روزانه : جنون غمگین می شود.

نویسنده: seyedalirezaazimi


۱۴ بهمن 
وقتی از آسانسور پایین میومدم تا وقتم تو کافه نزدیک متب سرکارخانم دکتر طلف کنم ،آینه و خالی شدن موهام توجهم جلب کرد. سعی کردم با ور رفتن با  باقی موندش تاسی سرم رو بپوشونم لی بلافاصله پشیمون شدم می خواستم زودتر برم تو کافه و از افکار احمقانم بنویسم. یه آمریکانو سفارش دادم راستش خودمم می دونستم زود رسیدم ولی به مصالحی اول تصمیم گرفتم برم بالا انقدر این به استلاح مصالح احمقانست که اینجا هم نمیارمش. یه آمریکانو سفارش دادم و تو زشت ترین لیوان ممکن ((یه مکعب بد دست که روش طرح یه آمپلی فایر چاپ شده بود ))تحویل گرفتم سر گیجه و یجور سستی دارم که احتمال می دم مربوط به سیگار زیادی که تو راه وقتی تو خیال واحی قوطه ور بودم کشیدم ولی با شرمندگی چند دقیقه نوشتن قطع می کنم تا برم بیرون و یه سیگار بکشم ، زود بر می گردم .
 
چند قلب از لیوان زشت باعث شد متمرکز تر بشم ، استوری که تو راه دیدم من به خیال دیگه ای پرت کرد، اگه تو زندگی قبلی بودم چه فرصت مناسبی برام بود. شاید همون شانسی که قبلا امید داشتم زندگیم رو نجات بده ولی حیف که قبل ترش من همه چیز ویران کرده بودم.
 نزدیک متب بودم تو خیابون لنگری اونجایی که باید برام آشنا می بود، داستان آخرین جایی که تو کابوسام و البته رویاهام تصور خونه بوده، همون بلوک ۵ طبقه ۱۱ واحد ۵ معروف ولی نبود.
نمی تونستم از اینکه خودم تو اون شرایط تجسم کنم دست بردارم واقعا می تونست، واقعا. چه رنج آوره نوشتن، همین رنج انگیزه . مهم نوشتن این سطور بود وبس . حالا که مکتوبش کردم بازم تومغزم ِ، چه چیزای رو ویران کردم چه چیزایی که وجود داشته و یا می تونست وجود داشته باشه دلم می خواد گریه کنم ولی فکر کنم دوباره بالق شدم آروم آروم ، چون اشکام جاری نشد . حتی دلم می خواد استوری بعدیش رو ببینم ولی می ترسم . بهتر یکم لفتش بدم تا اولین نفر به نظر نرسم چون شاید باعث بشه دوباره بلاکم کنه یا بدتر نارحت بشه . 
چه رقت انگیز و تهوع آور ، نمی دونم شاید حس تهوعم واقعا بابت همین وضعم باشه به هر حال قهوه رو تموم کردم . 
آخرین حرفم هم اینه  که دارم دوباره نسبت به اعداد رند دیدن واکنش عاطفی نشون می دم مدتی متوجه این موضوع شدم و می دونم، این بیماری هست زل زدن به ساعت که عدد رند ببینم یا بدتر که هرجا عدد رند می بینم اول توش دنبال یه نشونه می گردم حتی گاهی باتوهم عدد غلط می بینم چند ثانیه بد درست میشه . 
بازم بوی سرخ کردنی!!! سفارش میز بقل داره نارحتم می کنه و همینطور موزیکی که کافه گذاشته که لغط پارانوید توش داره هی تکرار میشه میزنم بیرون
 تا بعد 
انقدر زود دوباره شروع بنوشتنن کردن محصول خشمی که مجبورم فرو بخورمش. از در کافه که زدم بیرون هنوز سر گیجه داشتم یه سیگار دیگه کشیدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد هدفونی که توگوش یه یارو بود خیلی شبیه همون هدفون خوبی بود که از پشت بیمارستان خریدم و الان تو جیبم بود ، دیدن استوریش و فکر کردن به اینکه خوبه که میتونه الان از منظره لذت ببره ،سیگار تموم شد رفتم بالا تو آسانسور بازم مشغول توجه به مو های ریختم شدم. برای اینکه از این فکر فاصله بگیرم با پیرهن سفیدی که پوشیدم و دکمه سر آستین هاش خودم سر گرم کردم . از در که تو اومدم شلوغی خورد تو صورتم (همسر) نشسته بود رو مبل یه صندلی کنارش برام گذاشتن دلم نمی خواست پیشش بشینم ولی مجبور بودم . داشت با تلفن متب صحبت می کرد. این توجهم جلب کرد، تا نشستم تلفن به من داد ، سرکار خانم دکتر بود داشت در مورد وضعیت تاخیر اطلاع رسانی منشیش و همچین چیزایی سوال می کرد. با وجود خشم زیادم سعی کردم رو وضعیت ماله بکشم و بنویسمش اینم از این.
 حالم داره بهم میخوره باید برم بانک پول نقد بگیرم همه چیز خیلی مات ، کدر و تلخ. میرم پایین سیگار می کشم از بانک پول نقد می گیرم و بر می گردم بالا اگه بازم مبل بقل دستش خالی بود پیشش می شینم . 
دوباره فعلا 
 
دیدگاه کاربران  
0/2000