جنگل مردگان : قسمت هشتم

نویسنده: dideban007

در حقیقت ، نورها فانوس هایی در دست افرادی بودند ، در آن تاریکی شب درابتدا چهره شان قابل تشخیص و واضح نبود ، اما کمی که نزدیک تر شدند توانست آن ها را بشناسد آقای موری،ویلیام عموی اد، جیمی، نورمن و در آخر نیز پدر و مادر خودش.




آقای موری مرد خپل و کوتاه قدی که خانه اش چند بلوک با آن ها فاصله داشت ، او صاحب تعداد زیادی از زمین های کشاورزی روستا بود و تقریبا میتوان گفت که یک کشاورز نمونه است.
بر خلاف او ، نورمن دوست صمیمی پدرش ، یک دائم الخمر با موهای بور و کم پشت است ، او نیز همسایه ی آن ها بود و رابطه ی نزدیکی با ویلیام و پدر اد داشت .

جیمی نیز یکی از کارگر های آقای موری بود او لکنت زبان داشت و گاهی به سختی میتوانست بعضی کلمات را ادا کند  . اما پسر بسیار باهوشی بود که بخاطر مشکلات مالی و نداشتن پدر مجبور بود کار کند ، و علاوه بر اینکه کارگر بود ، معلم ریاضی خیلی خوبی هم برای پسر های نسبتا کودن آقای موری بود حتی با وجود لکنتش. 
اد مات ومبهوت به آنها نگاه می کرد،ویلیام مردی را به پشت حمل می کرد و با عجله به سمت اد می دوید، بقیه افراد نیز گرداگرد او به حرکت در می آمدند، و مراقب بودند.

اد نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ، و قضیه ی آن جمعیت را درک‌نمی کرد جز اینکه به خوبی میتوانست بوی خطر را حس کند.


موقع رد شدن جمعیت که شبیه بادیگارد ، اطراف ویلیام حرکت میکردند ، اد برای لحظه ای توانست مردی که روی پشت ویلیام بود را ببیند ، نمی دانست چه اتفاقی برای مرد افتاده اما از رد خون روی زمین مشخص بود که حالش چندان خوب نیست.

پدر اد در خانه را برای ویلیام باز کرد و همگی بعد از او وارد شدند ، ویل، مرد را به کمک بقیه به آرامی روی میز گذاشت .




اد مات و مبهوت ، به مرد خیره ماند ، وحشتناک بود ، سراسر بدنش را خون فرا گرفته بود .




اد: ((چه اتفاقی افتاده))




نورمن: الان وقت توضیح نیست پسر ، سریع برو شهر و یه دکتر بیار .




اد: ((ولی آخه چطوری، توی این تاریکی ؟))




موری:((یکی از اسبای منو از تو اسطبل بردار و برو یه دکتر بیار))







مرد از درد به خود می پیچید . و اد همچنان مات و مبهوت به او خیره مانده بود ، در ذهنش دنبال دلیل این اتفاق میگشت ، و به کل ، صحبت های آقای نورمن را که از او خواست به شهر برود فراموش کرده بود که ناگهان پدر که تازه متوجه نرفتن او شده بود با فریادی او را به خود آورد :((برو اون دکترو بیارقبل ازاینکه بمیره))





بافریاد پدر اد از جا پرید، پدرش مرد بسیار ساکت و آرامی بود و این اولین بار بود که پدر را آنقدرخشمگین می دید، اد که هنوز در شوک فریاد بود با عجله به طرف اصطبل آقای موری به حرکت در آمد .
خوشبختانه در اصطبل قفل نبود و فقط با تکه آهنی آن را بسته بودند ، اد به سمت اسب سیاه با قامت متوسطی نسبت به بقیه اسب ها رفت و آن را برداشت.
به سختی توانست سوارش شود.
اد ضربه ی کوچکی به اسب وارد کرد ، اما اسب همچنان بی حرکت ایستاده بود و تنها سرش را تکان داد ، اد که کلافه شده بود هر دو پا را محکم گرفت و ضربه ای به پهلو های اسب وارد کرد ، با این ضربه اسب شیهه ی کوچکی کشید و به سرعت به طرف شهر حرکت کرد، هوا تاریک بود و بدنش از ترس می لرزید ،خودش هم نمی دانست چگونه اسب را به حرکت درآورده است ، او تا قبل از آن شب هرگز سوار اسب نشده بود ، و آن ها حتی اسب هم نداشتند .


فکر مرد زخمی یک لحظه هم او را رها نمی کرد، مدام در ذهنش از خود می پرسید که چه اتفاقی برای آن مرد افتاده.

درختان جنگل به سرعت از کنارش می گذشتند، ماه به زیر ابر فرو رفت و تاریکی مطلق زمین را فرا گرفت .





با اینکه هوا تاریک بود و کسی را نمیدید اما احساس می کرد که درون جنگل ، کسی همراه با گام های سریع اسب ، موازی با حرکت او می دود، به درختان جنگل نگاه کرد ،شاخ وبرگ درختان به شدت تکان می خوردند به طوری که اطمینان پیداکرد کسی درون جنگل او را تعقیب می کند سرعتش را بیشتر کرد تا هرچه سریع تر از آن جنگل بیرون برود. قلبش از شدت ترس می تپید، به طوری که میتوانست صدای ضربان قلبش را از درون ، بشنود .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.