خنزرپنزرهای ذهن : {بوتیمآر.}

نویسنده: husss

"بوتیمار"

|عطش زده ز تیمار و هاژ ز پاره های گوشتی!.|

"دیوی بودم در دیوانگی و تو پری از فرزانگی؛کخ ژنده"

_و از شدت نهل عاجزانه خون نوشید.

_هاها،آری و از شدت لهف در جوب شورید.

-مانند اَبر های سیاه میبارید؛خون-

_هاها،گویی از آن دور دست ها زنی فریاد میکشید: قرار است حمام خون بر پا شود و هوار میکشید.

-شیهه هاتِ ترهات؛ مبهوتانه می رمید-

_ابلیس!!! ابلیس!!! ابلیس!!!

-زوزه های روان ژولیده خو لم داده به غم میپیچید-

_بمیر!!! بمیر!!! بمیر!!!

-و صدایِ تیزِ نیرنگِ گربه-

_هق هق !!!

_بوتیمار منم؛مرغک غمگین. مرغک غمگین. مرغک غمگین!!!.

_و جهش خون؛چشم های زده شده سُرمه._

"چون بوتیمار ناخرم و راجل بودم.قصدتت را داشتم.عبادتت میکردم.بُت من بودی و مَن مرید.

_آری بُت من بودی سُرمه کش.

من مُرید سرمه ی خطِ چشمانت بودم.

من مرادم لمسِ شاخه ی گیسوانت بود.

لیکن تو مرا نمیدیدی طاغوتِ من.

فغِ من.

قصدتت را داشتم؛میفهمی؟

و تو به گربه ای مهر میدادی که چنگ می زد بر رخساره جمیلت و نقش بر میبست بر لبانِ هوس آلودت و خراش می افکند بر قلبِ نحیفت؛ و آری من کشتمش.

 سر بریدمش

و پوست کندمش

و جوییدمش.

و تو های های گریستی

های های گریستی

های های گریستی و نالیدی

تشنه بودم و غمگین اما تو سیر بودی ز غم و خشمگین

و آری دریدی مرا

خراشی بر گردنم رقصاندی

خون جریان پیدا کرد

_ابلیس

ابلیس ابلیس گویان خطی بر صورتم رهانیدی و گریستی های های.

زمانی که جسدم فتاده بود گریه کنان رفتی

و ندیدی حرکاتِ چشمانِ سرخِ گربه در حدقه را.

من هم ندیدم." 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.