آدم کوچولو ها : فصل اول. قسمت3

نویسنده: www_mmmmmhmmd255

بابا مایکل گفت:((خانم پاشوعوض اینکه اینقدر یه کنی برای مایک غذایی درست کن مردم از گشنگی.))بعدهم روکرد به پنیاو گفت:((توهم نمی خواهد گریه کنی پاشووباعروسکات بازی کن.))مامان ژانرگفت:((چطوری غذادرست کنم وقتی خودم ازقابلمه هام کوچک ترم؟))پنیا هم باگریه گفت :((دیگه وقتشه اونابامن بازی کنند دیگه حتی نمیتونم بغلشون کنم بس که بزرگ هستند.))وشروع به گریه کردن کرد.
بابا مایکل کمی فکرکردوگفت:((یک فکری کردم . میتونین بریم وباقابلمه های پنیا غذادرست کنیم.))
پنیا گفت :((ولی آنها پلاستیکی هستند.وزود خراب می‌شوند!فقط میتونیم یک بار ازآنها استفاده کنیم.))
بابا مایکل گفت:((اشکالی ندارد مامیتونیم هروقت قابلمه هات خراب شدند ومادیگر نتوانستیم ازآنها استفاده کنیم میتونیم بریم خونه ی کسی که دختر داشته باشه وماازقابلمه های اسباب بازی شون استفاده کنیم.))
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.