اهریمن درون : فصل یازدهم

نویسنده: Jalaljjf

به پشت سرم نگاه کردم،به تک تک چهره افرادم نگریستم
دیگر برای برگشت دیر بود... 
دیگر راهی نمانده بود...
 دیگر نمی توانستم تسلیم شوم...
دیگر راهی نداشتم جز مبارزه... 
نفس عمیقی کشیدم و تمام توانم را در حنجره ام ریختم: 
* حمله کنیییییید...



 برای شمایی که تازه به داستان من قدم گذاشتید ممکن است کمی گیج کننده باشد،پس بگذارید از اول شروع کنم: 
سلام،نام من اناهیتاست ،ملک اب و اینبار من شخصیت اصلی این داستان هستم. 
اگر داستان مرا از ابتدا دنبال کرده باشید،میدانید ماجرا از چه قرار است،با اینحال بد نمیدانم که مختصر توضیحی دهم تا شمارا روشن تر از قبل سازم.
 همه چیز از جلسه شورا شروع شد،ما فهمیدیم که شیطان قصد دارد به وسیله یک سلاح، اخرالزمان به راه بیاندازد و یکبار برای همیشه نسل نژاد ادم را از زمین پاک کند،در این بهبوهه رابطه ای صمیمی بین من و ابادون شکل گرفت.رابطه ای که با دوستی اغاز شد و حالا با عشق پیش میرود.
 پس از شکست در جنگ عظیمی با سپاه اهریمن،معلوم شد یک خائن و نفوذی بین ملائک وجود دارد که نقشه ها را به ابلیس می فروشد،سپس فرمانده جبرائیل که رئیس شورا نیز هست از تمام ملائک بازجویی کرد و حین این بازجویی درگیری شدیدی بین جبرائیل و ابادون شکل گرفت که باعث شد که به عنوان خائن ظن همه ملائک روی ابادون باشد  ، از همین رو من در معبد اب حبس شدم تا مبادا با ابادون ارتباط برقرار کنم،هر چند که زیاد موثر واقع نشد و ابادون خودش را به من رساند و من را قانع کرد که خائن اصلی در واقع رئیس شورا،فرشته مقرب الهی،جبرائیل پیامبر است.
 این شد که من دست در دست ابادون،متواریِ زمین شدم و در پی راهی برای اثبات بی گناهی خود و گناهکاری جبرائیل با فرشته مرگ هم مسیر گشتم.

 هوای خنک عصر صورتم را نوازش میکرد و نسیم دل انگیز شمالگان موهایم را بازی میداد.
ابادون دستم را محکم تر فشرد،گرمای دستانش بدنم را گرم میکرد. 
از کوچه،خیابان های سنگ فرش شده عبور می کردیم و انسان و مغازه ها و مناظر را از نظر میگذراندیم. 
مدت کوتاهی بود که در شامونیکس(*یکی از شهرهای فرانسه)مستقر بودیم،شهر زیبایی بود،پراز ارامش،پر از سکوت و هوای دل انگیز و انسان های مهربان. 
از وقتی با ابادون از معبد اب فرار کردیم مدام تحت تعقیب بوده ایم،مدتی در قاهره و زیر سایه اهرام جیزه ماندیم،مدتی در بوینس ایرس شهر افتاب و مدتی هم در یک جزیره دور افتاده و بی اب وعلف سکنا گزیدیم و حالا هم درفرانسه هستیم،شهر عشاق.
 همانطور که به سمت مقصد قدم میزدیم با ابادون گپ و گفت میکردیم.
 پیراهن استین بلند زرشکی رنگش با کفش های عاج داره شیکش ست شده بود،پالتوی بلند پشمینه اش را پوشیده بود که قدش را به مراتب بلندتر نشان میداد.
گردنبند کوچک نقره ای را که نشان عشق مان بود و نیم اش در گردن من بود را روی یقه اش انداخته بود.
گردنبند ابادون یک قلب تو خالی بود که نصفه گردنبند من،یک قلب کوچک تر وسط ان قرار میگرفت و تمثیل را کامل میکرد.
سوقاتی کوچکی از یک توقف کوتاه در روستایی اطراف نروژ.
 ابادون مدام اطراف را زیر نظر داشت،مراقب بود تا مبادا کسی تعقیبمان کند،دستش را محکم فشار دادم و گفتم:انقدر نگران باش،به این زودی متوجه مان نمی شوند. 
◇ می دونم،می دونم،ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه.
