اهریمن درون : فصل سیزدهم

نویسنده: Jalaljjf

کمی زمان برد تا دوباره خودم را پیدا کنم،حرف های ابلیس انچنان تاثیری در وجودم کرده بود که زمان را گم کردم.با اینکه کار ابلیس همواره گمراه کردن بوده و هست اما حرف هایش انچنان بیراه بنظر نمی امد.در واقع بنظر نمیرسید که دروغ بگوید،اصلا نیازی به دروغ نداشت.
هرچه که بود و هست ،من حالا کار های مهم تری دارم.
درواقع حتی اگر همه حرف های ابلیس هم واقعیت داشته باشد و تمام این سال ها عمرم برای هیچ چیز صرف کرده باشم،باز هم باید جلوی اخرالزمان را بگیرم،چرا؟
چون رسالت من در زندگی همیشه دفاع کردن از ضعیف تر ها بوده و چه موقع بهتر از الان تا رسالت زندگی ام را به غایت برسانم؟
پس حتی اگر خالق وجود نداشته باشد که درباره ان مطمئن نیستم،بازهم من باید از انسان ها دفاع کنم،چرا که انها هم حق زندگی دارند.شاید گمراه باشند،نابودگر و مغرور باشند،شاید فقط خودشان برایشان مهم باشند و فقط جلوی دماغ شان را ببینند،اما انسان جایزالخطاست و از یک موجود فانی بیشتر انتظار نمی رود،چه بسا که زندگی همین موجود گمراه و مغرورِ فانی پر از زیبایی هاست.
زیبایی عشق مادر به فرزندش،زیبایی مراقبت از حیوانات،چه چیز زیباتر از جشن تولد برای یک کودک تنهاست؟چه چیز زیباتر از شب زنده داری یک فرزند برای مراقبت از مادر پیرش هست؟
اری زندگی شما موجودات فانی هم پر از زیباییست و هرکس که بخواهد این زیبایی را نابود کند ظالم است و دفاع از مظلوم دربرابر ظالم هم که در سرشت اناهیتا نوشته شده.
پس من وقتی برای حرام کردن ندارم و دلیلی برای تسلیم شدن نمیبینم.

 چند ساعت بعد بالاخره در باز شد و جنی ضعیف و ریز اندام با ظرف کوچکی اب داخل امد.
بارقه ی کوچک نوری که از بیرون به داخل اتاق می افتاد باعث شد بدن لاغر و صورت استخوانی جن را بهتر ببینم،جن ظرف اب را جلویم روی زمین گذاشت قصد رفتن کرد که صدایش زدم:
 *با دستان بسته مثلا چگونه قرار است اب بنوشم؟ 
جن نگاهی به دستانم که بسته شده بود به صندلی کرد و نگاهی به ظرف اب انداخت. 
♧مشکل من نیست.
 دوباره قصد رفتن کرد،نمی توانستم بگذارم برود،شاید تا مدتها چنین فرصتی نصیبم نمیشد،پس باید چیزی میگفتم که توجه اش جلب کنم و برای این جن لاغر اندام و نحیف چه چیز بدتر از خشم شیطان که اربابش باشد بود؟ 
*پس دفعه بعد که عزازیل به ملاقاتم امد،به او می گویم که با مهمانش بدرفتاری کردی،فقط نامت را به من بگو که خیلی دنبالت نگردیم.
 جن زبان بسته نفسش بند امد،خوب میدانست که اگر حرف هایم حقیقت داشته باشد حسابی کارش زار است،پس چرخید و دوباره نزدیکم شد،ظرف اب را از روی زمین برداشت و نزدیک صورتم اورد،رویم را برگرداندم و با ناراحتی و خشم رو به جن گفتم:چه میکنی؟؟؟
 با تعجب جواب داد:مگر اب نمیخواستی؟بنوش. 
و دوباره ظرف را به لبهایم نزدیک کرد.
با انزجار رویم را برگداندم و با تشر گفتم:مگر چهارپا اب میدهی؟من یکی از فرشتگان الهی هستم،خودم دست دارم و نیازی به کمک تو ندارم،دستانم را باز کن تا خودم اب بنوشم.
 جن قدمی به عقب گذاشت و لبخندی مثلا از روی زیرکی زد.
