دخترکِ مهربانِ مغرور : پارت 8

نویسنده: helma1981

همین که نشستم و غر زدنای متین شروع شد: 
-چیکار میکردی یه ربع؟ 
چرا اینقدر لفتش دای؟ 
نمیگی دوتا بدبخت گشنه اینجا نشستن منتظر تو هستن؟ 
آخه چه فکرش میکنی تو؟ 
اصلا تو فکر هم میکنی؟ 
نه اصلا اون فکر هم میکنه مگه. 
میثم که سرش رو گذاشته بود رو داشبورد و گوشاش رو گرفته بود. منم سرم رو گذاشته بودم روی فرمون و منتظر بودم نفسش بند بیاد ولی مگه همچین چیزی امکان داشت.

دیگه دیدم باید خودم دست به کار بشم. همینجوری پیش بره اعصابی برامون نمیمونه.

-واااااای متین یه لحظه خواهشاً خفه شو. 
-آره دیگه بعد اونوقت تا حالا میگه خفه شو. 
بغ کرد و به صندلیش تکیه داد. میثم نگاهی به من کرد و آروم آروم دستش رو از گوشاش برداشت و گفت: 
-تموم شد؟ 
متین با حرص گفت: 
-بله تموم شد جناب فرهادی. 
همیشه همین بود؛ وقتی قهر میکرد با فامیل صدامون میزد.

تنها نقطه ضعفش مهمونی و غذا و خوراکی و تنقلات بود. 
-خب اول بریم بستنی بخوریم یا بریم کارخونه؟ 
از تو آیینه دیدم که با آوردن اسم بستنی چشماش برق زد ولی خودشو زد به بیخیالی. میثم که نقشم رو فهمید همراهی کرد. اول نگاهی به عقب انداخت و گفت: 
-خب مثل اینکه متین نمیخواد. من و تو هم که عجله ای نداریم. اول بریم کارخونه بعدش بریم اگه باز بود یه بستنی بخوریم.

ماشین رو روشن کردم و راه افتاد. هنوز متین چیزی نمیگفت. مسیر کافه مورد نظرم با کارخونه در حد یه خیابون فرق داشت. وقتی دید میخوام رد بشم جلومو گرفتم و گفت: 
-به جدم اگه بزارم برید کارخونه. اول بریم بستنی رو بزنیم به بدن بعدش برید کارخونه. شما دوتا برید تو کارخونه دیگه بیرون بیا نیستید. 
من و میثم خنده ای کردیم. مسیر رو به طرف کافه تغییر دادم.

پاتوق ما بود. خیلی اتفاقی پیداش کردیم. خیلی جای خوبی بود. آرامش خاصی داشت. و همینطور همه چیزش عالی بود. ماشین رو توی پارکینگش پارک کردم و راه افتادیم طرف کافه. کافه زندگی. واقعا وقتی میری داخلش انگار زندگی میکنی. جون تازه ای میگیری.

رفتیم جای همیشگیمون نشستیم. نگاهی به بچه ها کردم و گفتم: 
-بچه ها یادتونه چجوری اینجارو پیدا کردیم؟ 
هردوشون انگار برگشتن به همون روز. لبخندشون نشون دهنده این بود که خاطره براشون دوباره یادآوردی شده. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.