آدم کوچولو ها : فصل یک قسمت9

نویسنده: www_mmmmmhmmd255

منم بعد ازکارم میام کمکش پنیاهم بره ووسایل رو ازخونه بیاره•»همه قبول کردن • کار ژانر خیلی سخت ت بود برای همین تصمیم گرفتند که پنیا و ژا نر برن و وسایل رو بیارن و بعد همه با هم برن و خونه رو بسازند. پنیا و ژانر رفتند و رفتند تابه خونشون رسیدند. ژانرتاخونه ی خودشون و خواهرشون رو دیدند شروع به گریه کردپنیاپرسید:« مامان جون چرا گریه می کنی؟ •» ژانر گفت:« یادش بخیر چقدر اون زمان ها خوب بود دلم برای خواهرم تنگ شده•» 
پنیا مادرش را بوسید و بغلش کرد و هر دوبه سمت خانه رفتند. وقتی در را باز کردن با تعجب به دورو برنگاه کردند چون خانه خالی بود.پنیا به طرف نرفتند اتاقش رفت ولی هیچی اونجا نبود آنها با اندوه بسیار به طرف مایکل رفتند مایکل وقتی قیافه ی انهارا دید پرسید:«چیشده؟•»انها تمام ماجرارا گفتند.مایکل گفت:«یک فکری کردم
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.