سردرگم

نویسنده: Ali13601380

قسمت دوم
از سر بیکاری شروع به قدم زدن در پارک کردم. این کار هر روز من بود. کمی بعد متوجه سایه ای شدم که قدم به قدم دنبالم می‌کرد. یک دفعه برگشتم تا ببینم چه کسی در تعقیب من است اما کسی رو ندیدم جز ی پسر که به نظر حدوداً پانزده ساله می آمد.
 گفتم: هان چیه؟ چی میخوای بچه جون. من پول مول ندارما.
پسرک گفت: اولا بچه جون خودتی.دوما اسمم علیرضاست. سوما پول هاتو نگه دار برای خودت.
گفتم : نکنه گم شدی!
با عصبانیت گفت : این حرفتو نشنیده می گیرم.
گفتم : پس چته؟ چرا دنبالم میکنی؟
 گفت: کاریت ندارم فقط دارم تو پارک قدم میزنم.
گفتم: بیا برو خدا روزیت رو یه جا دیگه بده. صاف و پوست کنده بگو چی میخوای از جون من. 
گفت : دقیقا هیچی نمیخوام. فقط میخوام نزدیکت باشم. دیدم شبا با دو چشم باز میخوابی ولی فایده نداره چون با دو چشم باز نمیتونی پشت سرت رو ببینی. بذار مثل کل دیشب که مراقبت بودم بازم کنارت باشم.
گفتم : بیا برو نیم وجبی تو چرا این قدر خالی میبندی. دیشب اصن من تو رو ندیدم تو پارک. راهتو بکش برو تا دوتا نزدم پس کله ات.
گفت: کل دیشب رو زیر صندلی که روش خوابیده بودی دراز کشیده بودم. دیدی اگر جفت چشماتم که باز باشه نمیتونی پشت سرتو ببینی.
داشتم توی مغزم دو دو تا چهار تا میکردم که چی کار کنم. تصمیم گرفتم که یکم حرف بزنم تا بتونم از زیر زبانش حرف بکشم و بفهمم چی می خواهد دقیقا. 
با لبخند گفتم: ببینم تو ننه بابا نداری؟
گفت: تو فرض کن ندارم.
گفتم: حرف حسابت چیه دقیقا؟
گفت: دیشب شنیدم به اون پسره چی گفتی. حالا من برات پیشنهاد دارم. با من کار کن نه اون.
گفتم : حالا خوبه که خودت میگی شنیدی پس برو چون به درد سن تو نمیخوره یعنی نمیتونی.
گفت: نه منظورم اینه که بیا تو کار من. من هم دست میخوام. سه روزه که دوستم رو گرفتن.
گفتم: مگه چه کاره ای؟ میخوای چی کار کنم؟
گفت: میریم تو اتوبوس. تو با اون قیافه تابلوت حواس همه رو پرت میکنی من کیف ها رو میزنم بعدش سریع کیف رو به طور یواشکی از من میگیری پیاده میشی من ایستگاه بعدی پیاده میشم.
گفتم: خب چرا خودت وقتی کیف ها رو زدی پیاده نمیشی بدون اینکه به من نیاز داشته باشی.
گفتم: چون اغلب بعد از این که کیف میزنم بیست تا چند ثانیه بعد میفهمن بعدش به من شک میکنن منو میگردن.
گفتم: ببین اولا من دزد نیستم دوما این کار ریسکش بالاست.
پسرک با شنیدن حرف من قهقهه زد و گفت : فازت چیه از دیشب میگی دزد نیستی. ببینم هر وقت جنس بهت نمیرسه حس میکنی دزد نیستی؟
گفتم: بار آخرت باشه به من می خندی بچه جون.حالا بگو ببینم روزی چقدر در میاری؟
گفت: بستگی به مردم داره که چقدر پول تو کیفشون میذارن.
سرانجام من قبول کردم و قرار شده بود او در عوض همکاری من سی درصد از درآمد روزانه و مراقبت شبانه در پارک را تضمین کند.
شروع به کار کردیم. سوار اتوبوس شدیم. علیرضا طوری کیف ها را می زد که من هم متوجه نمی‌شدم که چه جوری زد یا اصلا کی زد. به ایستگاه رسیده بودیم. تپش قلبم بالا رفته بود. استرس تمام وجودم رو گرفته بود درست مثل لحظه ای که میخواهم خودم را جلوی ماشینی پرت کنم.
به علیرضا نزدیک شدم کیف پول را گرفتم و پیاده شدم. کیف را باز کردم چیزی حدود صد و پنجاه هزار تومان پول داشت. پنجاه تومان را در جیبم گذاشتم و کمی دور تر از ایستگاه منتظر علیرضا شدم. بعد از چند دقیقه رسید. درباره مبلغ توی کیف پرسید.
گفتم : به کاه دون زدیم پسر فقط صد تومن داشت. بیا بگیر درصد منم بده.
گفت: اول اسمت رو بگو بعد پولت رو میدم.
گفتم: مریم. حالا پول منو بده.
گفت: بیا این پنجاه تومن.
گفتم: سی درصد که پنجاه تومن نمیشه باهوش. 
گفت: نترس حواسم هست. میخوام بیشتر بدم میدونم نیاز داری قیافت داد می زنه نسخی.
 لبخند زنان لپش را به نشانه تشکر کشیدم و رفتم تا با پولم جنس بخرم. بعد از این که جنس را مصرف کردم. حسابی خمار و یک جایی از پارک ولو شدم تا این که سر و  کله ی آن دو نفر پیدا شد. پدرام به همراه دختره به سمتم آمدند.
پدرام سلام کرد و گفت: ما خیلی فکر کردیم قبوله به شرطی که سهم ما شصت درصد باشه.
گفتم: منظورت از ما کیان دقیقا
گفت: منو و پریسا دیگه.
گفتم: اون وقت نقش این دختره چیه؟
گفت: این مراقبمون هست که اگر اتفاق غیر منتظره ای افتاد یا چیزی خوب پیش نرفت وارد عمل بشه.
گفتم : پرت و پلا نگو مگه میخوایم بانک بزنیم که این طوری حرف میزنی. در ضمن شصت درصد رو دل میکنی. بچه جون قراره من جونم رو به خطر بندازم. اون وقت چهل درصد به من برسه. نه این طوری نیستم برو رد کارت.
پریسا گفت: باشه قبوله پنجاه پنجاه.
گفتم : حالا بهتر شد. پس امشب آماده باشید که قراره امشب انجام بدیم.
علیرضا یک دفعه با دو تا کاسه آش به سمت ما آمد. یکی را به من داد گفت: بیا برای تو خریدم. بزن گرم بشی.
گفتم: ایول دمت گرم چه گل پسری هستی تو.
پدرام گفت: این کیه دیگه؟ پسرته؟
گفتم: تو فکر کن پسرمه.
علیرضا با خنده گفت : دروغ میگه پسرش نیستم. من باباشم. 
لگدی بهش زدم و با لبخندی گفتم : کوفت. تا به روت خندیدم پرو شدی.
علیرضا گفت: منم میام. 
گفتم : نه به هیچ وجه. مگه بچه بازیه. تو نمیای خطرناکه. 
علیرضا گفت: یا منم هستم یا وقتی تصادف  کردی میرم لو میدم که همش الکیه.
با بی میلی گفتم : حالا بذار فکرهامو بکنم. ببینم چی میشه.

 نویسندگان :
پارسا سلیمانی 
علی عسگری 

ویراستار:
پارسا سلیمانی
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.