سرگردان : شُک !!

نویسنده: Zeynab60

چهارشنبه 20تیر _ ۱۱:۱ صبح

اولین کلاسمون آموزش رفتار درست در روز بود . 
۳ دقیقه وقت دارم بهت بگم یه سری چیزا رو وارد کلاس که شدیم یه آقایی که اسمشو نگفت و یه کت شلوار و پاپیون قرمز پوشیده بود بهمون داشت می گفت :
_ اولین کار درست پوشیدن لباس های معمولیه . 
بعد خودش رو به بقیه نشون داد و ادامه داد :
یه کارایی هست که نباید هیچ وقت اشتباه انجامش بدین . مثلا کروات یا پاپیونتون نباید کج یا شل باشن ، قد کتتون نباید زیاد بلند یا کوتاه باشه ، شلوارتون نباید روی کفشاتون بیاد و ...
بعد این مزخرفاتش یادمون داد چطوری لباس های رسمی و غیررسمی رو اصولی بپوشیم .
بعد لباس ردا مانندمون رو که لباس رسمیمونه رو چطوری جلوی جمع عوضش کنیم و چطور توجیهش کنیم و اینا
یه ردا هم داد بهمون و یادمون داد چجوری بپوشیمش و ...
خلاصه که خیلی مزخرف می گفت یه جزوه هم داد که کلا یه صفحه بود و باید برای امتحان روز سوم بخونیمش و ...
خب کلاس شناخت معجون دارم فکر می کنم این یکی باید مزخرف تر باشه .



2:18 بعد از ظهر

خب اونقدرا هم که فکر می کردم مزخرف نبود ولی تنها معجونی که تونستم درستش کنم ساده ترین معجون موجود در تاریخ ما بود . اسمش کلرودبیخ* بود به قول استاد این درسمون این دارو رو از روی داروی کلروفرم ساختن فقط یکم این ور اون ورش کردن و اسمشو عوض کردن . (به قول استاد ، راز این معجون رو هیچ کس به جز خون آشامای اصیل و مسئولان و بزرگن نمی دونن )
 اینجوری کار میکرد که اگه هر کسی بوش می کرد بی هوش می شد و می شد به جای عطر هم جاسازش کرد .
ببخشید ولی اگه الان کنار نذارمت دیگه به ناهار نمی رسم .



2:38 بعد از ظهر

ناهار یه غذای خیلی خیلی چندش و خیلی خیلی خوشمزه ای بود اسمش خوراک پوتینه بود باید بعدا بگم مامان یبار اینو درست کنه .



2:43 بعد از ظهر

حوصلم داره دردش میگیره .



2:45 بعد از ظهر

یاد اون جوکه افتادم که می گفت : 
_ می‌دونین اگه حیوون‌های نادر بمیرن چی می‌شه؟ نادر بی‌حیوون می‌شه.
می دونم خیلی بی مزه بود .



2:47 بعد از ظهر

داشتم غصه می خوردم موتوش دیدم دیگه نخوردم .
بی مزه تر شد نه؟



2:49 بعد از ظهر

به نظرت به این یارو مایکله بگم این جوک اولیه رو چیکارم می کنه ؟



2:53 بعد از ظهر

بهش گفتم حس کردم یه لبخنده خیلی کمی تو چشماش سو سو میزنه ولی با حرفاش فهمیدم سراب دیدم :
_ ببین این کارای آدمونه چه بلایی سرت میاره . 
سرش و تکون داد و نچ نچ کنان به حرفش ادامه داد :
_مثلا می خوای شکارا تو که گرفتی براشون از این چرت و پرتا بگی و سرگرم بشی تا سرتو شیره بمالن؟ اونوقت که نمی تونی عضوی از سازمان بشی .
اگه یه بار دیگه هم از این ادا های آدم گونه دربیاری یا رفتارت شبیه آدما باشه به همین نگهبانا می گم که تو یه خائنی .

فکر کنم داره می گه بخندم نمی تونم برم شکار و عضو رسمی سازمان بشم .
درباره ی خائن بودن باید بگم که اگه خائن شناخته بشم در بهترین حالت ترد می شم و اگر نه منو می دن دست شکارچیای خون آشام ها و اینم بهت بگم حتی جنازه ی خون آشامایی که دست شکارچیا افتادن هم پیدا نشده .

2:55 بعد از ظهر 

از الان به بعد تصمیم دارم دیگه باهاش حرف نزنم چون مطمئنم میره و میگه ، مطمئنم .
البته برای کار گروهی باید حتما باهاش حرف بزنم .


3:02 بعد از ظهر 

کلاس الانمون درباره ی شکاره .
هووم باید جالب باشه .



6:07بعد از ظهر 

هنوز تو شُکَم .
ما رو فرستادن گشت تا یسری متروسک که شبیه آدما بودن رو پیدا کنیم و با چیزایی که یاد گرفتیم ازشون استفاده کنیم سعی کنیم بزنیمشون .
من اون...جا... اونجا یه آدم دیدم ...    
اونم توی منطقه ی ممنوعه ی ما و ..... و .... فهمیدم اون شکار یه خون آشام بوده که در رفته.!


_______________________________ 
*پی نوشت : کلورودبیخ اینا از روی اسم سازمانشون که د.ب.ی.خ هست انتخاب شده .


دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.