 لبخندی زدم و به مسیر ادامه دادم.یکی از ورودی های فرعی را داخل شدیم،کمی پائین تر یک ورودی دیگر را امتحان کردیم و دوباره کمی پائین تر یک ورودی دیگر،انقدر کوچه و پس کوچه هارا بالا و پائین کردیم که دیگر یادم نمی امد از کجا امدیم و به کجا می رویم.
وارد یک کوچه باریک و تنگ شدیم،دیوار های اطرافمان تا ناکجا ادامه داشت و تقریبا مانع میشد که نور به سطح زمین برسد.
 کمی بعدتر ابادون جلوی یک در چوبیِ رنگ و رو رفته ایستاد و با ضرب خاصی شروع به در زدن کرد،چند ثانیه بعد پیرمردی با موهای سفید و عینکی گرد و ته استکانی و با لبخندی گرما بخش که دندان های مصنوعیش را نمایان میکرد جلوی در حاضر شد. 
◇سلام ارژان(*فرانسوی) 
پیرمرد گل از گلش شکافت،چشمانش که ابی کمرنگی بود از پشت عینک ها پر از اشک شد و با لهجه غلیظ فرانسوی شروع به صحبت کردن کرد:فرشته مرگ،تا حالا کجا بودی؟می دانی چند سال است منتظرتم؟می دانی چقدر دلتنگت بودم؟... 
 پیرمرد تند تند صحبت میکرد و اشک هایش از گوشه چشمانش سرازیر میشد.دلش پر از حرف بود و چشمانش خیس،انگار پس از سالها انتظار معشوقش را دیده یا که انگار پس از مدتها تحمل ،زمان فراغش رسیده.
پس از مدتی که نسبتا طولانی گذشت،پیرمرد حسابی دلش را خالی کرد،حرف هایش را زد و اشک هایش را پاک کرد،ابادون با لبخندی جلو تر رفت،دستش را به گرمی فشرد و کمی با زبان فرانسه مرد را دلداری داد،سپس به سمت من چرخید و به من اشاره کرد: 
ایشون اناهیتا هستند،فرشته نگهبان اب ها(*فرانسوی) 
پیرمرد لبخندی زد،جلوتر امد و به من خوش امد گفت و به سمت داخل راهنمایی ام کرد.
اولین بار بود که با یک انسان اینگونه گپ و گفت داشتم و ان انسان با این که میدانست من یک ادم نیستم،بدون اینکه شگفت زده شود و عجیب غریب رفتار کند با من مثل یک دوست و اشنا رفتار میکرد.
کمی بعد ابادون به من گفت که ارژان در واقع از نسل پیامبران است و او احتمالا اخرین نسل خونی ابراهیم پیامبر خواهد بود،در واقع خانه ارژان یکی از چند خانه امنی است که ابادون بر روی زمین و برای روز مبادا تشکیل داده است. 
واقعا بعد از شنیدن حرف های ابادون به هوش او غبطه خوردم و حسابی تحسینش کردم.
خانه کوچک و تر و تمیزی بود،دیوارهایش چوبی بود و کاغذ دیواری های کرمی رنگش در بعضی جاها برگشته یا پاره شده بودن،چهار اتاق خواب داشت که همه شان کوچک و نقلی بودن،یکی از اتاق خواب ها که بعدا شد اتاق خواب من،بالکنی کوچکی داشت که فضای خیابان را نمایش میداد،میتوانستی از ان بالا عابر ها را ببینی که یکی یکی از زیرپایت رد می شوند بدون اینکه حتی متوجه شوند تو انجایی.عابر هایی که برای فرار از سرما سرشان را در یقه های پالتوی شان فرو میبردند یا دست هایشان در جیب های ضمخت کت هایشان فشار میدادند،بدون اینکه کوچک ترین احتمالی بدهند که یک فرشته از بالا انهارا تماشا میکند.
ارژان پیرمرد خوب و خوش صحبتی بود،برایم از همسر و فرزندانش گفت و اینکه همه شان را در یک تصادف از دست داده،سپس برایم تعریف کرد که چطور در همان تصادف با ابادون اشنا شده و از او قول گرفته همسر و فرزندانش را هنگام جدا کردن روحشان عذاب ندهد.
 ارژان همچنین برایم گفت که ابادون هر چند سال یکبار به او سر میزند و حالش را میپرسد و اینکه انها قرار گذاشته اند روز مرگ ارژان ابادون با لباس تیم مارسی،تیم مورد علاقه ارژان به دیدار او بیاید و روحش را ببرد.
