سنگ های والینورز : سنگ اراده بدی

نویسنده: kianoosh2003

کنجکاوی:
یک نعمت یا یک بلا؟
طبیعت متناقص این ویژگی برای انسان ها در شخصیت افسانه ای پاندورا تجلی می شود.
بر اساس افسانه واقعی ، او یکی از اولین زن های میرا و از نوادگان آدم بود ، که شعله کنجاوی اش چرخه ای از وقایع ویرانگر را به راه انداخت.
پاندورا در کودکی مورد لطف و نعمت های فراوان خدایان زمینی المپ قرار گرفت و با کمک آنها تبدیل به فردی خارق العاده شد.
پاندورا با نفس هفائستوس ، خدای آتش حفاظت الهی در برابر همه نرو های شر و تاریکی را به دست آورد.
از آفرودیت ، الهه عشق ظرفیت احساسات عمیق را گرفت.
از هرمس ، خدای سرعت و پیام رسان المپ نشینان ، استادی در زبان را آموخت.
آتنا ، الهه ی خرد ، جنگاوری و صنایع دستی به او هنر صنایع دستی و دقت به جزئیات ظریف را داد.
و هرمس رو او نام پاندورا به معنی (تمام نعمت ها) گذاشت.
در نهایت ، زئوس ، خداوند آذرخش و پادشاهان خدایان دو هدیه به پاندورا بخشید.
اولی ، صفت کنجکاوی بود ، که در روح او نشست و او را مشتاقانه به دنیا فرستاد.
دومی ، جعبه ای سنگین بود ، که با کنده کاری تزئین شده بود ، وزن زیادی داشت و مهر و موم شده بود.
اما زئوس به او گفت که محتویات آن برای چشمان میرا نیست و او نباید تحت هیچ شرایطی در جعبه را باز کند.
روی زمین ، پاندورا تایتانی با استعداد به نام اپیمتئوس (پس اندیش) یکی آخرین تایتان های باقی مانده در جهان را دید و عاشق او شد. 
کسی که از طرف زئوس و مادر طبیعب ماموریت یافت تا بخشی از جهان طبیعی را طراحی کند.
او در کنار برادرش پرومتئوس (پیش اندیش) ، کار می کرد. تا همه چیز را به انسان بدهد جز آتش را ، اما به خاطر دادن آتش به آنها دچار مجازات ابدی شد. 
این دو همراه با لینهارد تنها بازمانده تایتان ها بودند که از شست و شوی مغزی ارِسِگِس نجات پیدا کرده و از مهر و موم در تارتاروس اجتناب کردند.
اپیمتئوس عمیقا دلتنگ برادرش بود ، اما در پاندورا روی آتشین دیگری برای مصاحبت پیدا کرد و با وجود هشدار برادر، با پاندورا ازدواج کرد.
پاندورا از هیجان زندگی روی زمین لبریز شد.
او همچنین ساده حواسش پرت می شد و می توانست ناشکیبا باشد ، زیرا عطشی برای دانش و میلی به پرسش درباره پیرامونش داشت.
معمولا ، ذهن او مشغول محتویات جعبه مهر شده بود.
چه گنجی آن قدر بزرگ است که چشم های بشر هیچ وقت نمی تواند با چشمان فانی دیده شود. 
و چرا دست او بود؟
انگشتانش از زور فضولی و کنجکاوی به خارش می افتاد.
و گاهی اوغات او متقاعد می شد که نجواهایی از داخل جعبه می شنود و محتویات درون جعبه آن تکان می خورند. انگار که تقلا می کنند رها تا شوند.
این معمت داشت او را دیوانه می کرد.
با گذشت زمان ، پاندورا بیشتر وبیشتر محو جعبه شد.
انگار که نیرویی ورای کنترل او ، پاندورا را به سمت جعبه می کشاند ، و نام او را بلند تر و بلند تر فریاد میزند.
یک شب دیگر طاقتش طاق شد ، جعبه را از اپیمتئوس دزدید و چشم به آن جعبه رمز آلود دوخت.
و خواست یک نگاه داخل آن بیاندازد ، تا بتواند تا ابد فکرش را از آن برهاند...
