دخترکِ مهربانِ مغرور : پارت 10

نویسنده: helma1981

-آره یادش بخیر چه شبی بود. 
خب اینارو ول کنید چی بیارم بخورید؟ 
متین با این حرف گفت: 
-اول باید ببینیم کی میخواد حساب کنه. از اونجایی که مهرداد این پیشنهاد رو داد؛ جنابعالی هم باید حساب کنی داداچ. 
خنده ای کردم و گفتم: 
-خیلی خب من حساب میکنم، سفارش بده آیدین کار داره. 
-خب من یه بستنی مخصوص لانژ، یه میلک شیک موز و شکلات، یه کیک شکلاتی با هات چاکلت. 
هممون دهنمون باز موند. 
 -متین همش رو میخوری؟ مثل قبل نشه نصفش رو نخوریا. 
پشت چشمی برام نازک کرد و گفت: 
-نخیر. میخورم تا چشمت در بیاد. بخیل
آیدین سفارشات متین رو نوشت. بعد رو به ما گفت: 
-خب... شما چی میخورید؟ 
میثم نگاهی به منو کرد و گفت: 
-منم یه شکلات دارک دام میخورم. 
-خب تو چی میخوری مهرداد؟ 
-من... من یه قهوه فرانسوی. 
-اوکی. الان حاضر میکنم. 
-مرسی آیدین. 
لبخند دلنشینی زد و گفت: 
-خواهش رفیق. 
سه تایی داشتیم رفتنش رو تماشا میکردیم که همزمان با رد شدن از جلوی درب ورودی چند نفر وارد شدن و ریختن رو سر آیدین. فکر کردیم باز بهش حمله کردن ولی با دیدن صورت خندون آیدین جا خوردیم. چندتا دختر و پسر همسن و سال و شاید هم بزرگتر از آیدین بودن. سروصداشون کل کافه رو گرفته بود.

بعد از سروکله زدن با آیدین، فرستادشون میز کناریمون.

حدود 6 نفر بودن. 3تا دختر و 3تا هم پسر. نگاهم افتاد به میثم. میخ یکی از همون دخترا شده بود. خیلی کم پیش میومد همچین چیزی پیش بیاد. میثم کمتر میره سمت اینکارا ولی متین خیلی شیطونه ولی تا الان نه کاری کرده آبروی کسی برده نه هیچی. فقط جهت کرم ریزی اینکار رو میکنه. ولی نمیدونم چرا تازگیا اصلا اینکار رو نمیکنه. 
یدفعه یکی از اون پسرا داد زد که: 
-آهای آیدین. بخدا اومدیم خودتو ببینیم... (خنده ای کرد و ادامه داد) البته از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون گفتیم بیایم یه دلی از عزا دربیاریم. از قدیم گفتن مفت باشه کوفت باشه. 
بعدش به همراه بقیه زدن زیر خنده. 
یدفعه همون دختره که میثم بهش خیره شده گفت: 
-آقا سام خوشت میاد از آبجیش کتک بخوری؟ میدونی که روی کار و بار و مخصوصاً خودش حساسه. پس چرا میخوای کارشو کساد کنی؟ 
پسره که حالا فهمیده بودم اسمش سامه؛ نگاهی به دور و برش انداخت و گفت: 
-اینجا که اصلا مشتری نداره. ما هم اومدیم که کافش خالی نباشه. 
یکی دیگه از پسرا، که بهش میخورد حدوداً 25 سالش باشه، گفت: 
-سامی بی زحمت اون چشم کورت رو برای رضای خدا باز کن؛ دور و برت رو به طور دقیق نگاه کن. 
بعد با چشم و ابرو ما رو نشون میداد. 
*****************************

نظراتتون فراموش نشه./
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.