نیمه های شب در جاده ای خارج از شهر در حالیکه باران شدیدی می بارد، مردی ژولیده و سراپا خیس با لباس های کهنه و چهره ای بی روح در کنار جاده ایستاده. او چه کسی است و مقصدش کجاست؟
نور مهتاب با تلاش فراوان خود را از میان برف و بوران به داخل اتاق کشانده بود. او هم مثل من تنها بود. شب های تیره را برای «هیچکس» روشن میکرد. همدم آدمهای ناباب کوچه و خیابان بود. دور افتادههایی مثل من.