روزانه : جنون آرام می گیرد؟

نویسنده: seyedalirezaazimi

ساعت ۲۳:۲۰ دقیقه یه روز عجیب، 
صدای پیر مرد که نمی دونم کی بود توگوشم هی تکرار میشه ((جنگ با دشمن خارجی قالبا به پیروزی متنج می شود و جنگ با دشمن داخلی قالبا به شکست )) با خودم تو جنگم و دقیقا این مفهوم واقعی دنیایی هست که توش زندگی می کنم . باور نمی شه من از نظرشون یه پسر کوچولوی لجبازم ، بعید می دونم برداشت غلطی باشه ، انگار پذیرفتم که چاره ای ندارم مجبورم به جنگ ابدی انگار که بدون جنگ می پوسم . ((من از جنگ خسته نشده بودم ، من عاشق جنگیدن شده بودم)) باید این رو برای خودم تکرار کنم ، دلم می خواست برم جار بزنم من دوباره می جنگم انگار گفتن این حرف پیش آدمهایی که برام مهم هستن برام یجور مسيولیت به بار میاره که احتمالا وادارم میکنه به بیشتر دووم اوردن ،. نمی دونم ساعت نمی گذره حالم بهتره واقعا بهتر ولی یچیزی ته قلبم ایراد داره از اون بدتر یه تصویر نامفهوم تو مغزم میچرخه که هی پسش می زنم هم کنجکاوم بدونم چیه هم می دونم نباید بدونم. از پیچیدگیش بگذرید لطفا چون خیلی خیلی همین حالا هم جویدمش و سانسورش کردم . 
بزور یادم اومد امروز سه شنبست البته که از رو گوشی هم چک کردم امروز سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ بود و می خوام بدونم واقعا 
کجام و کیم نمی تونم روی چیز دیگه ای متمرکز بشم بخصوص رو داستان خرید خونه . 
باید ازش بپرسم باش حرف زد یا نه؟ خودم حس می کنم نکرده نه می دونم حرف نزده .  
نمی تونم شرح بدم این دو روز رو پس بیخیال
 فعلا . 
  ۲۵ بهمن 
بیاید باهم صادق باشیم اینکه من فکر می کردم وقتی حالم بده می توننم بنویسم و هر چقدر حال بدتر نوشته های بهتر حالا دیگه برامنقضی شده . چون فاجعه فاجعست و من شاید ۱۰ روز می شه که چیزی ننوشتم .
از این که بگزریم بزارید از نیمچه شهود سر شبم براتون بگم ، تو ماشین وقتی میدون فاطمی رو داشتم به سمت وزرا میرفتم تا (کارمند قدیمی) برسونم ،انگار تو مغزم داشت یه استنتاج جدید شکل می گرفت . داشتم فکر می کردم واجبترین کار دنیا اینکه فردا یه شاخه گل برای خودم بخرم به خودم محبت کنم یا باخودم آشتی کنم چون این فجایع بخش زیادیش محصول این جنگ و تنفری هست که با خودم دارم . همین ها رو تو سکوت نرمال کنار (کارمند قدیمی) بودن داشتم زمزمه می کردم که انگار یچیزی جلو روم روشن شد انگار یه بخش تاریک وجودم حالا با یه چراغ روشن داشت نمایان می شد . 
من انقدر با خودم نامهربان بودم که در برابر هر محبتی که به من می شد واکنش های عجیب و ناخودآگاه نشون می دادم . 
شرح دقیق ترش اینکه انقدر از خودم تنفر داشتم طی تمام این سالها که هر کسی به این من منفور سطحی ترین یا عمیق ترین نوع محبت رو می کرد انقدر که این موضوع برام تازگی داشت و شک برانگیز بوده ، ناخودآگاه دو جور واکنش احساسی به صورت تصادفی یا با سازکاری که الان برام مشهود نیست مواجه می شدم .
 یا به صورت جنون آمیز و غیر واقعی و غیر منتقی توش غرق می شدم و از حقیقت فاصله می گرفتم و تو دنیای خیالی قوطه ور می شدم . یا در حالت دوم رفتار محبت آمیز رو یک فریب، دروغ یا در شرایط خاصی ترحم برداشت می کردم که خب محصولش رفتار خشونت آمیز یا پس زدن های تند بوده . 
در راستای محافظه کاری های جدیدم در مورد افکارم که ناشی از عدم اعتماد به نفس و کم شدن عضت نفس این چند وقتمه تهش باید قید کنم این برداشت فعلیم از حقیقت هست نه الزاما خود حقیقت ،ثبتش کردم تا بعدا در موردش بیشتر فکر کنم یا حتی اگر موفق شم براش راه حلی پیدا کنم. 
راستی فکر نمی کنم دلم بخواد فردا چیزی برای (همسر) ببرم یا حتی بش زنگ بزنم ، نه از روی خشم یا کینه یا میل به شکوندن دلش بیشتر بخاطر اینکه هنوز آروم نیستم و هنوز به صلح نرسیدم با خودم. 

دیدگاه کاربران  
0/2000