سنگ های والینورز : سنگ ماده

نویسنده: kianoosh2003

آیا در زندگی خود خلأ احساس می کنید؟ 
همه چه خواسته یا ناخواسته ، در مورد آن فکر میکنند.
می توانید آن را همین الان در درون خود احساس کنید: یک جای خالی سنگین در وسط سینه تان. این بازتابی است از چیزی که در وجودت است ، که اگر اراده شما به اندازه کافی قوی باشد ، تا با آن رو به رو شوید.
می توانید همه محدودیت ها کنار  زده و همه چیز را ایجاد کنید ، شکل دهید و دستکاری کنید.
در شب سال نو ، او در بار یک هتل مجلل نشست بود. او دوست داشت خود را به اندازه کافی اجتماعی بداند. به این معنی که او به اندازه کافی عادی باشد ، تا سوء ظن را در مورد اینکه چرا چنین گوشه نشین است فروکش کند ، اما نه به اندازه ای که توجه ها را جلب کند یا تأثیر ماندگاری بگذارد.
او به آسمان ابری نگاه کرده و دست خود را در سمت ابر ها بلند کرده و اندکی تکان می دهد.
پس از مدتی برف شروع به باریدن می کند. او بعد از خوردن نوشیدنی خود ، بلند شده از بار هتل خارج شد ، برای مدتی به سالن سر باز هتل رفته و در زیر برف قدم می زند.
مطمئناً ، شناخته شده بودن و برجسته بودن خوب است. اما، در این مرحله، او زیبایی ناشناس ماندن را آموخته است.
یک نعمت واقعی در تغییر کردن که آزادی مطلق می دهد ، حداقل برای او.
او می توانست جذابیت جشن سال نو را ببیند. خداحافظی با گذشته و استقبال از آینده ای جدید و همه احتمالات بی پایان آینده.
او فکر می کرد که از این جشن خسته می شود.
وقتی به اندازه ای که او عمر کرده بود ، عمر می کردید ، و به اندازه او جشن‌های سال نو را تجربه می کردید ، فکر می‌کردید که این جشن در یک مقطع زمانی تکراری می‌شود.
با این حال او هرگز آن را اینگونه ندید. او همیشه وقت می گذاشت تا قدردان خاطرات سال گذشته باشد و با آغوش باز به استقبال سال جدید برود.
هیچ کس نمی تواند خیلی مطمئن باشد که چقدر زمان روی زمین داشته است ، حتی فردی به سن او.
بنابراین، او هر سالی را که به او داده می شد گرامی می داشت.
او به داخل بار هتل برگشته و یک نوشیدنی سفارش می دهد.
او با یادآوری خاطرات سالهای گذشته به معجون صورتی که در حال نوشیدن بود خیره شد. در طول سالیان متمادی زندگی های زیادی داشته است ، هرکدام با قبلی متفاوت و در عین حال دقیقاً مشابه هستند.
او سعی می کرد هر 13 سال یکبار حرکت کند. که آن زمان کافی برای تجربه یک منطقه و استقرار در آن است، اما آنقدر طولانی نیست که کسی متوجه شود که او پیر نمی شود.
او نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ، چگونه ، یا چرا متفاوت است. او فقط می دانست که او هست و همه چیز از زمان پیدا کردن یک سنگ درخشان در درون ریشه های یک درخت کهن سال شروع شد.
یک سنگ درخشان کع لمس کردن آن برای همیشه زندگی او را تغییر داد.
آن سنگ در واقع تکه بازمانده گمشده از تجسم ماده ، فیراریس یکی از 14 والینورز بود ، که بعد از مرگ او در فضا گمشده بود تا اینکه به زمین آمده و بالاخره توسط او پیدا شد.
تغییرات کم کم نمایان شد ، در ابتدا احساس خستگی در او کم کم از بین رفت و یک روز زمان او فقط متوقف شده بود. پیری را متوقف کرد بود. و در یک نقطه، او فکر می کرد که به این معنی است که او نیز زندگی را متوقف کرده است.
بالاخره اگر وعده مرگ نباشد، زندگی چه فایده ای دارد؟
آیا واقعاً زندگی کردن معنایی دارد ، اگر در انتهای مسیر چیزی نباشد؟
مثل یک سفر بی پایان بدون مقصد نهایی است ، معنی ندارد.
مثل این است که بگوییم اگر تاریکی نباشد واقعاً نور داریم؟
اما بعد از مدتی او در نهایت از آن گذشت، و فهمید که اگر واقعاً ابدیت را روی زمین بگذراند ، نمی‌تواند فقط به آن دست بزند.
او باید کاری می کرد تا از عصبانیت و جنون خود جلوگیری کند. بنابراین او آنچه را که باید انجام می داد ، شروع کرد.
او زندگی کردن را شروع کرد. تا وقتی که بالاخره لحظه‌ آخرش فرا برسد. و  اگر چنین شد، می‌خواست بتواند بگوید که زندگی کرده است.
بالاخره گاهی سفر مقصد است .
او این کار را انجام داد ، او به جهان سفر کرد.
