کابوس ها : داستان کوتاه اول

نویسنده: Hanieh_M

بالاخره بعد از یک روز سخت، زمان استراحت فرا رسیده بود. وارد خانه شد. با خستگی کفش هایش را به گوشه ای پرت کرد. بلند اعلام کرد:

_من اومدم.

با شنیدن شکستن بشقابی فهمید که امشب هم نمی تواند بخوابد. اتفاق جدیدی نبود. مادر همیشه روزی چند بشقاب می شکست. این کارش فقط یک معنی داشت. پدر باز هم دردسر درست کرده. بدون مداخله در دعوای آن دو، به سمت اتاقش رفت. هیچ کس به یک بچه کوچک و لاغر توجه نمی کرد. در اتاق را بست. بر روی تخت پرید. گوش هایش را گرفت. ای کاش ساکت می شدند. خواست فریاد بکشد: (بس کنید!) اما قبل از اینکه بتواند حرفی بزند، همه جا ساکت شده بود. عجیب بود. معمولا دعوایشان تا نصف شب طول می کشید. حالا می توانست به خوبی بخواد. لبخندی زد. چشم هایش سنگین شدند. شاید به خاطر خواب آلودگی بود. احساس کرد اتاقش کوچک می شود. با هر بار پلک زدن اتاق کوچک، کوچک تر می شد. از جا پرید. چه خبر شده؟ دیوار های اتاق ترق و تروق صدا می دادند. هر بار نزدیک تر و اگر او بین دیوار ها می ماند چه؟

دست هایش را از هم باز کرد تا مانع دیوار ها شود، اما بی فایده بود. با وحشت فریاد کشید:

_مامان، بابا، کمک! نه، نه. خواهش می کنم!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.