دخترکِ مهربانِ مغرور : پارت 6

نویسنده: helma1981

-بسه دیگه جمع کنید بریم اول یه سری به کارخونه بزنیم بعدم بریم خونه.
 مدارک لازم رو برداشتم و داخل کیفم گذاشتم و کتم رو برداشتم که چشمم به پوشه مدارک آیلین افتاد. چیشد الان؟ الان من گفتم آیلین؟ چه زود پسرخاله شدم.

پوشه اونم برداشتم و رفتیم. دیدم هنوز نرفته.

متین آروم در گوشم گفت: 
-نکنه این دختره قراره منشیت بشه؟ 
فقط سرم رو تکون دادم.

رفتم کنار میز خانوم احمدی. داشت به آیلین جای مدارک و اینا رو میگفت. 
-خانوم احمدی؟ 
هردو سرشون رو بلند کردن و با دیدن من به نشونه احترام به پام بلند شدن. 
-امیدوارم زود یاد بگیرین که مشکلی پیش نیاد. 
آیلین خیلی خونسرد بهم نگاه کرد و در جواب حرف من گفت: 
-اصلا نگران نباشین. من سریع یاد می‌گیرم. خانوم احمدی خیلی خوب توضیح میدن. 
خانوم احمدی رو کرد به من و گفت: 
-دارین تشریف می‌برین جناب رئیس؟ 
سری تکون دادم و گفتم: 
-بله دارم میرم یه سر به کارخونه بزن و به بقیه کارام برسم. 
انگار چیزی یاش اومده باشه، رو کرد به آیلین و گفت: 
-راستی ایشون مهندس میثم فرهادی و متین موسوی از معاونین و مدیران شرکت هستن. 
لبخندی زد و گفت: 
-از آشناییتون خرسندم. امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم. 
متین و میثم هم اعلام خرسندی کردن و خیلی مؤدبانه عرض ادب کردن. مثل اینکه با همه آشنا شده بود و همین دوتا مونده بودن. 
 -ببخشید جناب رئیس اگه مشکلی نداره... 
-راحت باشین خانوم احمدی 
-اگه مشکلی نیست من از فردا دیگه نیام. 
بعد از این حرف نگاه کوتاهی به آیلین انداخت. مطمئنم یه اتفاقی افتاده که خانوم احمدی استعفا داده. 
 -نه مشکلی نیست. فقط همه چیز رو به خانوم راد بگید که بعداً مشکلی پیش نیاد. 
-بله حتما. حواسم هست. 
 -پس فعلا. 
-روز خوبی داشته باشید. 
-ممنون 
با اون صدای نازش گفت: 
-روز خوبی داشته باشید رئیس. 
نگاه کوتاهی بهش انداختم و با لبخند کوتاه سری تکون دادم و به همراه اون دوتا به طرف پارکینگ رفتم.

توی پارکینگ دیدم عمو رضا با یه پسر جوونی داره صحبت میکنه.

سوییچ رو دادم به میثم و گفتم بشینن تا من بیام. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.