چشم رنگی : سه هفته غیبت

نویسنده: Eightwingphoenix

روی صندلی نشسته بود و با انگشتان دست راستش با ریتم آرامی به پایش ضربه می زد. از جایی که نشسته بود، اصلا خوشحال نبود. از اتفاقاتی که افتاده بود نگران بود. مطمئن بود که مشکل ذهنی یا روانی پیدا نکرده. یادش آمد که چقدر به مادرش اصرار کرده بود و می‌گفت که واقعا آن رنگ های عجیب را دیده. یادش آمد که نصف شب پدر و مادرش باهم تصمیم گرفتند که برایش یک وقت دکتر بگیرند. زیر لب گفت
:«باورم نمیشه که آخرش سر و کارمون به اینجا کشید.»
به سمت راست نگاه کرد. مادرش کنارش نشسته بود و با موبایلش سرگرم بود. صف طولانی مطب دکتر به قدری خسته کننده بود که حتی خانم عبادی هم دست به دامن تکنولوژی و اینترنت شده بود. چادر سیاه به سر داشت و کفش های اسپورت زنانه به رنگ سبز آبی. به نظر آرام و خونسرد می رسید ولی در دلش از اتفاقی که برای پسرش افتاده ناراحت بود.

:«آقای صدرا موسوی! تشریف ببرین مطب دکتر کریمی.»

صدرا از جا بلند شد. مادرش سریع موبایلش را داخل کیف چرمی سیاه و کوچک دستی اش انداخت. بلند شد و با چادرش رو گرفت. سپس به صدرا اشاره کرد که زودتر حرکت کند تا خودش بتواند از لای صندلی های ردیفی رد شود. صدرا لباسش را صاف کرد و به سمت در مطب رفت. قد بلند و هیکل نسبتا درشتی داشت. چشمان سیاه و درشتش در کنار دماغ کوفته ای و مو های بد حالت و خشکش باعث می شد نه چهره جذابی داشته باشد و نه در رده زشت ترینِ افراد قرار بگیرد. 

«:بفرمایید تو. خوش اومدید. بفرمایین بشینین.»

صدرا و مادرش وارد مطب شدند و در را پشت سرشان بستند. اتاق نسبتا کوچک و جمع و جوری بود که کف سرامیکی با رنگ روشن داشت و دیوار هایی با کاغذ دیواری سفید و طرح گل های کرم. چند گلدان کاکتوس روی میز و کنار دیوار دیده می شد و رو به روی در ورودی، دکتر کریمی پشت میز چوبی اش نشسته بود. مرد میانسالی بود که به مو های مرتب و کوتاهش مدام دست می کشید. قدش کوتاه به نظر می آمد و پیراهن چهارخانه خاکستری و سفید به تن داشت. صدای آرام و جا افتاده ای هم داشت که صدرا را یاد یکی از معلم های مدرسه اش انداخت. 

دکتر به حرف های حانم عبادی گوش داد و کمی صدرا را معاینه اولیه کرد. خیلی آرام و صبورانه کار می کرد و اصلا هم موقع کار حرف نمی زد. کمی که معاینه کرد، رو به خانم عبادی گفت

:«لطفا شما بیرون منتظر باشین خانم. من و پسرتون یکم باهم تنهایی صحبت می کنیم.»

وقتی خانم عبادی از اتاق بیرون رفت، دکتر از جا بلند شد، یک "خب" آرام گفت و شروع کرد به قدم زدن در اتاق. در بین قدم. زدن به صدرا گفت:

چیزای رنگی غیر عادی میبینی؟ میتونی راحت و بدون خجالت همچی رو برام تعریف کنی؟ از جزئیات چیزایی که دیدی برام بگو. چه شکلی بودن؟ چه حسی داشتی؟

صدرا به صندلی تکیه داد و گفت

:«خب من تو اتاقم نشسته بودم و مشغول کارای مدرسه بودم. که همجا تار شد. چشمامو مالیدم و یهو دیدم همه جا و همه چیز دارن رنگ عوض می کنن. دفترمو بنفش می دیدم. نوشته هام زرد رنگ بودن و موبایلم که کنار دستم روشن بود به رنگی درومده بود که تاحالا تو عمرم ندیده بودم. از جام بلند شدم که برم تو هال ولی یهو دوباره همه چی تار شد و بعدم برگشت به حالت عادی. دیگه هیچوقت هم این توهم برنگشت.»

سپس سرش را کمی چرخاند و گفت

:«البته مامانم اینا میگن توهم. من که مطمئنم واقعی بودن. هرچی که دیدم واقعی بود. ولی کسی باورم نکرد. با اینکه مطمئنم واقعی بودن، ولی هیچ ایده ای ندارم که چرا اینطوری شد. فقط میتونم بگم رنگایی که دیدم خیلی واقعی به نظر می رسیدن.»

