جنگل مردگان : قسمت سوم

نویسنده: dideban007

سپس اد صدای مادر را شنید که خطاب به توم گفت : تا وقتی اد میاد از خودت پذیرایی کن این شیرینی ها خیلی خوشمزه هستند خودم پختمشون. 
اد به خوبی می دانست که با این لحني که مادر درمورد شیرینی هایش صحبت می کند حتما تا قبل از مرتب کردن تختش توم شیرینی ها را می خورد ،به همین دلیل به سرعت باد تختش را مرتب کرد و به طبقه‌ی پایین رفت.
توماس روی صندلی نشسته بود و مشغول خوردن شیرینی‌ها بود که با دیدن اد آخرین شیرینی را در دهان گذاشت و بشقاب را کنار زد ، و درحالی که گونه هایش از خجالت سرخ شده بودند لبخندی زد و زیر لب گفت : شیرینی های مادرت خیلی خوشمزس... خب تو هم خیلی دیر اومدی ، منم حوصله ام سر رفت و مشغول شدم. 
اد که صدای قار و قور شکمش فضا را پر کرده بود بدون هیچ عکس العملی نسبت به خوردن صبحانه اش ، تكه ناني از سبد برداشت ، کلاه را روی سرش گذاشت و با نگاهی حسرت بار به دهان پر از شیرینی توم خطاب به او گفت: بریم .
یک صبح دل انگیز دیگر شروع شد .
صدای ضربات آهنگر ، فریاد درشکه‌چی برای بیشتر حرکت دادن اسب ها ، مرغ ها و خروس های همسایه که از گرد پای مردمی که از آن ناحیه می‌گذشتند پراکنده می‌شدند و روز مرگی‌های همیشگی روستا هر جنبنده‌اي را به وجد می آورد.
اد و توم هر روز صبح به شهر می رفتند و در رستوران آقای براون ، به عنوان گارسن مشغول به کار می شدند ، او که برای ديدن دختر و دامادش به شهر نسبتا دور بلو اسكاي رفته بود از آن جا که به اد و توم اعتماد کامل داشت در این مدت رستوران را به آنان سپرد ..... 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.