عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۷

نویسنده: sanyamalay70

پشت سر آراد،راه افتادم.آروین با صدای بچگونش گفت:خاله،شما عمو آراد رو از کجا می شناسید؟
پوزخندی زدم.برگشتم طرفش:من نمی شناسمش.
دیگه هیچی نگفت.آراد کنار یک ساختمان،توقف کرد.منم پشت سرش،ماشین را پارک کردم.
از ماشین پیاده شدم،و دست های کوچیک آروین را،در دستم گرفتم.جلوتر از آراد،وارد ساختمان شدم.اما حقیقتا،نمی دانستم باید کجا برم.قدم هایم را،کمی آروم کردم.آراد کنارم رسید.پا به پای هم،حرکت می کردیم.من دست آروین را گرفته بودم،او هم دست اوین را،گرفته بود.
آراد به سمت میز خانمی رفت.
آراد:ببخشید،اتاق آیسل آریافر کجاست؟
دختر با عشوه گفت:وقت قبلی داشتید؟
یعنی مادرشان چنان آدم بزرگیه،که برای دیدنش باید وقت بگیریم.
آراد:بگید بچه هاتون اومدند.
بعد به آروین و اوین اشاره کرد.
خانم تلفنش رو برداشت،و حرف آراد رو،تکرار کرد.
با همون عشوه ش گفت:بفرمایید،اتاق بغلی
آراد سری تکان داد،و به سمت اتاقی که نشانش داده بود،راه افتاد.اصلا من و آدم حساب
نمی کرد.انگار من دل اون رو شکسته بودم.
حالم ازش بهم می خورد.
خواستم وارد اتاق بشم،که آروین دستم رو کشید.
لب و لوچه ش رو آویزان کرد.
با محبت گفتم:چی شده عزیزم؟
آراد که دید نمیایم،برگشت طرفمون.
آروین با لحن بچه گانه اش گفت:اگه مامان بیرونمون کنه،باید چیکار کنیم؟
دستی به موهایش کشیدم:این کار رو نمی کنه،هر چی باشه،مادر تونه.
آروین سرش رو خم کرد:ولی اون به ما گفت،دیگه نمی خواد ما رو ببینه.
آراد کنارش زانو زد:ببینم مگه تو مرد خواهرت نبودی؟مردا زود پا پس نمی کشند.
نگاهی به من انداخت:باید بجنگی،تا به دستش بیاری.
آروین گیج گفت:چی رو به دست بیارم؟
آراد هل شد،نگاهش رو از من گرفت:مادرت رو می گم.
آروین خندید.هه بالخره منم دید.
دست در دست آراد،وارد اتاق شدند.
زنی پشت میز نشسته بود.لباس های گران قیمتی پوشیده بود،چنان آرایش غلیظی داشت،که صورتش به زور پیدا بود.
با تعجب به بچه هایش،که در دست آراد بودند،نگاه می کرد.
آراد با پرویی،روی مبل نشست.با لبخند نگاهی به من انداخت:بشین
بی توجه به آراد،به همان زن(آیسل)نگاه کردم.
آیسل عصبی مشتی روی میزش کوبید:شما به چه حقی وارد شرکت من شدید؟اصلا شما کی هستید؟این بچه ها؟
آراد از جایش بلند شد.با پوزخند گفت:ببین خانم،صدات رو واسه من بالا نبر.اگه حق رو
می پرسی،این دو تا،بچه های تو هستند،و حق ورود به اتاق شما رو دارند.و اگه می پرسی من کی هستم؟
لبخندی زد.نگاه معنا داری به من انداخت،و روی مبل های چرمی اتاق،نشست.پایش را،روی پایش گذاشت:من پسر رئیست هستم.
هر دو با تعجب،به آراد نگاه می کردیم.من هیچ وقت نمی دونستم باباش چیکاره ست.فقط مادرش رو می شناختم،که اونم معلمم بود.
بدون توجه به حرف آراد،رو کردم به سمت آیسل:من نمی دونم،شما چجوری مادری هستید.چطور دلتون اومد،این بچه های پاک ومعصوم رو،تنها بزارید؟شما چجور آدم..
حرفم رو قطع کرد:شما لازم نکرده،به من یاد آوری کنی که مادر این دو تا هستم.نمی دونم به چه قسطی،وارد شرکت من شدید.
رو کرد سمت آراد:من شریک این جا هستم.کسی هم رئیس من نیست.
آراد با عصبانیت از جایش بلند شد:هرکی که
می خوای باشی باش.فقط یکم آدم باش.چرا باید دو تا غریبه،به خاطر مادری نکردنتون بهتون تذکر بدن.
اوین با گریه،به سمت مادرش رفت:مامان،چرا ما رو دوست نداری؟
آیسل عصبی رو بهش گفت:حق نداری به من بگی مامان.مگه به هر دوتون نگفتم،من مادر شما نیستم.از زندگیم گم شید.
به سمت اوین رفتم،و بغلش کردم.
رو به آیسل گفتم:واقعا براتون متاسفم.
آراد مشت محکمی روی میز زد:تو چجور آدمی هستی؟پست تر از تو،تو این دنیا ندیدم.
آیسل داد زد:یا میرید بیرون،یا ازتون شکایت
می کنم.
همان طور که،موهای اوین را،در بغلم نوازش
می کردم،رو کردم به سمت آیسل.