دکتر کمی فکر کرد و دستی به سرش کشید. سپس یک آب نبات از توی جیبش درآورد و به صدرا داد و گفت:

:«یکم دهنتو شیرین کن. فک کنم لیمویی دوست داشته باشی.»

صدرا آب‌نبات را گرفت و تشکر کرد. پوسته پر سرو صدایش را باز کرد و آب‌نبات را در دهانش گذاشت. طعم ترش در کل دهانش پیچید و بزاق مثل آبشار از در و دیوار و سقف آن سرازیر شد. عجب طعمی! یاد آب‌نبات هایی افتاد که تابستانها در خانه پدربزرگش یواشکی کش می رفت و توی جیبش ساعتها نگه می‌داشت تا در یک وقت مناسب بخورد. تا بعد ها که بزرگتر شد و دیگر این کار را نکرد. فقط چون نمیخواست خیلی بچگانه رفتار کند.

معاینه نهایی زیاد طول نکشید. دکتر کریمی کمی در مورد توهم و مشکلات مغزی که باعث توهم می شوند صحبت کرد. سپس چند دارو برای صدرا نوشت و دستورات لازم برای مصرفشان را هم داد. صدرا از مطب بیرون رفت و کمی چشمش را چرخاند تا مادرش را پیدا کند. خیلی زود دید که پدرش هم رسیده و کنار مادر در حال صحبت هستند. نفس عمیقی کشید و به سمتشان حرکت کرد. 

دو روز بعد از گذشتن از تعطیلی های شیرین مناسبتی، مدرسه ها دوباره باز شدند. روز های آخر ماه بهمن بود و صدرا خودش را برای دانشگاه آماده می کرد. همه در حال جنب و جوش و درس خواندن برای قبولی در بهترین دانشگاه های کشور بودند. اما صدرا به یک دانشگاه ساده و متوسط هم راضی بود. هیچ بلند پروازی خاصی برای تحصیلاتش نداشت و صرفا میخواست در سریع ترین زمان ممکن به دانشگاه برود و بدون هیچ معطلی فارق التحصیل شود. 
وقتی صدرا وارد حیاط مدرسه شد، عماد را دید. بهترین دوستش که از 6 سال پیش باهم پیمان دوستی بستند. پسری که از صدرا اندکی ریز تر و لاغر تر بود. عینک مستطیلی با قاب آبی به چشم می زد و مو های قهوه ای مجعدش به ریش بلندش می آمد. آن روز شلوار جین خاکستری رنگی پوشیده بود و کاپشن قرمز و خاکستری به تن داشت. صدرا به او رسید و باهم سلام و احوالپرسی کردند. 

«:تمرینای ریاضی رو نوشتی؟» صدرا چشم هایش گرد شد.
:«لعنت! مگه ریاضی تمرین داد؟ من یادم نبود اصلا.» عماد گفت 
:«بعله. صبح به خیر! همین هفته پیش گفت. منو باش فک کردم نوشتی میتونم بنویسم از روت.» صدرا گفت 
:«خودتم که ننوشتی. حالا من از کی بگیرم این مزخرفاتو بنویسم؟ این دفعه دیگه تیموری حسابی حال منو میگیره.» عماد شانه هایش را بالا انداخت. 
:«فک نکنم. آدم خوش اخلاقیه. یکم بهت میتوپه ولی خیلی جدی نمیشه اوضاع. حالا فک کنم زارعی نوشته باشه. برو بگیر ازش بنویس. به منم بده.» صدرا گفت
:«هنوز منو نشناختی؟ فک کردی میتونم پاشم برم بهش بگم کتابشو بهم بده؟» عماد چشم هایش را به نشانه تاسف چرخاند.
:«ای بابا! دوباره اینو گفت. خودم میرم میگیرم ازش. منتها بابا یکم اجتماعی شو! یکم یاد بگیر! تا کی میخوای همینطوری توان حرف زدن با هیچکسو نداشته باشی؟ من رفیقتم که اینارو میگم بهت. دو روز دیگه مشکل پیدا می کنی تو زندگیتا!» صدرا پوزخندی زد و گفت
:«گفتنش راحته.»

