سنگ های والینورز : سنگ مرگ

نویسنده: kianoosh2003

در کلبه ای قدیمی بر روی تپه ای در کنار جنگلی بزرگ از کاج های پیر.
زن و شوهر مهربان اما نا امیدی بودند. 
زن خانواده به تازگی هفتمین فرزندشان را به دنیا آورده بود آورده بود. هرچند که آندو خوشحال بودند ولی غذا و پول این  خانواده در حال رشد ، به سرعت تمام میشد.
پدر خانواده راهی جنگل شده تا فکری برای مشکلشان کند.
بعد از ساعت ها سرگردانی در میان درختان بلند و پیر کاج.
پس از وزش نسیم آرامی ، مرد که در حال تفکر بود ناگهان احساس عجیبی کرد ، و وقتی مرد برگشت ، او با دو شبح تاریک که به سمت او می آیند رو به رو میشود.
اولین سیما ، به صورت فرشته ای بزرگ ، با صورتی بسیار نورانی ، چشمانی آبی ، بدنی پوشیده از برگ های آبی رنگ درخشنده و سه جفت بال ظاهر شد.
که با حضور خود گرمی و محبت را القا میکرد.
در حالی که دومی شبیه شیطانی با بدنی کشیده و پوشیده در تاریکی بی پایان ، صورتی استخوانی با دو شاخ سفید و چشمانی به رنگ قرمز خونی بود. 
که با نگاه خود ترس را القا میکرد.
هر دو سیما پیشنهاد کردند به مرد کمک کرده و بار مرد را سبک کنند و به عنوان پدر خوانده جدیدترین فرزندش باشند.
اما مرد پس از مدتی تفکر ، پیشنهادشان را رد کرد و به راه خود ادامه داد. 
او قصد نداشت پسرش را به کسانی بسپارد که زندگی انسان ها را قضاوت می کردند.
مرد خطر کرد و به اعماق بیشه ای در هم تنیده رفت و در آنجا در تاریک ترین قسمت جنگل در کنار دخت بزرگ کاجی ، پدر سیمای سوم را دید.
بندی اسکلتی پوشیده شده با یک پارچه نازک سیاه با چشمانی گود رفته بیرون از صورت نحیفش ، که ناگهان شروع به لبخندی کج و کوله و مرموز کرد.



این خود مرگ بود ، آمده بود خدماتش را به عنوان پدر خوانده پیشنهاد دهد.



او به مرد قول داد وقتی جوان ترین فرزند بزرگ شود ، بازگردد ، تا برایش رفاه و شادی به ارمغان آورد.
پدر فرزند با دانستن اینکه همه مردم در چشمان مرگ برابرند.



پیشنهاد او را پذیرفت. و بعد آن مرگ در حالی که هنوز لبخند مرموزش را داشت در جلوی چشمان مرد ناپدید شد.



و مرد از راهی که آمده بود بازگشت.
شخصی که مرد ملاقات کرده بود در حقیقت ، مولدرا واندگ ، تجسم فیزیکی مرگ و یکی از 14 والینورز بود که بر جهان ارواح و مرگ فرمانروایی میکرد. و تمام خدایان زمینی مرگ ، فرشتگان مرگ و شینیگامی ها را تحت کنترل او بودند.
سال ها بعد ، وقتی جوان ترین فرزند به جوانی جاه طلب تبدیل شد.



در شبی ابری زمانی که پسر بیرون از خانه در حال قدم زدن در میان درخت های نزدیک به خانه بود.



پدر خوانده اسکلتی او برای دیدار موعودش آمد.
در دست استخوانی و گره خورده اش جعبه ای داشت که حاوی سنگ مرگ بود!



سنگ مرگ تکه ای از خود مولدرا واندگ بود که سنگ علاوه بر قدرت های مرگ حاوی درمان تمام ناخوشی های انسان ها بود و به کاربر زندگی ابدی میداد. اما سنگ مرگ را نباید با سنگ زندگی اشتباه گرفت زیرا سنگ مرگ نمیتواند مرده را زنده کند.
مرگ این سنگ را برای پسر خوانده اش آورده بود ، تا قول دهد او را پزشکی موفق کند.



اما این سنگ قدرتمند ، مسئولیت و قوانین خیلی سخت گیرانه ای داشت.
اگر پسر خوانده با فرد بیماری رو به رو شود و مرگ یا نماینده های او بالاسر تخت آن بیمار منتظر باشند ، دکتر میتواند آن ها را تنها با یک پرتو از نور سنگ درمان کند.
اما اگر مرگ یا نماینده هایش پایین تحت منتظر باشند ، قبلا آن بیمار را از آن خود کرده و دکتر نمی تواند کاری برای آنها انجام دهد...
با گذشت زمان ، سنگ قدرتمند دکتر و غرایز عجیب و غریب مرگ در سرتاسر آن سرزمین شناخته شد.