نمی دونستم برای حرفی که می خوام بزنم،آمادگی داشتم یا نه،ولی قلبم می گفت:باید این حرف رو بزنی.
دست آروین رو،که پشت آراد قایم شده بود،گرفتم.کنار خودم آوردم.
باز نگاهم را،به چهره عصبی آیسل دوختم:مطمئنی،که این بچه ها رو نمی خوایی؟
عصبی داد زد:گم شید از این جا
سرم رو چند باری تکان دادم.آراد متعجب نگاهم می کرد.انگار می دانست،قرار است حرف شکه کننده ای بزنم.
لب باز کردم:پس از این به بعد...این بچه ها،بچه های من هستند،و من مادرشون هستم.
سنگینی نگاه آراد رو،روی خودم احساس
می کردم.برگشتم نگاهش کردم.
از جاش بلند شد،و به سمت میز من آمد.
با تردید گفت:حرفی که،حرفی که دیروز
زدی،مطمئنی؟
با لحن محکمی گفتم:بله!
لبخند رضایت بخشی زد.
ابرویی بالا داد:میدونی چقدر مسئولیت داره؟
دیگه عصبیم می کرد.خیلی داشت تو زندگیم دخالت می کرد.
کتاب هام رو جمع کردم.خواستم از کنارش رد بشم،که بازوم رو،اسیر دستش کرد.
عصبی به طرفش برگشتم.
زیر لب غریدم:دستم رو ول کن.
نگاهی به کلاس انداختم.کسی نمونده بود.
خیره چشم هام شد:ولش نکنم چیکار می کنی؟
از شدت عصبانیت،قرمز شدم:خودت میدونی هر کاری از دستم بر میاد.
اون یکی بازوم هم،در دستش گرفت.
آراد:خب حالا چیکار می کنی؟
داشت کم کم دردم می اومد.
غریدم:ولم کن دردم میاد.
کمی فشار دستش رو کم کرد.
سرش رو به گوشم نزدیک کرد:دوست دارم.
قلبم آتیش گرفت.باز هم دروغ،تا کی می خواست دروغ تحویلم بده.
با تمام قدرت،دست هاش رو پس زدم.
کمی به عقب پرت شد.
چشم هاش رو،روی هم فشار داد.نفس عمیقی کشید:اگه تو می خوایی مادرشون بشی،پس منم پدرشون می شم.
با تعجب،تقریبا داد زدم:چی؟
سرش رو،چند باری به معنی تاکید،تکان داد:همین که شنیدی.
پوزخندی زدم:تو دیوونه شدی؟تو از پس خودت هم بر نمیایی.
با عصبانیت غرید:مهسا،من اون آراد سه سال پیش نیستم.من خیلی عوض شدم.من از پس زندگیم بر میام.
باز هم پوزخندی تحویلش دادم.
از کنارش رد شدم.
«آراد»
دست هام رو محکم مشت کردم.این دختر متوجه نبود،متوجه نبود که بخاطرش چقدر خودم رو خورد می کنم.اون نمی بینه دارم می سوزم.فکر می کنه از پس زندگیم بر نمیام.بهش نشون
میدم.
با عصبانیت از کلاس بیرون رفتم.سوار ماشینم شدم.باید اوین رو،به فرزند خوندگی قبول کنم.نه برای اینکه،خودم رو به مهسا صابت کنم،بلکه میدونم،من این دختر کوچولو رو،خیلی دوست دارم.پس من باباش می شم.
لبخند رضایت بخشی روی لب هام کاشتم.
دم در خونه قدیمی اشان،توقف کردم.از ماشین بیرون آمدم.
اوین باز که تو کوچه بود.با دیدن من،ذوق زده به سمتم آمد.در یک حرکت،از زمین بلندش کردم.
بینیش رو،کشیدم.
:سلام خوشکل عمو
دست های کوچیکش رو،دور گردنم حلقه کرد:دلم برات تنگ شده بود.
ماچی از گونش گرفتم:دیگه قراره همیشه پیش من باشی.
با خوشحالی گفت:جدی میگی؟
خواستم چیزی بگم،که صدای زنی،باعث شد ساکت بشم.
به سمت صدا برگشتم.زن تقریبا چهل ساله ای بود،چادری دور خودش پیچیده بود.
زن چادری:شما کیه این بچه ها هستید؟هر روز پیششون میایید.
اوین رو،روی زمین گذاشتم.
رو به آن زن گفتم:فعلا هیچی شون نیستم،ولی قراره بشم.
لبه چادرش رو،به دندان گرفت،نگاه بدی بهم انداخت،و از کنارم رد شد.
پوفی کشیدم.رو به اوین گفتم:آروین کجاست؟
اوین:اون رفته گل بفروشه.
اگه مهسا اون رو،به فرزند خوندگی قبول کنه،دیگه نیازی به گل فروختنش نیست.مهسا واقعا دل بزرگی داره.سخته برای یک بچه دیگه،مادری کنی.منم از جرعت مهسا،جرعت گرفتم.
در رو،برای اوین باز کردم:پرنسس کوچولو سوار شو.
با تعجب گفت:کجا میریم؟
چشمکی بهش زدم:سوپرایزه.
با ذوق سوار شد.منم سوار شدم،و راه افتادم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.