اما با اولین ترک در ، جعبه با انفجاری گشوده شد.
صدا های دهشتناک و موجودات وحشتناکی با ابری از دود بیرون آمدند و شروع کردند دور او چرخیدن و جیغ و فریاد کشیدن.
سرشار از هراس پاندورا ناامیدانه به هوا پنجه تا آنها را به زندانشان پس بفرستد ، اما موجودات با ابری مهیب به بیرون موج زندند.
آنها که به بیرون موج می زدند ، باعث شدند او احسان کند که اتفاق بدی خواهد افتاد.
در واقع چیزی که داخل جعبه بود ، تکه ای از نایزوفیل (اراده تمام بدی ها) بود که زئوس جمع آوری کرده بود و به شکل سنگ اراده بدی درآمده بود ، ولی نگه داشتن آن در شکل مادی چیزی بود که خارج از توان زئوس بود ، پس زئوس از آن جعبه به عنوان مکانی برای سنگ اراده بدی استفاده کرد تا آنرا در حالت پایدار و فیزیکی نگه دارد و وقتی رها شد بسیار قدرتمند بودند و امکان توقف آن وجود نداشت ، پس شکل فیزیکی خود را از دست داد و سرتاسر زمین بخش شد و صفات بد و تاریک را در آن پر رنگ کرد. پاندورا مصیبت‌ها را بر روی زمین پراکنده ساخت.
در حالی که اشک می ریخت ، او متوجه صدایی شده که از درون جعبه می آمد.
این زمزمه وهم انگیز بدی و تاریکی نبود ، بلکه نوری بود که بر غم و اندوه او مرهم گذاشت.
آن نور تیکه بسیار ریزی از آیزوفیل (اراده تمام خوبی ها) بود که زئوس به طور ناخواسته جمع آوری کرده بود و همراه با سنگ اراده بدی در جعبه بود.
نایزوفیل دومین والینورزی بود که خلق شد ، نایزوفیل را اراده تمام بدی ها میدانند. که به همراه آیزوفیل بعد از خلقتشان روشنایی و تاریکی را به داخل پوچی ابدی آوردند و پوچی را با نور و سایه پر کردند. که پس از برخورد با یکدیگر نابود شدند.
پس از نابود شدن بدن های آیزوفیل و نایزوفیل ناهمانگی زیادی ایجاد شد.. ولی با آنکه بدنهایشان از بین رفت ، ذات وجودشان به صورت اراده خالص باقی ماند و در همه جا بخش شد و گسترش یافت ، و آن دو به سر چشمه تمام صفات شخصیتی موجودات تبدیل شدند ، که پس از آن توسط ارالیل آیناراگ (خالق یگانه) خلق شدند.
وقتی پاندورا بار دیگر در جعبه را باز کرد و به داخل آن نگاه کرد ، پرتو گرمی از نور بیرون تابید و بعد پر پر زد و همچون سنگ اراده بدی از حالت فیزیکی خارج شد و رفت.
وقتی پاندورا به سوسوی نوری که با آزاد شدن آن تاریکی را دور کرد ، نگاه کرد.
دردش ساکن شد.
او دانست که باز کردن جعبه اجتناب ناپذیر بود ، اما در کنار تقلا ، امیدوار بود بتواند اثراتش را التیام دهد.
و سنگ اراده بدی دیگر هیچوقت به صورت فیزیکی دیده نشد...
هر چند که با گذر زمان امروزه پاندورا و جعبه او به افسانه بدل شدند ، اما جعبه پاندورا به عنوان استعاره ای از عواقب وخیم کنجکاوی و فضولی کردن در چیز های ناشناخته است.
اما کنجکاوی سوزان پاندورا همچنین نشانگر دوگانگی موجود در دل پرس و جو کننده بشر است.
آیا ما به بررسی هر آنچه نمی دانیم محکومیم؟
و باید زمین را برای پیشتر کندوکاو کنیم یا اینکه اسراری هستند که بهتر است ناگشوده بمانند؟

(سنگ اراده بدی ، باقی مانده ای از نایزوفیل ، که مصیبت به همراه می آورد.)

ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.