دخترکِ مهربانِ مغرور : پارت 5

نویسنده: helma1981

ذهنم از همه‌جا درگیر بود. میخواستم تمرکز کنم بابت این موضوع شرکت که یکی مثل گاو وارد اتاق شد.


سرم رو بالا آوردم که با چهره شاد متین رو‌ به رو شدم. 
-چطوری عزیزم؟ 
-ای مردشور این عزیزم گفتنات. آخه برا چی مثل گاو سرت رو میندازه پایین و وارد اتاق میشی. 
-حالا یه بلانسبتی چیزی هم بگی به جایی برنمیخوره. 
اومد روی مبل نشست، ایندفعه خیلی جدی بهم نگاه کرد و گفت: 
-مهرداد به نظرت باید چیکار کنیم؟ اینجوری نمیشه دست روی دست بزاریم.
حرفش کاملا درست بود. 
 -دیگه نمیدونم چیکار کنم. از هر راهی رفتیم به بن بست خوردیم. هرکاری خواستیم بکنیم اونا چند قدم جلوتر ما بودن. 
به نشونه تفهیم سرش رو تکون داد. 
 -دقیقا همینطوره ولی باید راهی باشه. یعنی باید اون راه رو پیدا کنیم. یا کسی که داره راپورت ما رو میده. 
یه لحظه ذهنم کشیده شد به سمت خانوم احمدی. شاید اون... نه هیچ موقع این اتفاق نمی‌افته ولی احتیاط هم شرط عقله. ولی اگه میخواست راپورت ما رو بده استعفا نمیداد.


اینقدر غرق افکارم شده بودم که متوجه حضور میثم نشدم. صداشون توجه هم رو جلب کرد: 
-میگم متین این چرا اینقدر اخم کرده؟ 
متین با شوخی گفت: 
-میخواد تو رو بخوره. 
بعدشم زد زیر خنده. منم لبخند هرچند کوتاه زدم.


میثم بهم نگاه کرد و گفت: 
-مهرداد به نظرت رفتن خانوم احمدی ربطی به این درگیری ها نداره؟ 
متین هم همین رو گفت: 
-دقیقا. به نظرم بهم یه ربطی داره. 
-ولی بچه ها نباید بی دلیل قضاوت کنیم. خودتونم میدونید و دیدید که خانوم احمدی اصلا اهل این کارا نیست. 
سرشون رو به معنی تأیید حرفم تکون دادن.


متین که انگار یه چیزی یادش اومده گفت: 
-ولی حالا اینا به کنار، توی این موقعیت بی منشی که خیلی سخته، منشی پیدا کردی؟ 
 سرمو به معنی آره تکون دادم.


میثم به حالت تعجب گفت: 
-از کجا؟ چطوری؟ 
خودمم به نظرم مشکوک میومد. همزمان با استعفاء خانوم احمدی، این دختر هم اومد. اسمش چی بود؟ آهان آیلین...آیلین راد. اسمش قشنگه. لبخندی رو لبم شکل گرفت. 
-ببین میگم خل شده میگی نه! 
-متین. 
-آخه ببین میثم. الکی الکی برا خودش میخنده. این نشونه دیوونه بودن نیست؟ 
گوشیم رو در آوردم و معنی اسمش رو سرچ کردم. اسمش به معنای هاله ای از ماه- به زیبایی ماه.


بهش میومد.


یدفعه دیدم یه چیزی محکم خورد توی صورتم. نگاه کردم دیدم متین کتش رو پرت کرده.


از جام بلند شدم و خیلی ریلکس به سمتش رفتم. اونم عقب عقب می‌رفت. 
-ببین مهرداد اگه دستت بهم بخوره میرم ازت شکایت می‌کنم و مهریم رو میزارم اجرا. حواست رو جمع کن. 
-برو بزار. 
با نگرانی به میثم نگاه کرد و گفت: 
-اینکه غمش نیست حالا چه گلی به سرم بگیرم آخه... 
بعد صورتشو به حالت گریه درآورد. یدفعه انگار چیزی یادش اومده. 
-آهان شیرم شیرم رو حلالت نمی‌کنم. چقدر رفتم سوپری برات شیر خریدم. 
 همونجا دستم رو گذاشتم روی زانوم و از ته دل خندیدم. میثم هم که دیگه نگو داشت زمین رو گاز میزد.


توی این مواقع تنها متین میتونست حالمون رو شاد کنه. کلا پسر پرانرژی و شوخی بود و از داشتنش خداروشکر میکردم. درسته گاهی اوقات شیش میزد ولی دوسش داشتنم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.