♧دستانت را باز کنم که فرار کنی،گمان میکنی با احمق طرفی؟ 
باید کاری میکردم که دستانم را باز کند،باید حس غرور و قدرتش را تحریک میکردم چیزی که مشخص بود این جن ضعیف و لاغر ندارد.
خنده ی بلندی کردم و سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و با تمسخر گفتم:باورم نمیشود جنی مثل تو از یک فرشته کوچک و ضعیف مثل من میترسد. 
و دوباره زیر خنده زدم.
جن صورتش را خاراند و کمی جابه جا شد،مشخص بود که دارد چیزی را در سرش سبک سنگین میکند،سپس دوباره به چشمانم نگاه کرد و گفت:نچ،دستانت را باز کنم کارم را میسازی و در می روی.
 عجب جن بدقلقی بود،باید کاری میکردم که اعتماد کند،با انگشت به گرز کوچکی که به کمرش بسته بود اشاره کردم و گفتم:گرز به ان بزرگی بستی برای چه؟من دست خالی هستم،بدنم ضعف رفته،حتی اگر در بهترین شرایط بدنی هم بودم باز تو بسیار از من قوی تری.اگر راه فرار و اذیتم در پیش بگیرم با گرز بزرگ و سنگینت کارم را میسازی.
 سپس چهره ای ترسیده و ضعیف به خود گرفتم و به گرز کوچک جن که حالا در دستانش بالا و پائین میشد خیره شدم.
جن لبخندی زد که مشخص بود از تعریف هایم راضی است،سپس چهره ای مثلا با اقتدار به خود گرفت و سعی کرد صدایش را برایم کلفت کند:
 ♧دستانت را باز میکنم تا ابی بنوشی ملک،اما اگر خیال بازی به سرت زند با همین گرز چنان دماری از روزگارت بسازم که دیگر فکر بازی و سرگرمی را به گور ببری.
 دوباره با چهره ای ترسیده و صدایی لرزان گفتم:خیالت راحت،فقط میخواهم اب بخورم.
 اهریمن نادان که دستانم را باز کرد،جستی زدم و روبه رویش ایستادم. 
چهره متعجب جن برایم خنده دار مینمود:چه میکنی؟؟؟
 *خیال بازی به سرم زده،میخواهم جنگ بازی کنم. 
جن بیچاره لبخندی از روی اعتماد به نفس زد و گرزش را بیرون کشید،سپس نگاهی از‌ روی تاسف به سرتا پایم انداخت و گفت:بازی راحتی خواهد بود،می خواهم بدانم با دست خالی چگونه گرز را شکست میدهی؟
خب اگر به یاد داشته باشید،قبلا به شما گفته بودم که بعنوان ملک اب قدرت های کمی بعنوان هدیه به من داده شده و حالا می خواهم کمی از قدرت هایم را برایتان اشکار کنم.
زیرلب وردی که شامل چند خط قرانی و کمی زبان ملائک بود خواندم و بشکنی زدم،در چشم به هم زدنی اب درون ظرف شروع به شکل گرفتن و سفت شدن کرد و چند لحظه بعد خنجری از جنس اب اما به تیزیه فولاد درون دستانم بود.
 جن بیچاره خشکش زد،نگاهی به ظرف خالی انداخت و نگاهی به خنجر،تعجبش چند برابر شد وبه من زل زد،خنده ی ریزی کردم،صدایم را کلفت کردم و گفتم:بهتر از تسلیم شوی،اگر خیال بازی به سرت بزند،با این خنجر کاری کنم که دیگر توان بازی نداشته باشی.
 جن که حسابی ضایع شده بود و دیگر بیشتر از این تحمل تحقیر را نداشت،صدایی از خود دراورد و سمتم حمله ور شد، ضربه گرزش را که جای خالی دادم،با زانو ضربه ای به شکمش زدم که با صدایی مثل ناله جلویم خم شد،دوباره ضربه ای با زانو به صورتش زدم که به عقب پرت شد،قبل از انکه خیلی ازمن دور شود دستش را گرفتم و سمت خودم کشیدم،محکم به دیوار پشتم کوبیدمش و خنجر را درون حلقش فرو کردم،خون سیاهی از جا زخم بیرون زد و اهریمن و خنجر هر دو دود شدند به هوا رفتن و چند ثانیه بعد انگار هیچکدام هیچوقت وجود نداشتند. 
