آدم کوچولو ها : فصل اول.قسمت۵

نویسنده: www_mmmmmhmmd255

آنها از خستگی‌ می‌خواستند بخوابند.اما آنها نه تشک داشتند ونه پتو نه بالشت.بابامایکل گفت:((من میروم وبالاشت های خانمان را میاورم.))مامان ژانر باناراحتی گفت:((اما آنها خیلی بزرگ هستند.))پنیا باخوشحالی گفت:((میتونیم از پتو و بالشت عروسک های من استفاده کنیم.آنها اندازه ی هممون میشن.))بابامایکل باخوشحالی به سمت بیرون رفت تاوسایل ها را بیاورد.
اما ساعت ها گذشت و بابامایکل هنوز نیو مده بود.دیگه کم کم مامان ژانر و پنیا نگران شده بودند.مامان ژانر به پنیا گفت:((توآروم برو بالا ی درختی که نزدیکه آنجا یک کلاغ هست؛برو ببین شاید اون یکم خرت و پرت داشته باشه برو و بیار تا بریم بفروشیم تابتونین وسایل مینیا توری بخریم و استفاده کنیم منم میرم و دنبال بابات میگردم.
پنیا گفت:((چشم.))و مامان ژانر و پنیا به سمت بیرون رفتند.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.