چشم رنگی : مکزیکی کله گنده

نویسنده: Eightwingphoenix

عماد در حالی که کیسه کوچکی یخ روی صورتش نگه داشته بود و دستمال کاغذی در سوراخ بینی اش فرو کرده بود، کنار صدرا و دنبال جواد به قدم می زد. بدنش هنوز از ترس می لرزید. ذهنش هنوز درگیر ماجرای چند دقیقه قبل بود. صدرا دستی پشت کمرش انداخت.
:« حالت خوبه؟» عماد سرش را بالا گرفت و سر تکان داد. صدرا تغییر کرده بود. عماد به چهره دوست صمیمی اش که شبیه بیست و چند ساله ها شده بود، نگاه کرد. مو های بد فرمش کمی آشفته شده بودند و چند زخم جزیی کوچک هم روی صورتش بود. اما هنوز آن نگاه پر از صمیمیت و احساسات خوب را داشت. خوشحال بود که دوستش را بالاخره می بیند. اما همزمان، تحت تاثیر حرف های اطرافیانش، اندکی به او مشکوک بود. جواد که به نظر می رسید کمی آرام تر شده، سرش را برگرداند و گفت.
:« شما ها ادامه بدین تا برسین به میدون. من یه لحظه باید اطرافو چک کنم. هواتونو دارم. نگران نباشین.» و سپس قدم زدنش را به دویدن تغییر داد و با سرعت از بچه ها دور شد. عماد سرش را پایین انداخت و با صدای آرام گفت.
:« کجا بودی این مدت؟ چه اتفاقی افتاده بود؟» 
:« ماجراش طولانیه. باید کلی برات توضیح بدم.» و شروع کرد به گفتن همه چیز. از چشم رنگی ها و نرومیوم گفت. از دکتر جگوار و دار و دسته اش و از اتفاقی که برای گروه جواد و خود حامد افتاده بود. همچنین در مورد رهام هم گفت.
:« رهام زندس و حرف من ثابت شد. به نظر می رسه که دکتر تونسته از هر جایی که مخفی شده بوده پیداش کنه. ظاهرا که امشب اونو می برن به هتل تاج و نمیدونیم چه بلایی قراره سرش بیاد. ولی من و جواد میخوایم بریم و نجاتش بدیم. چون من حدس می زنم که تنها وسیله نجات خودمون از دست دکتر، پیش رهام باشه.» عماد کمی فکر کرد و فت.
:« منم یه چیزی دیدم. دیروز ظهر بود که متوجه شدم یه نفر داره در مورد رهام حرف می زنه. تعقیبش کردم و رسیدم به یه سوله پر از خلافکار. حرفاشونم شنیدم که یکی شون آدم کش بود و یکی دیگه از آدم ربایی حرف می زد. تازه توی اون سوله یه ظرف پر از چشم هم بود..» صدرا با تعجب فراوان سرش را برگرداند و سر جایش ایستاد.
:« چشم؟؟؟ منظورت تخم چشمه؟ کجا؟ تو چه جور ظرفی؟» 
:« نمیدونم درست. یه چیزی شبیه آکواریوم بود. یه مایع عجیبی هم توش ریخته بودن و کلی تخم چشم توش معلق بودن. بعدم نزدیک غروب، یه ون اومد و همه رو سوار کرد و رفت. شماره پلاکشم ور داشتم که شاید یه وقتی به دردم بخوره. ولی فک نکنم کاربردی باشه.» 
وقتی جواد برگشت، صدرا او را در جریان آن سوله قرار داد. جواد دستی به مو های دم اسبی اش کشید و گفت
:« مطمئنی که در مورد رهام خودمون حرف می زدن؟ اگه این طوری باشه ینی رهام دست دکتر نیس. چون اون مرد، خلافکار دور خودش جمع نمی کنه. فقط جایزه بگیراش خلافکارن. کسایی که حتی نمی دونن برای چی آدم می کشن.. شماره پلاک ونو بهم میدی؟» عماد شماره پلاک را از توی دفترچه یادداشتش پیدا کرد و به جواد داد. جواد موبایلش را در آورد و چند لحظه با آن کار کرد.