سر کلاس رنگ اول، آقای تیموری در حال مرتب کردن وسایلش بود. همیشه چند دقیقه وقت تلف می کرد تا اگر کسی از بچه ها دیر رسیده بتواند وارد کلاس شود. چون وقتی درس را شروع می کرد و کسی تازه از راه می رسید، هیچوقت شانسی برای راضی کردنش و گرفتن اجازه برای ورود نداشت. 
معلم، با حضور و غیاب آغاز کرد:

احمد زاده‌! 
-حاضر
بهرامیان! 
-حاضر
بیرانوند! 
-حاضر
کاظمی! 
-حاضر
کمالی؟ 
-... 
معلم سرش را بالا برد و به کلاس نگاه کرد. برای سومین هفته متوالی، نیمکت سوم از سمت راست خالی فقط از یک نفر میزبانی می کرد. آقای تیموری چشم هایش را چرخاند و با صدای اندکی بلند تر گفت

:«نمی‌فهمم این کمالی کدوم خراب شده ایه. سه هفتس نه سر کلاس میاد نه هیچی. اون از وضع نمره هاش، اینم از این غیبتای بی مورد و بی دلیل. من امروز میرم به معاونتون این مسئله رو میگم تا یه زنگ بزنن به خونشون ببینن چه خبره. والا این بچه طاعونم گرفته بود یا تاحالا خوب شده بود یا حداقل یه خبری میدادن خونوادش.»

صدرا در حالی که به غر زدن های معلم گوش میداد، کنار کتاب ریاضی اش خط می کشید. خطوط کج و معوج و پیچ در پیچ که بی دلیل روی کاغذ کشیده می شدند. او عادت داشت سر کلاس ها همینکار را بکند. همیشه به قدری کلاس ها خسته کننده و کسالت بار بودند که صدرا با کشیدن خطوط و یا نوشتن متن های بی معنی خودش را سرگرم می کرد. گاهی هم الکی برای دستشویی رفتن به حیاط میرفت تا هوا بخورد و کمی از وقت کلاس را بگذراند. هر روز هم با خودش کلنجار می رفت که چرا به جای رشته ریاضی، علاقه اش را دنبال نکرد و دروس انسانی مثل فلسفه را برای تحصیل دبیرستان انتخاب نکرد.

بعد از یک ساعت و نیم تحمل شکنجه، یک وقت تنفس ده دقیقه ای اصلا عادلانه نبود. ولی باز هم همین زمان کم کافی بود تا اندکی انرژی هدر رفته به بدن بچه ها برگردد. صدرا و عماد کنار هم روی یکی از نیمکت های حیاط نشسته بودند. حیاط دبیرستان خیلی بزرگ نبود. اما برای جا دادن کل دویست و چهل و دو نفر دانش آموز کافی به نظر می رسید. حیاطی که یک زمین فوتبال کوچک هم داشت و همیشه هم پر از افراد پر مدعا و پر سر و صدا بود. 
عماد داشت با سرعت کتاب ادبیاتش را می‌خواند تا برای کوئیز زنگ بعد آبرویی برایش بماند. صدرا خیالش راحت بود. شب قبل از فرط بیکاری نشسته بود و درس خوانده بود تا نگران امتحان نباشد. نفس عمیقی کشید و به برنامه آن روزش فکر کرد. هیچ ایده ای برای گذراندن بقیه روز نداشت. هیچ کار خاص و جالبی که رنگ و بوی متفاوتی به زندگی روزمره اش بدهد به ذهنش نمی رسید. 

«:ببخشید. شما ها خبر ندارین رهام کجاس؟» صدرا سرش را بلند کرد و چشمش به امیر خورد. دوست صمیمی رهام بود و تقریبا شبیه دو برادر به نظر می رسیدند. هر روز صبح با هم به مدرسه می آمدند و عصر ها هم با یکدیگر می رفتند.

:«نه والا. من که خبر ازش ندارم. احتمالا آبله مرغونی چیزی گرفته یا شایدم رفتن سفر. نمیدونم.» امیر آهی کشید و در حالی که داشت به سمت در ورودی ساختمان دبیرستان بر می‌گشت گفت: هرچی زنگ بهش زدم جواب نداد. نمیدونم چی شده. نگرانش شدم. 

امیر که رفت، صدرا رو به عماد کرد
:«واقعا ینی چی شده؟ سه هفتس نمیاد و هیچکس خبری ازش نداره.» عماد در حالی که داشت دنبال معنی یک لغت در لغت‌نامه کتابش می گشت گفت 
«:چمیدونم! اهمیتی نداره. الان زنگ میزنن خونشون و می‌فهمن. من نباید نگران رهام باشم که کجاست. من باید نگران خودم باشم که معلوم نیس بتونم از کوییز امروز یه نمره بالای ده بگیرم.» صدرا شانه هایش را بالا انداخت. 
«:چمیدونم. لابد تو راس بگی.» 