حرف زدن با ارژان که انسانی سالم و پاک بود واقعا برایم شیرینی خاصی داشت،با اینکه خودش قبول نمیکرد که انسان خوبی است اما انقدر در بهشت انسان خوب دیده ام که بدانم انسان های پاک و سالم چه شکلی اند. 
روز ها به ارامی میگذشت و من از مصاحبت با ارژان لذت میبردم تا بالاخره روز موعود رسید!!! 
ابادون اشفته و نفس زنان داخل اتاقم پرید. 
◇اناهیتا،باید حرکت کنیم.
 *چه شده؟چخبر است؟ 
ابادون که قطرات عرق از کنار صورتش لیز میخورد و روی زمین می افتاد با جدیت گفت:
مکانمان لو رفته،افراد میکائیل در حال حرکت به این سمت هستند،باید فرار کنیم. 
حرف های ابادون مثل سطل اب یخی بود بر پیکرم،انتظارش را نداشتم به این زودی پیدایمان کنند.
 گفتم:الان وسایلم را جمع میکنم...
حرفم تمام نشده بود که ابادون دستم را گرفت و کشان کشان مرا به سمت در برد و در همین حین گفت:وقت نیست باید زودتر فرار کنیم.
 حتی وقت نکردم با ارژان که رفته بود برایمان شیرینی مخصوص فرانسوی بگیرد خداحافظی کنم و از او بابت زحماتش تشکر کنم.
ابادون در را با شدت باز کرد و جفتمان را درون کوچه پرتاب کرد،هوای سرد فرانسه دیگر خیلی دلچسب بنظر نمی امد،بلعکس حالا ترکیب شده بود با بوی ترس و اظطراب. 
به سمت پائین خیابان به راه افتادیم،کمی بعد به خیابان اصلی رسیدیم،احساس میکردم کسی دارد نگاهم میکند،به اطراف نگریستم اما شخص خاصی ندیدم.
ابادون به بالای خیابان اشاره کرد،با نگاهم مسیر انگشت ابادون را دنبال کردم و در همان نگاه اول شناختمشان،دو مرد با قد تقریبا هم اندازه،ته ریش،موهای ساده،که پلیور های ساده ی سفید رنگی پوشیده بودند و با سرعت به سمت ما می امدند.
 از ظاهرشان متوجه شدم ملائکی هستند که سعی کردند مانند انسان ها لباس بپوشند و از مدل موهایشان مشخص بود افراد میکائیل اند.
ابادون دوباره مرا کشید و به سمت خیابان پایین دست برد،از جیبش سوئیچی در اورد و با اشاره ان ماشین سفید رنگی که ظاهر ساده ای داشت گوشه خیابان چراغ هایش روشن شد.
ابادون به ماشین اشاره کرد و گفت:بریم
 نگاه دیگری به اطراف انداختم،ان دو مرد هنوز به سمت ما می امدند،حالا دو نفر دیگر هم از سمت خیابان پائینی و دو نفر هم از سمت کوچه رو به رو به سمت ما حرکت میکردند،افرادی که مطمئن بودم افراد میکائیل اند.
 سوار ماشین شدیم و با سرعت هر چه تمام تر از منطقه خارج شدیم.
کمی از مهلکه که دور شدیم گفتم:نزدیک بوداااا.
 جبرائیل در حالی که نفس عمیقی میکشید گفت:ایندفعه از بیخ گوشمون...
 حرفش کامل نشده بود که ناگهان ضربه ی شدیدی به ماشین وارد شد،برای چند ثانیه حس کردم روی هوا هستم،ماشین با سرعت چند چرخ دور خودش زد و در اخر به دیواری برخورد کرد و به شکل وارونه روی زمین افتاد.
 بدنم اسیب جدی ندیده بود اما،سر گیجه داشتم و نفس نفس میزدم،به سمت ابادون برگشتم،حالش بنظر خوب بود اما مشخصا بی هوش شده بود.
به زور خود را از ماشین بیرون کشیدم،چند سرفه پشت سرهم راه نفسم را باز کرد،بلند شدم تا خودم را اماده مبارزه با افراد میکائیل کنم که از تعجب مانند مجسمه خشکم زد.!!!
اطراف را از نظر گذراندم،محاصره شده بودم،دور تا دورم پر از دشمن بود اما نه افراد میکائیل،بلکه شیاطین!! 
دو جین از اهریمنان با شمشیر و خنجر و چماق دور تا دورم را گرفته بودند و منتظر کوچک ترین حرکت من برای حمله بودند.