:« باید بدون اینکه کسی بتونه ردمو بزنه و بفهمه، از کپی نرم افزار ردیاب پلاک پلیس استفاده کنم. یکی از دوستام که خدابیامرز شد، تونست یه کپی گیر بیاره و برای موبایل برنامه نویسیش کنه. خیلی استاد بود تو کارای کامپیوتری. با اینکه بچه کله شق و مزخرفی بود، ولی دلم براش تنگ شده.» این را گفت ولی این بار حتی نگذاشت اندکی بغض گلویش را بگیرد. سریع و تند اطلاعات پلاک ون را داخل برنامه وارد کرد و تلاش کرد تا ردیابی اش کند. چند بار اول خطای سرور مزاحمت ایجاد کرد. اما بالاخره بعد از چند تلاش، ارتباط برقرار شد و مکان لحظه ای آن ون را روی نقشه نشان داد.
:« اوناهاش. بیرون شهر هم نیس. یه ماشین باید بگیریم و سریع بریم. اگه این خونه جایی باشه که دنبالشیم، پس اصلا رهام پیش دکتر نیس. چون این خونه مال اون نیست.» سپس رو به عماد کرد و گفت.
:« تو رو هم می رسونم خونه. فقط بگو کجا زندگی می کنی؟» عماد چند لحظه مکث کرد و گفت.
:« منم میام باهاتون. میخوام کمک کنم.» صدرا سر تکان داد.
:« نه داداش. همین طوریش به خاطر من دردسر کشیدی. الان دیگه نمیخواد بازم درگیر مسائل خطرناک بشی. لطفا برو خونه و به هیچ کس هم در مورد من نگو. باشه؟» عماد پوزخندی زد و از کنار صدرا رد شد.
:« برو بابا. من خودم میخوام به همکلاسیم کمک کنم. اگه در خطر باشه که من ول نمی کنم برم.» صدرا همانطور به عماد خیره ماند و چند قدم آرام به جلو رفت.
:« عجب کله شقی هستی! مثل اینکه نفهمیدی ماجرا چقد خطریه. خوبه گفتم دکتر چه بلایی سر دوست آقا جواد آورد.» عماد گفت
:« الان که همین آقا جواد گفت از دکتر خبری نیس. بیا بریم منم باهاتون میام. یه نفر کمک دستتون باشه که چیزی نمی شه.» جواد که معلوم بود از اضافه شدن یک همراه دیگر خوشحال شده. کنار جاده جلوی یک ماشین دست تکان داد و وقتی ماشین برایشان ایستاد، به بچه ها اشاره کرد که سوار شوند. بی اطلاع از ماجرایی که پیش رویشان قرار داشت، به سمت خطر به حرکت درآمدند.

:« الو؟.. سلام. ممنون. خودت چطوری؟.. چی شده؟.. ها؟ بازم؟.. خیلی خب الان میام ببینم چی میخوان. میام تکلیفشونو روشن کنم. بهشون بگو جیسون تا ده دقیقه دیگه رسه.» این را گفت و قطع کرد. نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:« اینام دیگه شورشو درآوردن. مثل اینکه نمیتونن یکم صبر کنن تا نرومیوم برسه دستم. شاید بهتر باشه نشونشون بدم که اگه انسانی رفتار می کردن، چه چیز شگفت انگیزی نصیبشون می شد.. نه البته ولش کن. میرم باهاشون حرف می زنم و راضیشون می کنم.. آره این بهتره.»