آن شب، سر میز شام، صدرا مثل همیشه زودتر از همه اعضای خانواده غذایش تمام شد و به سرعت از پای میز بلند شد تا به اتاقش برگردد. هنوز اندکی کار برایش باقی مانده بود که انجام بدهد. مادرش گلویش را صاف کرد
:«کجا با این عجله؟» صدرا متوقف شد و سرش را برگرداند. 
«:دارم میرم سر کارام. یه سری کار مونده که باید انجام بدم.» مادر چشم هایش را نازک کرد
:«مودمو خاموش کن بعد برو.» 
صدرا آهی کشید. مادر مطمئن نبود که پسرش واقعا برای کار های درسی به این سرعت به سمت اتاقش می رود با برای اینکه مخفیانه از اینترنت استفاده کند. با اینکه صدرا خودش را برای حضور در دانشگاه آماده می کرد، اما یک سری از محدودیت های مادر همچنان پابرجا بود. 
صدرا حرفی نزد. بدون اعتراض، مودم سیاه رنگ قدیمی را خاموش کرد و به اتاقش رفت. میخواست به کمک پیام رسان اینترنتی به رهام پیام بدهد و وضعیتش را جویا شود. اما حالا هم با یک پیامک ساده می توانست این کار را بکند. در لیست مخاطبین موبایلش شماره رهام را پیدا کرد و برایش نوشت

"سلام. من صدرام. خواستم ببینم چی شده که سه هفتس نمیای. همه نگرانت شدیم چون جواب کسی رو هم ندادی. اگه مشکلی هست منو در جریان بذار." 

سپس موبایلش را فقل کرد و به گوشه ای انداخت. هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. دوست داشت به عماد زنگ بزند تا باهم بیرون بروند. ولی مطمئن بود عماد قبول نمی کرد. به فکر فرو رفت. عاشق خیال پردازی بود. خودش را می‌دید که از یک شرکت خارجی دعوت نامه کار دریافت کرده و دارد آماده رفتن به آن کشور می شود. گاهی هم خودش را یک ستاره فوتبال تصور می کرد که کل دستمزدش را به نیازمندان اهدا می کند و در بازی با وجود مصدومیت به تیمش کمک می کند و گل می زند. 
ناگهان رشته افکارش با یک صدا پاره شد. صفحه موبایلش روشن شده بود و به نظر می رسید که یک پیام برایش آمده. از جا پرید و موبایلش را سریع برداشت تا پیام را ببیند. رهام جواب داده بود. صدرا به شدت متعجب شد. رهام جواب دوست صمیمی اش را نداده بود ولی حالا به این سرعت به او پیام داد. صدرا پیام را باز کرد تا محتوایش را بخواند:
"سلام. ممنون که نگرانم بودی. همچی خوبه فقط یکم حالم خوش نبود. فردا برمیگردم مدرسه. گوشیم خونه بود و خودم بستری شده بودم. ولی الان اوکی شدم. فردا می بینمت." 
صدرا نفس عمیقی کشید و از اینکه رهام بالاخره پیدا شده و به نظر می رسید که می تواند به مدرسه برگردد خوشحال بود. رهام از آن بچه معروف های مدرسه بود. همان هایی که کل کلاس مدام دورش می چرخند و تعداد دوست و رفیق هایش از دست خودش هم در رفته. قدش اندکی از صدرا کوتاه تر بود و هیکل نه چندان درشت ولی تپلی داشت. چهره نسبتا جذابی داشت ولی نه خیلی زیاد. چشم هایی به رنگ قهوه ای روشن داشت و  مو های مشکی اش را اکثر مواقع کوتاه نگه می داشت. 
فردای آن روز، صدرا اندکی دیر به مدرسه رسید. اتوبوسشان در ترافیک گیر کرده بود و با یک تاخیر بیست دقیقه ای به مقصد رسیده بود. صدرا زیر لب گفت

:« لعنت به این شانس. خداکنه خیلی دیر نباشه. آقای رستمی رسما به فنام میده.»

اما وقتی به در مدرسه نزدیک شد، یک سر و صدا و هیاهوی غیر عادی به گوش می رسید. صدرا حس بدی پیدا کرد. حسی به شدت قوی و ترسناک. با سرعت به سمت در مدرسه دوید. هیچ فکری از ذهنش عبور نمی کرد. فقط یک حس که بدنش دستور میداد بدود. وارد مدرسه شد و از دیدن صحنه رو به رویش مثل گچ سفید شد. آمبولانس، پلیس، نوار زرد و جمعیت دانش آموزشان و پلیس و مسئولین مدرسه که دور یک چیز حلقه زده بودند. صدرا به سرعت خودش را پیش عماد که آن سوی حیاط ایستاده بود رساند. 

:« عماد! چی شده چه خبره اینجا؟» عماد هم شوکه شده بود. با مکث زیاد گفت

:« رهام... رهامو کشت. بهش شلیک کرد!»


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.