تغییرات دیگری در او به وجود آمد و قدرت های جدیدی به دست آورد. قدرت او کنترل ، شکل دادن و دستکاری ماده بود.
البته که در ابتدا مثل یک کابوس بود اما با تمرین و مهارت پیدا کردن در آن به کمک خیلی خوبی برای او تبدیل شد.
مخصوصا برای تامین هزینه های زندگی و سفرش در جهان. چون می توانست هر چیزی را به وجود بیاورد عملا از خیلی از چیز ها بی نیاز بود. 
او در مورد تاریخ، در مورد فرهنگ های مختلف یاد گرفت. او سرگرمی های جدیدی را انتخاب کرد.
هر کاری می خواست انجام می داد. او هر روز را طوری زندگی می کرد که انگار آخرین روزش بود، زیرا واقعاً ، می توانست چنین باشد. او هیچ درکی از وضعیت خود و اینکه چه زمانی تمام می‌شود ، نداشت.
البته گاهی اوقات تنها بود. او پدر و مادرش را سال ها پیش از دست داده بود. تک فرزند بودن از دو تک فرزند به این معنی بود که او آخرین شاخه از شجره خانواده اش بود.
به‌علاوه، همه جابه‌جایی‌ها و نیاز به حفظ مشخصات، شرایط ایده‌آلی برای دوست‌یابی نبود. هر بار که حرکت می کرد، باید دوباره شروع می کرد. شهر جدید، مردم جدید، هویت جدید ، زندگی جدید.
او آنقدر افراد خوب را ملاقات کرده بود که وقتی که آنها را ترک می کرد ، ناراحت میشد.
او فکر کرد که سخت ترین قسمت جاودانه بودن ، نداشتن کسی که واقعاً همه چیز را با او به اشتراک بگذارد.
مطمئنا ، او خاطرات بسیار خوبی داشت ، اما هیچ کس در کنارش نبود.
که باعث شد سوال وجودی راجب خود مطرح کند: اگر او کسی را نداشت که همه کارها را با او انجام دهد، داشتن جاودانگی و قدرت های دیگر و انجام همه این کارها چه فایده ای داشت؟
او به این فکر کرده بود که کسی را پیدا کند ، اما چه فایده ای داشت؟
آینده ای نداشتند. پیر شدن با هم وجود نخواهد داشت. او بیشتر از آنها زنده می ماند و باید برای آنها عزاداری کند ، که سرانجام از بین میروند.
علاوه بر این ، حتی چگونه این کار را انجام دهد؟
آیا آنها با هم حرکت می کنند؟
آیا آنها در یک نقطه می مانند؟
وقتی آنها به ناچار متوجه شدند که او هرگز پیر نشده است ، آنها به دوستان و خانواده خود چه خواهند گفت؟
چه اگرها و متغیرهای زیادی وجود داشت؟
بهتر است شانسی نداشته باشید.
او در حالی که به آرامی نی داخل نوشیدنی را هم می زد ، شروع به نوشیدن معجون صورتی که در دست داشت ، کرد. او دوست داشت جاودانگی خود را به عنوان یک هدیه در نظر بگیرد ، اما گاهی اوقات بیشتر شبیه یک نفرین بود. همانطور که او در حال ترحم برای خودش بود، باز هم نمی توانست فکر کند که چرا او. از بین همه مردم دنیا ، چرا او؟
تا اینکه صدای دیگری شنید: 
حال شما خوب است؟
او به سمت راست خود نگاه کرد، تا حدودی از اینکه کسی سعی می کرد با او صحبت کند ، مبهوت شده بود.
او از دیدن اینکه مرد نسبتاً خوبی است شگفت زده شد. موهای او کاملاً حالت داده شده بود، لباس هایش به نظر می رسید که او به تازگی از یک مهمانی خارج شده است ، ظاهرش به نظر می رسد که توسط خود خدایان مجسمه سازی شده است.
او شبیه آن مردی بود که بدون زحمت با این جمعیت جا می شد. او تقریباً بیش از حد خوب به نظر می رسید که واقعی باشد.
او معمولاً همه مردانی که به سراغش می‌آمدند را از خود میراند.
با این حال چیزی آشنا در مورد او وجود داشت که او نمی توانست آن را کاملاً درک کند. چیزی که به او گفت که باید با او صحبت کند. او گفت:
ایا من شما رو میشناسم؟
در حالی که سعی می کرد نامی برای چهره فرد بگذارد ، ابروهایش با تمرکز به هم گره می خورد، و دوباره سوالی می پرسد.
آیا قبلا شما را دیده ام؟
 او در طی عمر طولانی خود با افراد زیادی روبرو شده بود. شاید واقعاً او را در جایی دیده بود.
مرد میگوید:
من باور نمی کنم که من این لفتخار را داشته ام.
در حالی که به راحتی به میله تکیه داده بود و ماهیچه هایش را زیر کت کت و شلوارش خم می کرد ، پوزخندی به او زد.
او اخم کرد و فکر کرد که آیا این معمولاً روی زنان کار می کند یا خیر.
در ذهن خود گفت:
می دانم که قبلاً تو را دیده ام ، اما در کجا و کی؟
این موضوع او را آزار می داد تا زمانی که متوجه شد، او می دانست.