و پسر ثروتمند و مشهور شد ، و از تمام مشکلات دوران اولیه زندگی اش راحت شد.
وقتی پادشاه آن سرزمین بیمار شد ، پزشک معروف را برای درمانش احضار کرد.



دکتر به کاخ رفت و آماده شده تا مهارت هایش را به نمایش بگذارد.
اما وقتی وارد اتاق پادشاه شد ، از دیدن مرگ که در پایین تخت نشسته بود ، وحشت کرد.



دکتر ، ناامیدانه خواهان افتخار نجات پادشاه بود ، حتی اگر آن به معنی فریب پدر خوانده اش باشد و بنابر این ، به سرعت تخت را چرخاند و جایگاه مرگ را عوض کرد ، که این کار ، دکتر را برای انجام درمان آزاد گذاشت.
پادشاه درمان و مرگ عصبانی شد.
او به پسر خوانده متکبر و مغرورش هشدار داد که اگر دوباره مرگ را فریب دهد ، سزایش را با جانش پرداخت میکند.
پسر و مرگ به سفر هایشان ادامه دادند ، پس از مدتی ، پیام رسانان پادشاه آمدند تا دکتر را دوباره ببرند.



دختر پادشاه به شدت بیمار شده بود ، و پادشاه قول درمان باور نگردنی زا به کسی که بتواند او را درمان کند داده بود.
دکتر با چشمانی امید وار به اتاق شاهزاده خانم نزدیک شد ، اما به محض دیدن شاهزاده خانم در خواب حرصش فروکش کرد ، به خاطر زیبایی شاهزاده ختنم بسیار شگفت زده شد و به همین خاطر متوجه نشد که مرگ پایین تخت شاهزادهه کمین کرده است.



او به سرعت شاهزاده خانم را درمان کرد ، اما قبل از اینکه شاهزاده خانم حتی بتواند از او تشکر کند ، مرگ پسر خوانده دلباخته اش را برد.
در یک لحظه قصر در اطرافشان محو شد. دکتر خود را در مکان تاریک بزرگی دید ، با شعم های بی شمار لرزان خطکشی شده ای که هر کدام طول یک زندگی برای یک موجود را نشان میدهد.
به عنوان مجازات برای تلاش احمقانه پسز خوانده اش برای تسلط بر مرگ و میر ، مرگ شمع او را با فتیله اش کوچک کرد.
با دیدن کم رنگ شدن نورش ، دکتر ترسی را که اغلب در چشمان بیمارانش دیده بود احساس کرد. ناامیدانه به مرگ التماس کرد که نور در حال مرگش را به شمع جدیدی منتقل کند.
مرگ این درخواست او را در نظر گرفت اما خیانت پزشک خیلی بزرگ بود. مُشت استخوانی خود را باز کرد و شمع پسر خوانده اش روی زمین ریخت.
مرگ بی تحرک ایستاد ، چهره ناراحت و مرموزش روی سوسوی شعله ثابت شد ، تا اینکه آنچه از دکتر ماند تنها باریکه ای از دود بود. و سنگ مرگ برای مدت طولانی ناپدید شد.
دکتر اولین کسی نبود که سعی کرد مرگ را فریب دهد و شکست خورد و آخرین نفر هم نبود.
سنگ مرگ در برهه دیگر در امپراطوری رم و پس از فروپاشی آن در جمهوری رم به دست ژولیوس سزار رسد و او را به قدرتمندترین فرد جمهوری روم مبدل کرد ، اما دوران قدرت او کوتاه بود و هراس از قدرت وی موجب خیانت سناتورها می‌شود و سرانجام ژولیوس سزار در توطئه‌ای که علیه وی ترتیب داده شده بود توسط چند سناتور از جمله مارکوس یونیوس بروتوس، فرزندخوانده‌اش که طمع بسیار به سنگ داشت، با ۲۵ ضربه خنجر به قتل رسید.
هر چند سنگ هیچوقت به دست فرزند خوانده نرسید و در نهایت به ترانسیلوانیا منتقل شده و در آنجا از آن برای درمان کارمیلا توسط دراکولا استفاده شد ، و قرن های بعد از دومین جنگ مقدس را در میان سرداب های قصر دراکولا باقی ماند. و بعد ها در طی کاوش های فرقه سایه در سرداب های زیر قصر دراکولا ، شوناکی به آن دست پیدا کرد.

                                        (سنگ مرگ ، یادگاری از مرگ ، که قدرت و مرگ را به ارمغان می آورد.)

ادامه دارد...






دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.