دیوارهای بی نهایت

دیوارهای بی نهایت

Writer_crow نویسنده : Writer_crow تمام شده

داستان های مشابه

چشم‌هایش تار می‌دیدند. فکش بی اختیار روی هم می‌خورد و صدای ...

خلاصه داستان: پلیس به دنبال 2 دختر هست. اسم اونا امیلی و ...

راوی وقتی از خواب بیدار می‌شود ، اسمش را فراموش کرده . برای ...

پلک می زنم. چشمانم تار می شود. از میان هاله هایی که به سختی از هم تشخیصشان می دهم، جانوری کوچک را می بینم که از زیر در خودش را به داخل می کشد و به طرفم می آید. زیبا است و در عین حال منفور. شبیه روباه است، ولی چشمان سفیدی دارد که هیچ کجا شبیهش را ندیده ام. به چشمان خالی اش چشم می دوزم و بی اختیار دستم را به سمت سرش می برم. به محض اینکه صورتش را لمس می کنم، قلبم تیر می کشد؛ گویی آن جانور، پنجه هایش را با قدرت درون دهلیزهایم فرو کرده است.
ژانرها: تخیلی / داستان کوتاه / دلنوشته
تعداد فصل ها: 2 قسمت
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.