کابوس ها : داستان کوتاه سوم

نویسنده: Hanieh_M

اردو های مدرسه همیشه خسته کننده اند اما، اگر بتوانی به وسیله آن کلاس ریاضی را بپیچانی یک حس دیگر دارد.

این اردو هم مثل تمام اردو های تاریخی دیگر، بازدید از قلعه کراکوجیا تاریخی است. اسم عجیبی دارد نه؟ برای همین او برایش یک اسم بهتر پیدا کرده. قلعه مرغی! عباس دایر زاده یک قیصی دیگر از جیبش در آورد. گفت:

_انگار دیوار هاش یشمی بودند‌. نه؟

با صدایی شبیه به مرغ جوابش را داد:

_بیشتر شبیه سنگ پا بودند.

سپس خنده ای کرد. مدیر بچه ها را جمع کرد، پس از سر شماریشان گفت:

_دردسر درست نکنید، امشب این جا می مانیم و فردا بر می گردیم.

با حیرت به اطرافش نگاه کرد. یک هتل بود. با نور پردازی خیره کننده. حتی داخل هتل از بیرونش زیبا تر بود.

وقتی مدیر برای گرفتن کلید ها توقف کرد.

صدای تلفن منشی توجهش را جلب کرد. منشی با صدایی آرام زمزمه می کرد:

_چیزی رو که می خواستید رو اوردم. اتاق ۱۰۳. کشوی آخر.

ابتدا توجهی نکرد اما، بعد فکر کرد: اگر این یک حرف سری باشد چه؟

کنجکاو شد. آرام به گوشه ای خزید و از گروه جدا شد. وقتی مدیر آنها را به سمت اتاقشان می برد، هیچ کس متوجه غیبت او نشده بود. آخر او یک پسر لاغر و ریز بود که همیشه بین بچه ها گم می شد. فقط یک مشکل وجود داشت. چطور بدون اینکه کسی بفهمید به اتاق ۱۰۳ برود؟ جرقه ای به سرش زد. در گوشه ای تاریک، جایی که پر از خرت و پرت بود، دور از چشم دوربین های مدار بسته رفت. سقف کاذب بالا سرش از جا برداشت و نگاهی به داخلش انداخت. اگر یک پهلوان هیکلی بود، نمی توانست داخل این کانال کولر شود. چراغ قوه ای برداشت. با کمک چند خرت و پرت بالا رفت، خود را داخل کانال کشید. کفه کانال سرد بود. گرد و خاک زیادی داشت‌ این باعث می شد، عطسه اش بگیرد. چهار دست و پا جلو رفت. اگر این اتاق مشکوک طبقه بالا بود چه؟ با این فکر فهمید چقدر عجله کرده؛ باید یک نقشه درست حسابی می کشید. گوش هایش را تیز کرد تا موقعیت خودش را بفهمد. صدای عجیبی می آمد. صدایی بوم بوم. چه می توانست باشد؟ پشت سرش را نگاه کرد. باد سردی به صورتش ضربه زد‌. وحشت زده فکری به ذهنش زد. نکند کولر، روشن شده!؟

همه پیز سریع گذشت، اصلا چرا چنین کاری کرد!؟ خب که چی در یو اتاق چه خبر باشد اصلا چرا مستقیم کرفت اتاق ۱۰۳! نمی توانست به عقب برگرد. باد او را به جلو می راند. کدام کولری چنین قدرت بادی داشت!؟ با وحشت چهار دست و پا حرکت کرد و با چراغ به دنبال درزی می گشت تا از کانال خارج شود. در همین حین صدای شبیه به صدای شلاق وار باد شنید. صدای پره های بزرگی که با شدت می چرخیدند. با چشم هایی گرد شده به مقابلش چشم دوخت. چشم هایش گرد شدند. دست هایش را به دو دیواره کانال گرفت تا بلکه مانع جلو رفتنش شود. پاهایش را بر روی زمین کشید و تقلا کرد. با التماس فریاد زد:

_یکی کمکم کنه، من این بالام، این بالا!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.