اهریمن درون : فصل سوم

نویسنده: Jalaljjf

جلسه ی شورا درکمال بهت وحیرت تمام شد.هیچکس نتوانست بطور کامل موضوع اخرالزمان را هضم کند اما ازانجا که اطلاعات بیشتری هم در دسترس نبود جبرائیل شورا را تا زمان نامعلومی به تعویق انداخت.
در راه خروج صدای گرم یکنفر که نامم راصدا میزد توجه ام را جلب کرد . 
+آناهیتا
 برگشتم،ابادون با لبخندی جذاب به استقبالم امد. 
+عجله داری؟
*برای تو همیشه وقت دارم. 
درواقع من به ابادون خیلی مدیون بودم،درماجرای به قدرت رسیدن من ابادون و جبرائیل خیلی از من حمایت کردند و رودرروی دیگر ملائک ایستادند و در ازای ان هیچوقت چیزی از من نخواستند.با این حال من همواره به انها احساس دین میکردم.
ابادون ادامه داد:نظرت درباره حرف های جبرائیل چیه؟ 
*اگر حقیقت داشته باشد،کارمان حسابی مشکل می شود. 
+جبرائیل رو که میشناسی همیشه زیادی بزرگش میکنه،از اینکه بقیه رو بترسونه خوشش میاد. 
ابادون درحالی که دکمه سراستین هایش را جا به جا میکرد گفت:اوضاع تو معبد اب چطوره؟ 
معبد اب درواقع جاییست که من در ان زندگی میکنم،یکی از ورودی های زمین به بهشت،زمین چهار ورودی به بهشت دارد،همانطور که حدس میزنید:اب،باد،خاک،اتش و من در معبد اب زندگی میکنم،بله من درزمین کنار شما انسان ها زندگی میکنم. بعد از کمی خوش وبش از آبادون خداحافظی کردم،درمعبدکارهای زیادی داشتم،جبرائیل به ما دستور داده بود که سپاهیان را گردهم اوریم تا در صورت لزوم اماده باشند و من مسئول گرداوری فرشتگان تیرانداز بودم.شاید باورتان نشود ولی یکی از سخت ترین کارهای تربیت و پرورش چندهزار تیرانداز با مهارت کافی برای حضور در سپاه خیّر است.
اما درحالی که ما مشغول جمع اوری سپاه و اطلاعات از نقشه های ابلیس بودیم در جهنم اوضاع فرق داشت.


همان موقع در جهنم

بوی اتش و گوگرد همه جا را پر کرده بود.
شیطان که قبلا سپاهش را جمع کرده بود،درحال توضیح نقشه های شومش برای اهریمنان و دیوها بود.درجهنم شورا وجود ندارد،شیطان به تنهایی فکر میکند،تصمیم می گیرد و درنهایت تنها به دیگران می گوید که کارها را برایش انجام دهند و تنها از درون جهنم مشغول تماشای حرکات دیگران می شود.البته خب برای این اتفاقات دلایلی وجود دارد:یکی از دلایل ان،این است که شیطان به کسی جز خودش اعتماد ندارد و دیگران را تنها بعنوان پادو درکنار خود میبیند ،او انقدر مغرور است که حاضر نیست شخص دیگری را همتای خود ببیند، و دلیل دیگر ماجرا این است که اصولا در میان جهنمیان افراد باهوش و ذکاوت وجود ندارد،اگر هم وجود داشته باشند شیطان همان ابتدای کار جلوی رشد انها را میگیرد و به کسی اجازه عرض اندام نمیدهد. 
شیطان با تیشرت استین کوتاه قرمز و شلوار اسلش سیاه رنگ جلویِ تخته وایت برد ایستاده بود با ماژیک مشکی اشکالی را روی تخته رسم می کرد،در انتها با یک لبخند شیطانی به سمت لشکریانش برگشت و اضافه کرد:و یه بار برای همیشه کلک نسل ادم رو از روی زمین می کنیم و سپس زیرخنده زد،خنده ای به معنای واقعیه کلمه شیطانی و سپس تمام افرادش همراه او زیرخنده زدند.
ابلیس به سمت میزش که از چوب بلوط بود رفت،لیوان بلوری اش را از روی میز برداشت و جرعه ای از ان نوشید و سپس روبه افرادش گفت:حالا از جلوی چشمام خفه شید.
درعرض چند دقیقه اتاق کاملا خالی شد،جوری که انگار هیچوقت کسی در ان نبوده است.حالا تنها ابلیس مانده بود ومعاونش طَمطامِ دیو.
یادتان هست که گفتم ابلیس به هیچ موجود باهوشی اجازه نمی دهد در نزدیکی اش عرض اندام کند؟خب طمطام یک استثناست!!!!
طمطام به میز نزدیک شد و لیوانی که ابلیس از قبل برای او مهیا کرده بود را از دستش گرفت و لبخندی زد و گفت:اینبار نقشه ات بی نقص است،سپس کمی فکر کرد وادامه داد:البته قبلا هم بود اما می توانم بپرسم این اطلاعات را از کجا اوردی؟
ابلیس لبخندی دندان نما زد وگفت:از یه دوست صمیمی!!! سپس لیوانش را بالا گرفت گفت:به امید پیروزی و نابودی انسان.
 بعد لیوان هایشان را به هم زدند و محتویاتش رایک نفس سر کشیدند...
پایان فصل سوم
 این داستان ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.