گریال : عنوان

نویسنده: Armita

اردیبهشت۱۳۹۳شیراز
(راوی)
لیلاسعی می کندآرامش خودش راحفظ کند:ممکنه مادرت امشب نیاد.کتایون:برای چی؟لیلاکلافه می شود:شایدکارداشته..کتایون:شب کارداره؟تالیلامی خواهددهان بازکندکتایون درب رامی بنددکتایون به طرف گوشی اش می رودشماره مادرش رامی گیردجواب نمی دهندلیلاهنوزدرمی زندهنوزگوشی دردستانش است که خاله زری اش زنگ می زند:الوسلام خاله...صدای زری بعدازکمی مکث می آید:سلام کتی جان خوبی؟کتایون سریع جواب می دهد:آره خاله من خوبم ازمامانم خبرداری؟زری سعی می کندهول نشود:آره عزیزم عصری بعدازکارگاه اومدپیش من سرش دردمی کردبهش قرص دادم خوابه....توامشب بروپیش بابات...کتایون باخودش فکرکردچه چیزی باعث شده او آنقدربچه بنظربرسدکه اوراگول بزنند:خاله من بچه ام؟؟؟؟مامانم حالش خوبه؟تروخداخاله راستشوبگومن نگرانم....
زری به ناچارمی گویدمتنظرباشدتامجیدشوهرش به دنبال کتایون برود...کتایون ازاسترس ناخن هایش رامی جودسریع لباس هایش رامی پوشدوپایین می رودازسرکوچه ماشین پرایدمجیدراکه می بیندبه طرف اومی دودوسوارمی شوددرراه باسوالاتش مجیدراکلافه می کندمجیددم دربیمارستان که پارک می کندکتایون لحظه ای نفش قطع می شودبه خودش می آیدسریع پیاده می شود.....
زری درحال دل داری دادن به کتایون است اما کتایون خودش راپ
مقصرحال مادرش می داندشایداودرزندگی توقع های بیجایی داشته که مادرش تااین وقت شب بایددرکارگاه باشدودرست نزدیک خیابان ماشین به اواثابت کنددکترکه بیرون می آیدبه طرف اوهجوم می برد:نگران نباشیدخطررفع شده...نگاه کتایون معطوف پیرمردی می شودکه لباس های اتوکشیده اش،پیراهن یقه دیپلماتش وتسبیح سبزدرون دستش می افتدزری به اوگفته بودقاضی است ودرهمه جابرش داردراننده اش به مادرش زده بودزیبا واین سرآغازماجرایی بود که....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.