دخترکِ مهربانِ مغرور : پارت 7

نویسنده: helma1981

رفتم پیششون و سلامی کردم که توجهشون به من جلب شد. 
-سلام باباجان. خسته نباشی پسرم. 
-سلامت باشی عمو. اتفاقی افتاده؟ 
عمو یه نگاه به پسره کرد و گفت: 
-نه بابا جان. ایشون آقا علیرضا پسره من هستش. گفتم اگه اجازه بدی بیارمش اینجا پیش خودم. بزارمش تو پارکینگ خودمم برم بالا کارامو انجام بدم. 
راست می‌گفت پیرمردی. یه پاش طبقه 5 بود یه پاش تو پارکینگ. واقعا سخت بود. از چهره‌اش معلوم بود پسر خوبیه. هرچی نبود پسر عمو رضا بود. 
-عمو پسرت که خیلی جوونه. گناه داره که. بزار به درس و مشقش برسه. 
دیدم خودش به حرف اومد: 
-نه آقا. من خودم این پیشنهاد رو به پدرجان دادم. گفتم هم سَرَم گرم باشه هم کمکی به پدرم کرده باشم. 
لبخندی به این کارش زدم. 
-شرمندتم عمو. باید زودتر از این دنبال یه نفر بودم که اذیت نمی‌شدی. 
دستی به کمر کشید و بعدش گذاشت روی شونم و گفت: 
-اینا چه حرفیه بابا جان. تو خودت همینجوری درگیر این بیشرفایی. من خودم حواسم به خودم هست. 
لبخندی به این مهربونیش زدم. 
-خب بگو ببینم آقا علیرضا درس هم میخونی؟ 
لبخندی زد و با شوق گفت: 
-بله. دانشگاه میرم آقا. 
-باریکلا. چه رشته ای؟ 
-دارم مهندسی کامپیوتر میخونم. 
-ماشالله. پس یطوری نشه که به خودت ضرر بزنیا. 
-چشم آقا. پس حلع میتونم کار کنم؟ 
لبخندی زدم و گفتم: 
-اگه قول بدی که هم به درس و دانشگاهت برسی هم اذیت عمو و حاج خانوم نکنی چرا که نه. هم حقوق می‌گیری هم به بابات کمک میکنی. 
-نه باباجان. علی من حقوق نمیخواد. اگه اینجوری باشه اصلا نمیخواد بیاد. 
علیرضا هم حرفشو تایید کرد. 
-آره آقا من بخاطر اینا نمیام. اگه اینجوریه نمیخواد. 
-عمو از این حرفا نداشتیم. تو که میدونی من حرفی بزنم پاش هستم. حرفمم دوتا نمیشه. پس بحث الکیه. اصلا حالا که اینجوری شد بیشتر مصمم شدم که بیاد اینجا. 
عمو خنده‌ای کرد و گفت: 
-من که از پس تو برنمیام. هرکاری میخوای بکنی بکن و هنوز هم میگم لازم نیست. 
-شما نگران اینا نباش عمو. علیرضا مواظب آقاجونت باش. 
علیرضا خنده ای کرد و گفت: 
-حتما آقا. مگه غیر از اینه. 
ازشون خداحافظی کردم و به طرف ماشین رفتم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.