اهریمن درون : فصل پنجم

نویسنده: Jalaljjf

صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم،از همان ابتدا به شدت اضطراب داشتم،تعجب نکنید گفتم که ما فرشتگان احساسات قوی نداریم اما نگفتم که هیچ چیز احساس نمی کنیم،به هرحال فکر ابادون حسابی ذهنم را مشغول کرده و برای چند ساعت فکر و خیال جنگ و اخرالزمان را از سرم بیرون کرد بود.قرار ما برای بعدازظهر در یک کافی شاپ دنج و کوچک در زمین بود.نه اینکه ما در بهشت یا اسمان کافی شاپ و رستوران نداشته باشیم!!! نه،اما خب در زمین کمتر فرشته های مزاحم و فضول پیدا می شود، در ضمن اینکه شما انسان ها خوب بلدید چطور خطرناک ترین چیزها را به خوشمزه ترین ها تبدیل کنید.
ظهر دوش اب سرد گرفتم و یک دست لباس ساده و کفش های پاشنه بلند را برای قرار بعدازظهر انتخاب کردم.خوشبختانه در طی این همه سال زندگی کنار شما انسان ها با طرز لباس پوشیدنتان اشنا شدم.اوایل لباس های زمینی برایم تنگ و معذب کننده بود و حجاب دست و پا گیر،بگذارید توضیح دهم ،در بهشت و مخصوصا بین ما فرشته ها حجاب عملا معنایی ندارد چون ما ملائک مانند شما انسان ها ضعیف النفس نیستیم،ثانیا لباس های ما کاملا با شما فرق دارد،دردنیای من مد وجود ندارد،همه ی لباس های یک شکل و یک رنگ اند و فقط فرشته هایی که بازمین و انسان ها در ارتباط اند لباس های متفاوتی می پوشند. 
بالاخره بعدازظهر از راه رسید و من سر قرار حاضر شدم.به عنوان یک فرشته همیشه از اینکه کنار شما انسان ها زندگی می کنم لذت بردم،با اینکه نسل ادمیزاد به هر کجای زمین که پا می گذارد انجا را نابود می کند،با این حال همواره از معاشرت باشما خوش حال بودم و هیچگاه خودم را از شما بالاتر ندیدم.
امروز هم از اینکه قرار در یک کافی شاپ زمینی بود بسیار خوش حال بودم.
از در کافی شاپ داخل شدم و دنبال ابادون گشتم دکور اتاق حسابی چشمم را گرفت،چون قهوی پررنگی که حدس زدم چوب صنوبر باشد سرتاسر فضا را پوشانده بود ،گل های رز قرمز که نماد عشق و عطش معرفی میشوند روی تمام میزها و حتی روی پیشخوان گذاشته شده بود،فضا تاریک و تا حدی شاعرانه بود و بوی رزها تمام فضا را گرفته بود،کافه نسبتا خلوت بود ولازم نبود زیاد دنبالش بگردم،ابادون مانند همیشه خوش لباس و با یک لبخند گرم پشت یک میز منتظرم بود،جلوتر که رفتم بلند شد و ایستاد و یک صندلی برایم عقب کشید.تشکر کردم و نشستم،مثل همیشه با ست مشکی جذاب بنظر می رسید.پیراهن،شلوار و پالتوی مشکی و ان لبخند همیشگی.تنها نکته عجیب این بود که بوی تلخ عطر همیشگی ابادون با بوی اتش و گوگرد ترکیب شده بود.
به گرمی سلام و احوالپرسی کرد.ابادون در تلاش بود سر صحبت را با من باز کند ولی کاملا مشخص بود که در این مورد تازه کار است.
مدام از موضوعات گوناگون صحبت می کرد،خاطرات زیادی از جاهای مختلف دنیا داشت،انسان هایی که هنگام مرگ با او صحبت کرده بودند یا حتی حیوانات و موجودات دیگر!!!بله،ابادون تنها مسئول گرفتن جان انسان ها نیست،او مسئول همه است،همه ی موجودات.
البته از موقعی که جمعیت انسان در زمین رو به افزایش گذاشت،ابادون تعدادی فرشته را تعلیم داد تا جای اورا بگیرند و تنها از دور انها را زیر نظر دارد.
بالاخره حوصله ام سر رفت،روبه ابادون گفتم:ابادون میشه بریم سر اصل مطلب؟
گفت:اصل مطلب؟؟
+ارع،همون دلیلی که امشب اینجا قرار گذاشتیم. 
*یعنی نمیشه یه قرار دوستانه باشه؟حتما باید دلیلی وجود داشته باشه؟
+یعنی این فقط یه قراره دوستانه است؟ 
ابادون وقتی تعجبم را دید لبخندی زد و گفت:نه اناهیتا این یه قراره دوستانه نیست،یه قراره عاشقانه است... 
پایان فصل پنجم 
این داستان ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.