در ورودی باز شد و جیسون وارد شد. همه افراد حاضر در اتاق از جمله منشی اش که زنی حدودا بیست و پنج ساله با مانتوی قرمز و روسری آبی بود، یک مرد میانسال با مو های خاکستری و کم پشت که روی صندلی نشسته بود و آبدارچی اش، پیرمردی سالخورده، اما نسبتا سرحال و تند و تیز، همه از جا بلند شدند و با او سلام و احوال پرسی کردند. جیسون، مردی با هیکل درشت و ورزشکاری بود که ریش نسبتا بلندی داشت و مو هایش مرتب و براق بود. پوست روشنی داشت و با لبخند گل و گشاد وارد شده بود او سریع بعد از جواب سلام افراد حاضر در اتاق، رو به منشی کرد
:« گفتی یه سری از وضیت ناراضین؟ چه مرگشونه؟» منشی موبایلی که در دست داشت را خاموش کرد و جواب داد
:« فکر می کنن که ما در مورد نرومیوم بهشون دروغ گفتیم. دارن میگن که کارشونو انجام دادن ولی پاداش توافق شده بهشون نرسیده. الانم طبقه پایین نشستن و منتظرن تا پول بهشون بدیم. من گفتم صبر کنن تا شما تشریف بیارن. چیکار میکنین حالا؟» جیسون نگاهی به اطراف انداخت و گفت:« کارم هنوز باهاش تموم نشده. خیلی مقاومت می کنه و اعصاب همه مارو خورد کرده. یه بچه انقد مقاوم ندیده بودم تا حالا. ولی بذا برم همون پولو بدم بهشون.» و سپس با قدم های سریع به سمت راه پله ها حرکت کرد. طبقه پایین، سالن نسبتا بزرگی بود که از پارکینگ به سالن انتظار تغییر کاربری داده شده بود. جیسون از بالای راه پله ها نگاهی به بیست و چهار نفر حاضر در سالن نگاهی انداخت. مردی که به نظر می رسید بالارتبه تر از بقیه باشد، با دیدن جیسون، حرفش را با دوستش قطع کرد و سریع به سمت جیسون رفت.
:« آقای جیسون! ما یه هفتس منتظریم. گفتین آدم ربایی کنین، گفتیم چشم. گفتین یکی از افرادتونو به جای اون پسره جا بزنین، گفتیم چشم. گفتین فیلم بازی کنین، اطاعت کردیم. گفتین به یه سوله حمله کنیم و آدمای توشو بکشیم و مال خودمون بکنیمش، گفتیم چشم. دو روزه تو اون جای عجیب پر از وسایل ترسناک و تخم چشم های معلق تو یه آکواریوم زندگی کردیم. همه اینا برای اینکه ادعا کردین یه چیزی دارین که میتونه زندگی مونو برای همیشه تغییر بده.» جیسون سر تکان داد. مرد ادامه داد.
:« الانم ما دیگه اون "چیز" رو نمیخوایم. سه میلیون دلار بهمون بدین و بذارین به خونه و زندگیمون برگردیم. خواهش می کنیم.» جیسون کمی فکر کرد و سپس گفت
:« بهتون ده میلیون دلار میدم و برام کار کنین. نظرتون با این چیه؟ ده میلیون دلار به علاوه محل زندگی برای خونواده تون.. اگه دارین البته. خودتونم جای خواب خواهید داشت. به علاوه یه شغل ثابت، به زودی هم نرومیوم نصیبتون میشه.» مرد چیزی نگفت و به فکر فرو رفت. پیشنهادی که جیسون به آنها داده بود، غیر قابل رد کردن بود. نگاهی به دوستش که پایین پله ها ایستاده بود کرد. سپس نفس عمیقی کشید و گفت.
:« خیلی خب. من مشکلی ندارم. باید ببینم چند تا از بچه ها با من هم نظرن و چند نفر مشکل دارن.» جیسون با لبخند سر تکان داد و گفت.
:« خیلیم عالی. هر کسی هم نخواست اشکال نداره. سه میلیون رو تقسیم به تعداد تون کنین و هر کی میخواد بره، اون پولو بهش می دم و دیگه میتونه منو برای همیشه فراموش کنه. من کلی کار دارم که باید انجام بدم پس بذارین بهشون رسیدگی کنم.»

