گریال : عنوان

نویسنده: Armita

اردیبهشت۱۳۹۹شیراز
(کتایون)
به طرف درب خروجی پاتندمی کنم زیبابه دنبالم می آید:باکی لج می کنی کتی؟بخدااحدبفهمه اومدی شیرازنموندی اینجاناراحت می شه مرگ من ازخرشیطون بیاپایین...بی حس به طرفش برمی گردم:کاردارم مادرمن بیکارکه نیستم بایدپیش خاله برم پیش بابابرم هزارتاکاردارم....زیباحرصی می گویدحالادقیقه دیرترلیلاروببین به جایی برمی خوره؟مانندخودش پاسخ می دهد:ازطرف من ازحااااج آقااااعذرخواهی کن...به محض بازکردن درحاج آقاوکیارش رامی بینم آرامش رامهمان صورتم می کند:سلام..حاج آقاباگرمی جوابم رامی دهدولی کیارش انگارهنوزبودن من راباورنکرده...صدای حاج آقامراازافکارم بیرون می کشد:دخترم قدم ماسنگین بود؟داشتی کجامی رفتی؟زیباسعی می کندجمش کند:نه عزیزم جایی کارداشت برای نهارحتمابرمی گشت...خداحافظی می کنم درست ازکنارکیارش عبورمی کنم هنوزعین بت سرجایش ایستاده....زیباسعی درراضی کردن من برای برگشت داردولی شدم یکی مثل خودش که مرغش یک پاداشت...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.