 ارام و یواش از اتاق بیرون زدم،همه جا تاریک بود و نور های اندک شمع و در بعضی جاها مشعل های اتشین راه را اندکی روشن میکرد،به یاد حرف شیطان افتادم که گفت ابادون در همین اتاق بغلی اسیر است،با اینکه ممکن بود این حرفش تنها استعاره ای باشد ولی باز هم ارزش امتحان کردن را داشت،کمی به سمتی که شیطان اشاره کرده بود رفتم،هرازگاهی مجبور میشدم جایی مخفی شوم تا شیاطینی که مثلا مامور گشت زنی بودند پیدایم نکنند.کمی که جلوتر رفتم به اتاقی با در چوبی بزرگی رسیدم،صداهای گنگ و ماتی از داخل اتاق می امد اما توانستم صدای عزازیل  که می خندید و با شادی چیزی میگفت را تشخیص دهم،دنبال صدای ابادون میگشتم که،ناگهان انجا بود،صدای ابادون واضح و رسا،همان صدایی که گرمای شب های تارم بود.
با خشم و شاید درد فریاد میزد:خدا لعنتت کنه،خدا لعنتت کنه.
 دیگر تحملم طاق شد،بیشتر از این نمیتوانستم صبر کنم و شکنجه شدن عشقم را ببینم،دستم را به سمت دستگیره بردم و خواستم با تمام توان وارد اتاق شوم که دستی پیر و چروکیده از پشت نزدیک شد و مچم را گرفت و من را با تمام قدرت کشید و پشت دیواری برد،چرخی زدم،با تمام سرعت خنجری که همان فرد بر کمر داشت را از کمرش باز کردم،محکم به دیوار کوباندمش و خنجر را بر گلویش گذاشتم،تازه توانستم صورتش را ببینم،پیرزنی چروک و ضعیف از ،طایفه جن ها که بیشتر از چند هزار سال عمر داشت. 
زن دست هایش را بالا برد و انگشتش را روی لب هایش گذاشت به نشانه سکوت.همین لحظه دو جن قدبلند و هیکلی که در حال گشت زنی بودند از جلوی در گذشتند وبه مسیرشان ادامه دادند.
صدایم را پائین اوردم و جوری که تنها پیرزن بشنود گفتم:تو کیستی؟چرا کمکم کردی؟
 پیرزن در حالی که به خنجر اشاره میکرد ارام گفت:اگر بگذاری کمی نفس بکشم همه چیز را برایت میگویم.
 کمی خنجر را عقب کشیدم تا زن نفسی تازه کند،اما گاردم را بالا نگه داشتم تا اگر نیت شومی به سرش زد بتوانم از خودم دفاع کنم.
پیرزن لباس سرپایی ساده و رنگ و رو رفته ای به تن داشت و موهای سرش تقریبا ریخته بود،شاخ های کوچک و فرسوده اش از تعداد سال های زندگی خم شده بودند و دست هایش که پیر و چروک خورده به نظر میرسید،قد نسبتا کوتاهی داشت و زیورالات خاصی استفاده نکرده بود،به نسبت سن و جثه اش قدرت زیادی داشت و سریع به نظر می امد.
زن که نفسی چاق کرد،کمرش را راست کرد و با من چشم تو چشم شد.
لبخند مهربانانه ای زد و گفت:چشمان گرمی داری،دختر.
 با جدیت به رویش نگریستم و گفتم:وقت چاق سلامتی ندارم،کیستی و چرا به من کمک کردی؟ 
پیرزن به اتاقی که چند لحظه قبل سعی داشتم واردش شوم اشاره کرد و گفت:ان اتاق خطرناکی است،چرا سعی داشتی واردش شوی؟ 
با عصبانیت گفتم:خودم میدانم خطرناک است،کسی انجاست که باید نجاتش دهم. 
