اهریمن درون : فصل ششم

نویسنده: Jalaljjf

روبه روی ایینه ایستاده بودم،نفسم را با حرص بیرون دادم.هوای بیرون گرگ و میش بود و به زودی خورشید بالا میامد.
نگاهی در ایینه به خودم انداختم،شاید ندانید اما می توان از ایینه به عنوان دریچه استفاده کرد.
دریچه ای به کجا؟!!؟
 خب در واقع اگر جلوی ایینه بایستید و وردهای درست را جلویش بخانید و به ایینه فوت کنید،با کمک گرد نقره می توانید دریچه ای به بُعد مکانی یا زمانی دیگری باز کنید!!! البته این نوع سفر های میان بعدی بسیار خطرناک است تا انجا که این سفرها حتی برای ملائک نیز ممنوع شده است!!!اما هراز گاهی پیدا می شوند فرشته ها،انسان ها یا اجنه ای که بدون اجازه و معمولا با نیات شوم دروازه هایی به مکان های مختلف باز می کنند،که رسیدگی به این تخلفات کار افراد میکائیل است،بله درواقع میکائیل رئیس پلیس دنیاست،چه برای فرشتگان،چه برای تخلفات ماورائیه انسان و جن. 
انعکاسم در ایینه را زیر نظر گرفتم،پوست سفیدم حتی از قبل هم رنگ پریده تر بنظر می رسید،چشمان مشکی ام از کم خوابی کاسه خون شده بود و موهای مشکی ام ژولیده و شلخته بود.
اولین بارم نبود که برای نبرد با نیروهای شیطان اماده میشدم،اما اینبار فرق داشت:
اولا که موضوع اخرالزمان در میان بود و دوما اینکه برای بار اول بود که فرماندهی یک جناح کامل از فرشتگان به من سپرده شده بود.
تا قبل از این هم گاهی اوقات فرماندهی جناحی را در جنگ های کوچک تر به من می سپردند اما همواره یکی از دیگر فرشتگان بر کار من نظارت داشت تا مبادا در میدان نبرد دست و پایم را گم کنم و باعث شکست کل نیروها شوم،که در نبرد کوچک ترین اشتباه اخرین اشتباه است،مخصوصا در نبرد علیه موجود زیرکی مانند ابلیس که از کوچک ترین نقاط ضعف شما بیشترین استفاده را می کند. 
سر وضعم را مرتب کردم و پس از خواندن ایت الکرسی از معبد اب خارج شدم،بیرون معبد سه هزار فرشته تیرانداز ماهر و زبردست که توسط خودم اموزش دیده بودند اماده و منتظر دستور من برای حرکت بودند.
نگاهی به صف طویل افرادم کردم،در چهره هیچکدام از فرشتگان،مرد یا زن کوچک ترین ترسی دیده نمی شد،که اگر کوچک ترین ترسی میان افراد ایجاد می شد شیطان نبرد را پیشاپیش برده بود. 
با نگاه به چهره سربازانم احساس غرور کرده،افرادی ماهر و وفادار که توسط من،اناهیتا مَلِک اب، اموزش دیده بودن.
فرمانده نیروها جلو امد و ادای احترام کرد،سپس گفت:سرورم،تمام نیروها به خط شده و اماده ی دستور شمایند.
سری تکان دادم و گفتم:خوبست،حرکت میکنیم،فرمانده جبرائیل در کمینگاه منتظر ما هستند.
فرمانده با صدای بلند دستور حرکت را صادر کرد و همه ی افراد با نظم و ترتیب جنگی شروع به حرکت کردند.
چند ساعت بعد در محل مخفیگاه ارتش من به سایر ملائک پیوست و من هم به مقر اصلی،جایی که دیگر اعضای شورا و افراد عالی رتبه سپاه جمع شده بودند رفتم.
