های جوان بود.
اما هیچ چیز،غیر از خودم و او،اهمیت نداشت. هیچ چیز.
آراد:چی می خوری؟
:هرچی که تو بخوری
با لبخند گفت:چرا من هر سئوالی می پرسم جوابت اینه(هر چی تو بگی)
بی اراده گفتم:خب چون دوست دارم.
لبخندش پر رنگ تر شد.
سرم را انداختم پایین،کاش این را نمی گفتم،کاش
گارسون کنارمان آمد.
آراد رو به گارسون گفت:دوتا کیک شکلاتی،با دوتا آبمیوه....
سریع گفتم:پرتقال.
گارسون سری تکان داد،و رفت تا سفارش ها را بیاورد.
آراد:خب،چرا ساکتی؟
نفس عمیقی کشیدم.
:من که تو رو می بینم دوست ندارم حرف بزنم.
لبخندی زد،از همان لبخند های عجیبش:قبلنا که منو می دیدی،من حرف کم می آوردم،از بس حرف می زدی.
متوجه نبودم،چرا سر هر بحثی،گذشته را جلو 
می آورد.
چیزی نگفتم.
بعد از چند دقیقه گارسون آمد وسفارش هایمان را گذاشت.
آراد:کلاس چندی؟
کمی از آبمیوه ام را خوردم:کلاس دهمی ام،تو چی؟درس می خونی؟
آراد:بله،من سال آخریم،یک سال دیگه،کنکور می دهم.
سری تکان دادم.
ابرویی بالا داد:مامان منم معلم کلاس دهمی هاست.
با تعجب گفتم:فامیلیش؟
آراد:یلدایی
وایی خدای من،مامانش همون معلمیه که، انضباتمو صفر کرد.
اونم فقط بخاطر این که،تمام فکرو ذکرم پسرش بود.
آراد دستی جلویم تکان داد:چی شده،کجا رفتی؟
دست پاچه گفتم:ه...هیچی،فقط مامانت معلممه،و البته چند روز قبل هم،چون سر کلاسش حواسم به درس نبود،انضباتمو صفر گذاشت.
لبخند عمیقی زد.
با تعجب به لبخندش نگاه می کردم.
گوشیش رو از جیبش در آورد.
بعد از کمی گشتن،جلوی صورتم گذاشت.
عکس دفتر نمره کلاسمون بود.انضبات منم بیست بود.
باز با همان تعجبم نگاهش می کردم.
که خندید.
آراد:می دونستم که مهسا نصیری تویی،منم یک، دو گذاشتم،پشت اون صفرت
هنوز هاج واج نگاهش می کردم.
یعنی آنقدر من را دوست داشت،که بخاطرم به وسایل مادرش بدون اجازه دست زده بود،و انضبات منم بیست گذاشته بود.خدای عاشقشم.
گوشی اش را بهش پس دادم.
لبخند پر رنگی زدم:خیلی ممنون
ابرویی بالا داد:من برای تو بیشتر از اینا انجام 
می دم،خیلی بیشتر.
ضربان قلبم بالا رفت.
دستش را در دستم گرفتم و آرام،نوازشش کردم.
بعد از مدتی مرا به خانه بر گرداند.
من به طرز عجیبی عاشقش بودم.
خیلی دوستش داشتم،جوری که هرگز کسی را این گونه نخواسته ام.
هیچ کس را...

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.