مرد پاسخ داد:
من اینطور فکر نمی کنم.
مرد که چشمانش می رقصید و به نوشیدنی فراموش شده اش اشاره می کرد.
به او گفت،
چند تا از آن ها را نوشیدی؟
او نفس نا امیدی بیرون داد و گفت:
من نیستم.
مرد انگشتانش را فشرد ، چشمانش در حال گشاد شدن در حالی که صاف تر نشسته بود و به سمت او چرخید. او به سمت او خم شد و صدایش را پایین آورد و زمزمه کرد:
هتل رویال ، شب سال نو ، 1998. تو آنجا بودی.
با شوک محض پلک زد. یک دقیقه هم چیزی نگفت انگار مغزش آبی شده بود. او حرفش را قطع کرد و او دقیقاً لحظه ای را که او  را شناخت ، دید و گفت:
الان به یادت آوردم.
تو اونجا با خواهر و برادرهای اسمیت بودی. بازم اسمشون چی بود؟
آه، بله، جک و ماری.
به نظر می رسید در آن لحظه که به او نگاه می کرد. واقعا معاینه اش می کرد.
چطور دقیقا شبیه همان موقع به نظر میرسی؟
مرد که ابروهایش را خم کرده بود ، لبخندی زد و گفت:
من هم می توانم همین سوال را از شما بپرسم.
او در پاسخ ابرویی بالا انداخت، زیرا واقعاً به نظر می رسید که او بهتر از همه مردم باید پاسخ این سؤال را بداند.
مرد دستی دراز کرد و گفت:
اجازه دهید خودم را به درستی معرفی کنم. یا فکر می کنم دوباره خودم را معرفی کنم.
من آپولو هستم.
آپولو؟ مثل خدای یونانی؟
یگانه و تنها.
آن پوزخند متکبرانه مرد جوان برگشت.
قبل از اینکه دستش را دراز کند و آن را تکان دهد، برای یک ثانیه به دست او که هنوز دراز شده بود نگاه کرد و گفت:
جنیفر.
جنیفر؟
این همون چیزیه که گفتم.
مرد می گوید:
یادم می‌آید که آخرین باری که همدیگر را ملاقات کردیم، نام دیگری داشتی. کیمبرلی، اینطور بود؟
اما شاید حافظه من با پیری من رو به زوال رفته است.
او شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
زمانی که برای آخرین بار همدیگر را دیدیم ، من آدم دیگری بودم.
مرد در حالی که در فکر بود ،زمزمه کرد. تو آن موقع مشغول بودی.
و اگر بخواهیم تمام راه را به عقب برگردیم، به ابتدا، چه نامی را یدک می کشیدید؟
او برای لحظه ای فکر کرد که آیا واقعاً می خواهد به او بگوید یا نه.
از یک طرف، او باید مانند او باشد. نفرین شده، یا موهبت گرفته ، با مقدار بی نهایت زمان.
از طرفی هنوز غریبه بود.
با این حال، چیزی در دل او بود که به او می گفت می تواند به او اعتماد کند. 
سپس به او گفت: 
آتنا.
مرد با تعجب گفت:
آتنا ، ها؟ مثل الهه یونانی؟
یگانه و تنها.
خب، خوشحالم که رسما با شما آشنا شدم، آتنا.
او میگوید:
من مطمئن نیستم که بتوانم همین را در مورد شما بگویم.
مرد به سادگی از پاسخ او خندید.
در همین حین جمعیت آشفته اطراف آنها توانستند.
آندو را از حباب کوچکی که به نوعی توانسته بودند ایجاد کنند بیرون بیاورند.
او مردم را در حال بغل کردن، بوسیدن، تشویق کردن دید.
لیوان ها روی نان تست روی هوا بلند شده بودند.
افرادی که همدیگر را نمی شناختند با هم جشن می گرفتند.
آنها شاهد اتفاق زیبایی بودند.
آتنا دست خود دوباره برای تکان داد و بعد از آتش بازی ای در اطراف هتل شروع شد.
مرد جوان به او گفت:
افتخار همراهی من را می دهید؟
او قبول کرد و با هم وارد اجتماع مردم شاد که در حال رقص بودند ، شدند.
و یکی پس از دیگری گفتند.
سال نو مبارک، آپولو.
سال نو مبارک آتنا.
و شروع به رقصیدن کردند.
کمی بعد از شب سال نو ، او به همراه آپولو به کانادا در نزد شوناکی رفته و یک ماه بعد از آن عضوی از فرقه سایه شدند.
او دانش های بسیاری در مورد چگونگی جاوداگی خود را به واسطه شوناکی به دست آورد.
در مقطعی برای مدت زمانی سنگ خود را به شوناکی واگذار کرد. هر چند که به خاطر پیوند محکمش با سنگ حتی زمانی که آنرا نداشت جاودانگی و قدرت خود را حفظ کرد.
و البته که زندگی بسیار شاد ؛ خوب و بی پایانی را با آپولو آغاز کرد...

                           (سنگ ماده ، بازمانده ای از فیراریس ، که تنهایی و عشق به ارمغان می آورد.)

ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.