آستامینا (ASTAMINA) : فصل یک : شروع ماجرا 

نویسنده: mahdix


& نکته مهم : لطفا قبل از خواندن فصل اول مقدمه را مطالعه کنید تا متوجه شوید داستان در کجا رخ میدهد &

بوی خون همه جا را فراگرفته است و جنگ سختی بین هر دو سپاه درگرفته ؛ انگار دریایی از خون به راه افتاده است . بسیاری از سرباز ها جانشان را از دست داده اند و بسیاری دیگر زخمی و مجروح شده اند میدان جنگ پر شده از دل و روده سرباز های شجاع ؛ من تمام باز مانده ها را جمع کردم و به طرف پادشاهی مارشال ها حرکت کردم تا بتوانم تجدید قوا کنم .
 من ژنرال ششم کریستین استیگن از پادشاهی مارشال ها هستم .
قضیه از آنجا شروع شد که من در شهر با افرادم در حال قدم زدن بودم تا نظم حاکم در شهر را حفظ کنم که ناگهان متوجه شدم پیکی با چهار سرباز سلطنتی  درحال حرکت به سمت من است پیک از طرف پادشاه پیغامی برایم فرستاده بود ، پیک از اسب پیاده شد و گفت : ژنرال پادشاه شما را به قصر احضار کرده است و به شما دستور داده تا هرچه سریع تر به قصر بیایید .
من به سرعت با دو سرباز به سمت قصر حرکت کردم وقتی رسیدم سریعا نزد پادشاه رفتم ؛ در این دیدار پادشاه به من ماموریت دادند تا تعداد زیادی سرباز جمع کنم و به سمت مرز بروم چرا که دشمن بدسیرت درحال تدارک حمله ای بسیار عظیم برای مقابله با ما بود .

(تا اینجا فکر کنم تقریبا فهمیدید چرا من به مرز اومدم )

من سیصد هزار سرباز جمع کردم و به طرف مرز حرکت کردم در مرز هم صد هزار سرباز برای نگهبانی وجود داشت و من با چهارصد هزار سرباز کاملا آماده دفاع در برابر دشمن بودم . همه چیز خوب پیش می رفت و انگار خبری از دشمن نبود تا اینکه لحظه موعود فرا رسید ، در مقر فرماندهی نشسته بودم سربازی سراسیمه از راه رسید و گفت : ژنرال کریستین به ما حمله شده آنها خیلی قوی هستند ، این دفعه ترسناک تر و خونخوارتر شدند همه را دارن تیکه پاره میکنن .

من : تو مطمئنی سرباز 

سرباز : بله ژنرال ، دوستم را جلوی چشمانم دوتکه کردن و دل و روده اش را وسط زمین ریختند آنها بسیار بی رحم هستن .

من : هر چه سریعتر آماده باش اعلام کنید .

من به میدان رفتم و دیدم که اوضاع خیلی بدتر از چیزی هست که سرباز به من گفته آنها خونخوار تر شده بودند جلوی چشمانم بیشتر سرباز ها را قطعه قطعه کردند و من توانستم نیمی از سرباز ها را جمع کنم و دستور عقب نشینی به طرف مقر فرماندهی را بدهم و این اولین حمله آنها به طرف ما بود . 

بعد از این شکست من به عقب برگشتم و بعد از سه روز به پادشاهی مارشال ها رسیدم ؛ وقتی وارد قصر شدم جو سنگینی در آنجا حاکم بود ژنرال ارشد و تمام فرمانده ها دور هم جمع بودند ؛ ژنرال اول ارتش سالواتوره از من پرسید : چه بلایی سر شما و بقیه سپاهیان آمده است ؟ چرا انقدر هراسانی و من به همه گفتم چه اتفاقی افتاده است ؛ ژنرال سریع دستور تشکیل شورای بحران را داد و همه دور هم جمع شدیم .

ژنرال سالواتوره : پادشاه ما باید سریع اقدامی انجام بدهیم آنها فکر کردن که هستند که به ما حمله میکنند در این پنج پادشاهی همه میدانند قدرت برتر ما هستیم برای ما بد هست که از سوی یک سری جادوگر دورگه شکست بخوریم .

پادشاه : ژنرال درست میگوید ما باید هرچه سریع تر جواب آن ویچر های عوضی را بدهیم .

من : پادشاه  شما آن چیزی که من دیدم را ندیدید وگرنه با احتیاط بیشتری این حرف را می زدید ما باید با سپاهی کاملا قوی و مجهز به جنگ ویچرها برویم .

ژنرال : مگر تو چه دیده ای ؟

من : صحنه جنگ بسیار وحشتناک و دلخراش بود ، سه روز طول کشید تا به اینجا برسم و قبل از اینکه میدان جنگ را ترک کنم از روی کنجکاوی یک سرباز ویچر را با خودم آوردم و یک تکه از بدنش را شکافتم و با صحنه بسیار عجیبی روبرو شدم .
بجای خون قرمز خونی سبز رنگ از بدنش بیرون جهید که تا بحال در هیچ موجود زنده ای مشاهده نکرده بودم . 

ژنرال : تو مطمئنی ؟ 

من : بله کاملا ژنرال سالواتوره 

پادشاه : پس هرچه سریع تر جادوگر اعظم را خبر کنید تا موضوع را بررسی کند و بگوید این خون سبز رنگ چیست .

من : اطاعت امر پادشاه 

از حضور پادشاه مرخص شدم و نزد ملک جادوگر اعظم رفتم و جسد را به وی نشان دادم .

 ملک گفت من تا بحال به چنین چیزی برخورد نکردم نیاز به زمان زیادی دارم تا نتیجه را اعلام کنم .

مدتی بعد جادوگر اعظم همه را جمع کرد و گفت این چیزی که من مشاهده کردم یک ماده هست که ویچرها را جهش یافته کرده و قدرت آنها را دو برابر میکند و این اصلا خبر خوبی نیست زیرا باعث میشود چنان قدرتمند شوند که هیچ نیرویی جلو دارشان نخواهد بود ؛ در همین حال یک پیک از طرف استارک ها داخل قصر شد  و گفت ویچرها با متحدانشان به ما حمله کرده اند  اصلا شرایط خوبی نداریم از طرفی سه پیک از سه پادشاهی دیگر نیز از راه رسیدند و از ما درخواست کمک کردند و ادعا میکردند اوضاع جنگ در بین سپاهیانشان از طرف ویچرها بسیار بد است و باید با هم متحد شویم ،گویا ویچرهای خونخوار قصد داشتند هر پنج پادشاهی را مورد حمله قرار بدهند ...

این داستان ادامه دارد....

× پایان فصل اول ×

& ممنون میشم نظر بدید & 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.