میز بزرگ و درازی در وسط اتاق قرار داده شده بود،جبرائیل بر سر میز و دیگر اعضای شورا اطراف میز ایستاده بودند،نقشه بزرگی بر روی میز پهن بود و جبرائیل اخرین نکات را گوشزد میکرد و با تَحَکُّم به دیگران دستور می داد.
در ان سوی میز،روبه روی من ابادون ایستاده بود،لحظه ای یاد چهره اش روز قبل هنگامی که سعی داشت سر صحبت را با من باز کند افتادم و خنده ام گرفت، اما امروز چهره اش جدی و کمی نگران بنظر می رسید که البته حق داشت،خوب که دقت کردم دیدم ابادون لباس جنگی نپوشیده و تنها به یک ردای سرتا پا مشکی بسنده کرده،اما سلاحه افسانه ای اش را همراهش اورده بود بله همان داس بلندی که احتمالا در داستان یا فیلم هایتان در زمین دیده اید.
 صدای جبرائیل که من را مورد خطاب قرار می داد حواسم را جمع کرد. 
●اناهیتا 
+بله سرورم 
جبرائیل روی نقشه خطوط ناهمواری را نشانم داد و گفت:این تپه محل قرار گیری تو و افرادت است،یادت باشد تا من اجازه ندادم حق اتش ندارید مگر انکه خدای ناکرده اتفاق خاصی بیافتد که در ان صورت اجازه داری فی البداهه عمل کنی. 
+بله سرورم،نیازی هست که به سربازان شمشیر هم بدهیم؟ 
●بد نیست،تا در صورت نیاز وارد میدان نبرد شوند. 
+هرچه شما بفرمایید. 
جبرائیل نکات دیگری هم گفت در نهایت به همه دستور داد تا در مواضع خود قرار گیرند و منتظر دستور او باشند.
از مقر بیرون امدم،که نگاهم با نگاه ابادون تلاقی کرد.با لبخندی جلو امد و حالم را پرسید.
دروغ است اگر بگویم از دیروز تا حالا تمام فکر و ذکرم ابادون نشده بود،چهره اش مدام جلوی چشمانم بود و همه خیالم لبخند جذابش شده بود.
ابادون نزدیک تر شد،دوباره تعجب کردم،سرشانه هایش خاکی بود!!
ابادون عادت نداشت لباس های کثیف و ژولیده به تن کند،البته در این شرایط و اوضاع جنگی زیادهم چیز عجیبی نبود.
از او درباره ی لباسش و اینکه چرا زره نپوشده است پرسیدم.
خندید:من ابادونم اناهیتا،من فرشته ی مرگم،بنظرت کی میتونه فرشته ی مرگو بکشه؟؟
حق با او بود هر دو زیر خنده زدیم.از او اجازه خواستم بگذارد داسش را دست بگیرم.
لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:خیلی سال است که کسی بجز من مَنجَل را بدست نگرفته. 
+چی؟؟ 
☆منجل 
+اسم عجیبی برای یک داس است!!!
☆سالها این داس زبان بسته شریک تنهایی من بود اما اسمی نداشت،تا اینکه در زمان شاپور اول هنگامی که داشتم روح پیرمردی را به عرش میبردم،پیرمرد که چشم هایش پراز اشک بود گفت مرا با منجل میبری؟؟
از همان روز نام این زبان بسته شد منجل.
 سپس داس یا همان منجل را سمتم گرفت و لبخند شیطنت امیزی زد.
دستم را سمت منجل بردم تا بدست بگیرم،اما به محض برخورد دسته ی منجل با پوستم چنان شوک عظیمی به من وارد شد که گویی صاعقه ای با قدرت هزار شمشیر به بدنم برخورد،بلافاصله منجل را زمین انداختم و از ان فاصله گرفتم.
ابادون زیر خنده زد و گفت:یادم رفت بهت بگم که کسی جز من اجازه نداره منجل و دستش بگیره. 
سپس دوباره شروع به خنده کرد،خنده ای چنان از ته دل که من را هم مجبور به خندیدین کرد... 
پایان فصل ششم 
این داستان ادامه دارد...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.