چشم رنگی : چهره پنهان

نویسنده: Eightwingphoenix

به آرامی چشم هایش را باز کرد. سرش درد می کرد و صدای منگی در گوشش می پیچید. کمی طول کشید تا به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاده. محیط بیمارستان را که دید، خیالش راحت شد که جایش امن است. پتوی سفیدی که رویش بود را کنار زد و سعی کرد از سر جایش بلند شود. اما درد شدیدی در ساق پا احساس کرد که باعث شد دوباره روی تخت پرت شود. همه چیز کم کم یادش آمد. سر و صدا ها، مرد هایی که تعقیبشان می کردند و صدای گلوله ای که در پایش فرو رفت. ناگهان به یاد صدرا افتاد. چه بلایی سر دوستش آمده؟ مغزش کار نمی کرد. نمی توانست درست به یاد بیاورد که چه اتفاقی افتاد قبل از اینکه از هوش برود. ولی خاطرات محوی در ذهنش سوسو می زد. مردی که با او کمی حرف زد، صدای بیسیم پلیس و آژیر آمبولانس و در نهایت یک بوی عجیب و شیرین که در فضا پخش شد. عماد چهره های سیاهی را به خاطر می آورد که دورش حلقه زده بودند. ولی در مورد صدرا، هیچ چیزی یادش نبود. 
:« بیدار شدی؟ حالت خوبه؟» عماد سرش را چرخاند و چشمش به مادر نگرانش افتاد که تسبیح به یک دست و کتاب دعا به دست دیگر بود و خیسی صورتش به راحتی دیده می شد. عماد آرام سر تکان داد و لبخند کمرنگی زد. اما مادر یکدفعه بغضش ترکید. 
:« تو آخه با خودت نمیگی یه مادر داری که چند ساعت عین دیوونه ها کل شهرو دنبالت گشته؟ از کلانتری و پزشکی قانونی و بیمارستان همه جا دنبالت گشتم. آخه تو چرا انقد بی فکری؟...» عماد هیچ نگفت. اصلا به مادرش فکر نکرده بود وقتی پیشنهاد صدرا برای ورود به سردخانه را پذیرفت. مادرش کمی به شکایت ها و ابراز نا رضایتی اش ادامه داد. ولی در نهایت روی تخت، کنار عماد نشست و سرش را نوازش کرد.
:« نمیدونی چقدر نگرانت شدم. بابات اصلا نیومد خونه. هیچیم نخورد. فقط مرتب این ور و اون ور می گشت و به هر کی که به فکرش می رسید زنگ می زد. آخه برای چی پا شدی رفتی تو اون سردخونه؟ رفتی چیکار کنی؟» عماد خودش را تکان داد و گفت
:« صدرا کجاس؟ اونم پیدا شده؟» یکدفعه چهره مادرش در هم شد و دست عماد را که قبل تر، به آرامی گرفته بود، محکم فشار داد.
:« اسم اون عوضی روانی رو دیگه جلوی من نیار.» عماد شوکه شد. منظور مادرش از عوضی روانی چه بود؟
:« مامان؟.. منظورت چیه؟»
:«خودت خوب میدونی منظورم چیه. مثل اینکه یادت رفته کی شلیک کرد تو پات و بعدم با یه تخته چوب محکم زد تو سرت. من بهت یاداوری می کنم. همون پسره روانی که اسمشو گذاشتی دوست!» عماد گیج و گنگ بود. صدرا به او شلیک کرده بود؟ مادرش چه میگفت؟ 
:« ولی مامان. صدرا که منو با تیر نزد. اون با من بود. به اونم حمله کردن..» مادرش عصبانی شد و با صدای بلند گفت
:« چی داری میگی پسر؟ ازش فیلم گرفتن. دوربینای مدار بسته ازش فیلم گرفتن. خانوادش الان دارن جواب پس میدن و ادعا می کنن هیچی نمیدونن.» سپس سرش را پایین انداخت و با لحنی تمسخر آمیز گفت
:« وای به خونواده ای که حتی نمیدونن پسرشون تفنگ همراهشه! واقعا وای به اون خونواده.»

نیم ساعت بعد، همه چیز واضح و روشن شد. عماد با دیدن فیلم دوربین مدار بسته، به حرف های مادرش پی برد. صدرا در فیلم، به وضوح به او شلیک کرده و بعد هم با یک تخته چوبی، محکم به سرش کوبیده بود. آنچه را که می دید باور نمی کرد. مطمئن بود که صدرا بی گناه است. ولی تمام مدارک بر علیه او شهادت می دادند. در بازجویی های پلیس هم شهادتش به نفع صدرا رد شد. چون پزشکش مدرک معتبری مبنی بر مشکلات حافظه او به پلیس ارائه کرده بود. 