مردی دوان دوان خودش را به اتاق جیسون رساند. در زد و وارد دفتر کار شد و جیسون را دید که پشت میز نشسته و در حال نوشتن چیزی روی کاغذ است. جیسون نگاهی به او کرد و مداد را کنار گذاشت.
:« چی شده چرا انقد بدو بدو می کنی؟» مرد عرق پیشانی اش را پاک کرد و گفت.
:« گفتین زود خودمو برسونم دیگه.. منم کل راهو دویدم.» جیسون از پشت میز بلند شد و با خنده گفت.
:« که این طور.. حالا بگو ببینم. از مهمون عزیز مون چه خبر؟ خوب ازش پزیرایی می کنین دیگه؟» مرد به نشانه تایید سر تکان داد. جیسون قولنج گردنش را شکست و در حالی که به سمت در حرکت می کرد، گفت.
:« فکر کنم بهتره خودم مشت و مالش بدم یه ذره. تو به کارای سوله دکتر که گرفتیم ازش برس.»

جیسون وارد زیرزمین شد. زیرزمین ساختمان سه اتاق کوچک داشت که سمت راست در ورودی قرار داشتند. جیسون اتاق ها را جوری ساخته بود که حالتی شبیه به زندان داشته باشند و برای مجازات افرادش که از او سرپیچی کنند و یا کار خطایی انجام بدهند، کاربرد داشت. نگاهی به اتاق ها انداخت و دید که فقط یکی از آنها قفل شده و بقیه خالی هستند. با قدم های آرام به در بسته نزدیک شد و از لای میله های بالای در، نگاهی به داخل سلول انداخت. تاریک و ساکت بود اما حضور یک نفر داخل آن حس می شد. جیسون صدایش را صاف کرد.
:« بیداری یا نه مرد جوون؟» صدای تکان خوردن و بعد جرینگ جرینگ زنجیر از درون سلول بلند شد. سر یک فرد که زیر یک پارچه پوشیده شده بود، بالا آمد و رو به روی جیسون قرار گرفت.
:« خودتو مسخره کن مکزیکی کله گنده. برای چی هر روز بهم سر می زنی؟.. مگه نگفتم باهام مثل یه زندانی واقعی رفتار کن؟» جیسون خنده بلندی کرد و گفت.
:«اگه پونزده سال از آشناییمون نگذشته بود، مطمئن باش که فکر می کردم یه پیرمرد روانی خل و چلی. آخه زندانی شدن عمدی دیگه چه صیغه ای بود؟» پیرمرد نفس عمیقی کشید و با صدای شکسته و نازکش گفت.
:« عمرم دیگه آخراشه و تجربیاتم به نسبت سنم کمه. کلی چیز دوست داشتم تو این سالها ببینم و بشنوم و لمس کنم. حالا دارم زندانی بودنو تجربه می کنم و ترس و حس غریبش برای تازگی داره.» جیسون گفت.
:« خیلی خب.. هر جور مایلی.»
:« تونستی به دستش بیاری؟:
:« دارم تلاش می کنم. سخته راضی کردن همچین کسی اونم با این سن. یه هفتس باهاش سر و کله زدیم و هر روز پیشنهاد مونو بالاتر بردیم. ولی حاضر نمیشه.»
:« باید عین "جگی" با این جور آدما رفتار کنی. چند ساله که بهت میگم. حالا اگه گوش کردی..» پیرمرد این را گفت و دوباره به اعماق تاریکی سلولش برگشت. جیسون مکثی کرد و سپس راهش را به سمت در خروجی کج کرد.
:« فعلا میرم ببینم خودم چیکار می تونم بکنم. بلخره دیر یا زود چشم های منتشر کننده رو به دست میارم و کاری می کنم که تا آخر دنیا تک تک مردم ازم به نیکی یاد کنن.»
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.