زن لبخند زیرکانه ای زد و گفت:پس میخواهی وارد اتاق سرگرمی شیطان شوی،خود ابلیس و تنی چند از افراد قدرتمندش را شکست دهی و فرشته مرگ را نجات دهی،بعد هم خیلی راحت و عاشقانه از جهنم خارج شوی انهم با دست خالی و بدون هیچ سلاحی؟ 
خشمم بیشتر،اخم هایم را در هم فرو بردم و با جدیت تمام رو به پیرزن گفتم:بهتر از دست روی دست گذاشتن و مسخره کردن دیگران است. 
پیرزن نگاهش را از در گرفت،به دیوار پشتش تکیه کرد و دوباره نگاهی به من انداخت. 
○حتی اگر بتوانی شیطان را هم شکست دهی،نمیتوانی از اینجا خارج شوی!!!
 *منظورت چیست؟ 
○وارد شدن به جهنم سخت است اما خارج شدن از ان غیر ممکن،فقط خود شیطان میتواند دروازه جهنم را باز و بسته کند و فقط خود او میتواند به تو اجازه خروج از دوزخ را بدهد. 
تمام امید هایم با حرف های پیرزن رخت بر بست،بدنم شل شد و روی زمین افتادم،با اینکه ممکن بود پیرزن دروغ گفته باشد اما لحنش چنان صادقانه بود که تمام حرف هایش در جا باورم شد،حالا باید چه کنم؟چطور ابادون را نجات دهم؟چطور از این خراب شده فرار کنم؟
تمام دنیایم ماتم شد،دیگر هیچ چیزو هیچکس برایم مهم نبود،خستگی همه بدنم را پر کرد و نفسم تنگ شد. 
پیرزن نزدیک تر امد و دستی بر شانه ام گذاشت،نفس عمیقی کشید و گفت:شاید یک راه دیگر هم باشد،اما خیلی سخت و خطرناک است و هرکسی نمی تواند از ان راه استفاده کند. 
بارقه ی کوچکی از نور دلم را پر کرد.
لبخند کمرنگی زدم و به چشمان پیرزن نگاه کردم 
*کجا؟چگونه؟
 زن نگاهش را ازم گرفت با بی میلی فقط یک کلمه گفت: 
○برزخ... 



 《بهشت》



 جبرائیل محکم مشتانش را بر میز شیشه ای شورا کوبید و با خشم و انزجار فریاد زد:
 ●معلوم هست شماها چه غلطی میکنید. 
این را رو به اعضای شورا می گفت،اعضایی که باقی مانده بودند.
میکائیل سعی کرد اورا ارام کند،نگاهی به چهره غضبناک دوستش انداخت و با نگرانی گفت: 
■ارام باشید فرمانده،حق با شماست اما خشم راه حل ماجرا نیست 
سپس رو به بقیه اعضا شورا کرد و با لحنی کنایه دار گفت:
 ■اعضای شورا قول میدهند هر چه زودتر انها را پیدا کنند. 
جبرائیل خودش را روی صندلی پرت کرد و دستانش را تکیه گاه سرش کرد،اینبار با صدای پائین تر گفت:
●کافی نیست، هرکاری میتوانید بکنید،کسی ایده ای دارد؟
 میکائیل وقتی حال ناخوش دوستش را دید بیشتر نگران شد،تمام حواسش را جمع کرد تا کمکی کند،چند لحظه بعد لبخندی زد و گفت: 
■چطور است برای یابنده شان جایزه ای در نظر بگیریم؟ 
جبرائیل سرش را بلند کرد و به چهره دوستش نگریست و لبخندی زد،لبخندی که شادی را در صورت میکائیل هم بوجود اورد. 
صورافیل در ان سمت میز صدایش را صاف کرد که توجه همه را به سمت او جلب کرد،معمولا خیلی پیش نمی امد که صورافیل صحبت کند:
چطور است من بار دیگر از نزدیکانشان بازجویی کنم،مثلا همین عصیر که دستیار اناهیتا بوده شاید چیزی برای گفتن داشته باشد. 
جبرائیل از روی صندلی بلند شد،با نگاهی جدی همه اعضای باقی مانده را از نظر گذراند و با صدایی محکم دستور داد:
 ●هرکاری که لازم است بکنید،هر جور شده انها را دستگیر کنید تا ابروی شورا بیشتر از این نرفته...
 پایان قسمت سیزدهم
 این داستان ادامه دارد...  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.