 داخل اتاقی نزدیک به اتاق عماد، سه مرد در حال حرف زدن بودند. یکی قد بلند، هیکل عضلانی، مو های خاکستری و نگاهی به برندگی شمشیر داشت. دیگری جوانی با مو و ریش قرمز رنگ و لباس چهارخانه سفید و آبی بود و نفر آخر لباس سبز پلیس به تن داشت و با شکم بزرگ و عینک گرد و انگشتر های عقیق در دستش، یا به حرف های دو نفر دیگر گوش می داد و یا با بیسیم با افرادش در مکان های مختلف صحبت می کرد و دستورات لازم را به آنها می داد.





مرد قد بلند، در حالی که کاغذ هایی را مرتب بررسی می کرد و سعی می کرد منطقی بین تصاویر در دسترس از دوربین های مدار بسته سردخانه پیدا کند، با یک سرباز درجه پایین مواجه شد که چند برگ کاغذ دیگر به دستش داد. مدارک و اطلاعاتی در مورد عماد، صدرا، شکایت خانواده محمدی و موارد این چنینی. 
:« اینام هست. اطلاعاتمون داره زیاد تر میشه. ولی ابهام ماجرا هنوز سر جاشه. امیدوارم بچه ها بتونن یه جوری فیلم دوربینو درستش کنن.» مرد عینکی در گوشی موبایلش دنبال چیزی می گشت و انگشتان تپلش را روی صفحه حرکت می داد.
:« شک دارم. برابچ هر چقدم حرفه ای باشن نمیتونم همچین چیزیو درستش کنن. گلیچ روی فیلما یه جوری بودن انگاری یکی هکشون کرده بود.» مرد قد بلند کاغذ ها را یکی پس از دیگری نگاه می کرد و بعضی ها را هم با مدارک قبلی مقایسه می کرد.
:«نمیتونن؟ مگه میشه نتونن. پس تکنولوژی و اینا چی میگه؟ این روزا هیچ کاری نشد نداره.»
مرد عینکی موبایلش را فقل کرد و رو به مرد قد بلند کرد.
:« آخه طاهر جون. تکنولوژی هست. ولی دیگه ما تو سال دو هزار و صد و سه زندگی نمی کنیم که. فیلم خراب، خراب شده. کاریشم نمیشه کرد. والسلام!» پسر جوان مو قرمز یکدفعه با اندکی هیجان رو به طاهر کرد و گفت:« آقا! بیاین اینجاس. هم مدرسه شونو پیدا کردم هم پروفایلشونو.» طاهر موبایل پسر را گرفت و نگاهی به آن کرد. 
:« عماد محمدی، محصل دبیرستان، رشته ریاضی، متولد همین شهرم هست. خانوادش تحصیل کرده ان و وضع مالی خوبی هم دارن. این کسیه که بهش شلیک شده. درست میگم؟» پسر جوان سر تکان داد ولی طاهر به او نگاه نکرد و به خواندن و بررسی اطلاعات ادامه داد.
:« اینم باید ضارب باشه. صدرا موسوی، هم کلاسی محمدی، هم رشته و وضع خانوادگیشون هم عین همه. گفتی با هم دوست بودن؟» پسر مو قرمز سر تکان داد.
:« بله آقا. خون محمدی و مادر و پدرش گفتن که عماد و صدرا باهم دوستای صمیمی بودن. انگار یه شیش سالی میشه که همدیگه رو می شناسن.» مرد عینکی عینکش را درآورد و شروع به تمیز کردن شیشه آن شد.
:« به جای این کارا بشینین فک کنیم ببینیم این پسره کجاست و چطوری در رفته.. اصلا یه ایده خوب. رضا پاشه بره کل فیلمای دوربین مدار بسته ها رو جمع کنه و بشینه ببینه. شاید دوربینای دیگه ثبت کرده باشن که ضارب کجاس. من و طاهرم به کارا مون میرسیم. والسلام!» طاهر گفت:« آره فرمانده حسین راس میگه. پاشو پسر! یالا برو ببینم چیزی از تو فیلما میتونی در بیاری یا نه. حتما خبرم کن.»
وقتی رضا از اتاق بیرون رفت، حسین نگاهی به طاهر انداخت و خنده آرامی کرد. طاهر هم لبخندی روی لبانش نشست. همان لحظه باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و عطر گل های یخ را برداشت و با خود برد و در شهر پخش کرد. عطری که بسیار دورتر از محل همه این ماجرا ها و مسائل پلیسی، صدرا را از خواب بیدار کرد.

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.