 عقب تر از بقیه کسی ایستاده بود که بنظر می امد سر دسته شان باشد،کمی جلوتر امد،قد بلند و صورت کشیده ای داشت و شاخ هایش را با حلقه های فلزی تزئین کرده بود،شروع به صحبت که کرد بوی گند دهانش خیابان را پر کرد و صدای گوش خراشش که مانند کشیدن ناخن روی تخته روح را خراش میداد گوش هایم را زخم کرد
 ¤من طمطام هستم،دستیار شخصِ عزازیل،ایشان خیلی دوست دارند شمارا ملاقات کنند،اگر با ما همراهی کنید نه شما و نه همراهتان اسیبی نمیبینند،بانو اناهیتا.
 تعجبم بیشتر شد،شیطان می خواست مرا ببیند؟چرا؟من به چه کار او می امدم؟
البته که من هم مانند او خاطی و فراری بودم ولی خب مطمئنا خودش خوب میدانست که من برای نیت خیر این کارها را میکنم. 
*اگر سرورت میخواهد من را ببیند،بهتر است دعوت نامه رسمی بفرستد نه دوازده تا غول چماق!!!
طمطام خنده مسخره ای کرد که باعث بوی بد دهانش بیشتر در فضا پخش شود 
¤راست میگفتن که زبان تندی دارید.
سپس در حالی که سعی داشت چهره ای دلسوز به خود بگیرد که بیشتر او را شبیه کروکودیل میکرد رو به من گفت:دوست ندارم به زور متوسل شوم،بهتر است با ما همراهی کنید.
این حرف،انهم از یک شیطان حسابی خونم را به جوش اورد،من اناهیتا فرشته مراقب اب ها هستم،من عضو شورا فرشتگان مقرب و در جنگ های زیادی جنگیده ام،انوقت این عروسک خیمه شب بازی مرا تهدید میکند.
دیگر خون جلوی چشمم را گرفته بود،هیچکس حق نداشت من را دست کم بگیرد.
با حرکتی شمشیرم را از بهشت احضار کردم و انرا در دستم گرفتم،شمشیر را رو به صورت طمطام گرفتم و فریاد زدم:هرکس جرات مبارزه دارد،جلو بیاید.
 طمطام لبخند شیطانی زد،کمی عقب رفت و سرش را به نشانه تائید مبارزه تکان داد و چند لحظه بعد همه افرادش برسر من ریختند. 
مبارزه سخت و نفس گیری بود،تعداد انها چند برابر من بود و از هر طرف به من هجوم می اوردند،اما منهم ملکی نبودم که به این راحتی ها تسلیم شوم.
شمشیرم که از الیاژ بهشتی بود  و دسته ای از جنس عاج فیل داشت در هوا میرقصید و به سر و صورت اهریمنان فرود می امد.ضربات اهریمنی را دفع کردم،از ضربات دیگری جای خالی دادم و در هوا معلقی زدم وشمشیرم را در گلوی یکی از بختک ها فرو کردم،چند زخم سطحی برداشته بودم اما چیزی نبود که من را از پا بیاندازد،همه چیز داشت خوب پیش میرفت که ناگهان،چیزی از پشت به سرم خورد و نفهمیدم چه شد که چشمانم سیاه تاریکی رفت و چند لحظه بعد دیگر هیچی نفهمیدم و از هوش رفتم. 



 《بهشت》



 میکائیل به ارامی درب اتاق جبرائیل را باز کرد.
فرمانده جبرائیل روی صندلی،پشت به میکائیل و روبه روی پنجره نشسته بود.
بوی غلیظ سیگار مشام میکائیل را پر کرد.کمی صدایش را صاف کرد تا دوستش متوجه حضور او شود.
جبرائیل بدون اینکه حتی برگردد با صدای کنایه داری گفت:
●نتوانستید بگیریدش؟
 میکائیل تعجب کرد،یعنی چگونه جبرائیل اینقدر زود از قضیه مطلع شده بود.
سرش را پائین انداخت و با لحن شرمساری گفت:
 ■متاسفانه همین طور است سرورم،ماشینشان را با وضع بدی پیدا کردیم.گمان میکنم کار شیاطین است.
جبرائیل هیچ چیز نگفت اما میکائیل انقدر اورا میشناخت که بداند چقدر خشمگین است.
چند ثانیه بعد میکائیل اتاق را ترک کرد.جبرائیل کام عمیقی از سیگارش گرفت و سپس لبخند زد... 
پایان فصل یازدهم 
این داستان ادامه دارد...  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.